۱۳۹۴/۰۲/۰۲

از روزها



کتاب‌ها همه‌‌ی خانه را پر کرده‌اند. چک‌نویس‌ها همه‌جا پخش‌و‌پلا هستند. من گرمم است و وسط کار و درس یکی‌یکی لباس‌ها را می‌کنم. لپ‌تاپ را گذاشته‌ام روی میز چایی‌خوری و نشسته‌ام زمین روی سرامیک‌های کف و هرازچندی به پشت دراز می‌کشم روی خنکی‌شان. یک چمدان نصفه‌نیمه آن‌ور توی اتاق باز است و نیم‌ساعتی یک‌بار هرچیزی یادم می‌آید به آن اضافه می‌کنم. هایده برای خودش می‌خواند و چنددقیقه‌ای یک‌بار مغزم را می‌برد به سال دیگر که چقدر چمدانم بزرگ‌تر است و چقدر نوشتن از آن سخت‌تر. بعد دستم را توی هوا تکان می‌دهم که بی‌خیال٬ یک‌سال و ته دلم می‌دانم چه مثل برق‌و‌باد می‌رسد. بلند می‌شوم و آب را جوش می‌آورم و نودل و ادویه را خالی می‌کنم داخلش. دلم باقالی‌پلوی چرب می‌خواهد و ته‌دیگی که از آن روغن بچکد. خانم هایده می‌گوید که توی باغچه‌ها بنفشه نیست٬ ناز نیست و من به قرار بعدازظهر فکر می‌کنم. به آن پیاده‌روی آرام حاشیه قائم‌مقام تا بهار٬ به شب مست اردیبهشتی و قول‌هایی که به خودم داده‌ام. نودل پخته است و البته که به باقالی‌پلو شباهتی ندارد.

نوزده‌روز است که سیگار نکشیده‌ام.