۱۳۹۴/۰۱/۱۶

از روزها و رازها



یک) یک‌جایی هست در پدرخوانده که مایکل در تنهایی برمی‌گردد و زل می‌زند به حیاط پربرف و در سکوتِ مطلق عمارت‌اش؛ به اسباب‌بازی‌های مدفون‌شده زیر برف و صندلی یخ‌زده. بدون دیالوگ و تنها با همان ملودی آشنا و دلنشین نینو روتا. فقط تصویر است و برف و ملودی و نگاه خیره‌ی مایکل. همه‌چیز در اوج قدرت است و درعین‌حال نیست. نیویورک و لاس‌وگاس و کل نوادا در دستان‌اش است اما نمی‌‌داند با نزدیک‌ترین‌هایش چه کند.

دو) روز تولدم در اینستاگرام‌اش عکسی از من گذاشت که عاشقش هستم. عکس یکی از طبیعی‌ترین و واقعی‌ترین‌ حال‌های من است؛ اول صبح است٬ کنار دریا. من موهایم را بازکرده‌ام و باد لابه‌لایش دویده. سرم رو به دریاست و سراسر مشکی پوشیده‌ام. عکس٬ خیلی من است. دارم می‌خندم. نه قهقهه٬ یک‌چیزی از شادی زیر پوستم چرخ می‌خورد. حال عکس خوب است. حال من خوب بوده است. عشق جولان می‌داده و سرخوشی همان نزدیکی بوده.

سه) نزدیکانم نگران زندگی‌ام هستند و «برو» شعار این روزهایشان شده است. برای رفتن‌ام از ایران هرکاری به ذهن‌شان می‌رسد انجام می‌دهند. حساب بانکی پر می‌کنند٬ جواهرات هدیه می‌دهند٬ بسته پیشنهادی روی میز می‌گذارند و صحبت را از خرمای بم به مهاجرت می‌کشانند. درک‌شان می‌کنم و حق نمی‌دهم. مادر می‌ترسد دوباره گرفتار کسی شوم و «گند بزنم به زندگی‌ام». پ آن‌ور تکرار می‌کند که «آخرش چی؟» و این را ممتد می‌گوید و هرروز می‌گوید. هرصبح با وایبرش بیدار می‌شوم که هوا اینجا بهتر شده و آیا فلان مدرک را داده‌ام ترجمه و بهمان داکیومنت را مهر کرده‌ام؟ من٬ خالی٬ نشسته‌ام به تماشا. تماشای ترس‌شان و تماشای دورکردن‌ام به‌بهای نابودنشدن همان نصفه‌نیمه رابطه‌هایی که هست. برایم دلیل می‌آورند که اینجا نمی‌گذارند ادامه تحصیل بدهی و طوری زندگی کنی که می‌خواهی من اما باهوشم. می‌روم تا فرحزاد. می‌‌فهمم که فعلا دوری‌ام را می‌خواهند و از ماندن‌ام و تکرار تراژدی پاییز گذشته بیمناک‌اند.

چهار) روز تولدم عکسم را در اینستاگرام‌اش دیدم. دستم رفت که زیرش بنویسم هاه چهارماه بعداز این عکس ترکم کردی. ننوشتم. دوتا شکلک گذاشتم به نشانه‌ی تمدن که یعنی ممنون که یادم بودی. ننوشتم که دوری و دوستی فرمول ماست لابد و نگفتم که کندن و رفتن را نمی‌فهمم. که «وقتی دورتریم٬ عاشق‌تریم» چه نهاد و گزاره دردناکی‌ست. نگفتم که از اول می‌دانستم آن هزارویکمین دلیل که برای رفتن بیان کرد برایش مهم‌تر از هزارتای بقیه بود و از عمد گذاشت آخر خط. ننوشتم که ترک‌کردن چه چکش پرزوری است.

پنج) ساکتم. نیاز به دیالوگ ندارم. مثل مایکل کورلئونه در خلوت خانه‌ام راه می‌روم و خالی‌ام. مونترال و نیویورک و استراسبورگ در دستانم است اما نمی‌دانم با نزدیکترین‌هایم چه کنم. گنگم٬ گیجم٬ غمگین‌ام و خودم را نمی‌شناسم. این‌قدر بیگانه از خود که بعید نیست یکی از همین صبح‌ها مدارکم را دست بگیرم و بروم دارالترجمه روبه‌روی خانه و بعدش وقت سفارت و بعدترش فرم‌ها و تمام. کسی در سرم زمزمه می‌کند پنج‌سال بعدی جلوی چیزی را نگیر٬ ساکن روان باش٬ رها کن.

شش) لینک موزیک را برایتان گذاشته‌ام؛ هدیه تولد من به شما: