۱۳۹۳/۱۲/۱۶

مامان‌جون خدابیامرز همیشه می‌گفت: کجا خوش است٬ آن‌جا که دل خوش است

زویی و پ فکر می‌کنند دوران نقاهتم تمام شده٬ زندگی‌شان هم روی هوا استندبای مانده که من بهتر شوم. طفلک‌ها. حالا احساس کرده‌اند اوضاع کمی روبه‌راه است. همه فکر می‌کنند اوضاع روبه‌راه است. پ بلیت‌اش را اکی کرده و فرداشب می‌رود. دارد برای زویی می‌گوید که چقدر از پروازهای قطر متنفر است و لذا دیگر تا آخر عمرش فقط با ترکیش می‌آید و می‌رود حتی اگر ترانزیت مونترال ده‌ساعت طول بکشد. من دارم هدیه‌ها را می‌بندم و اشکم دمِ مشک است. حس می‌کنم دِشارژ هستم و یکی باید به برقم بزند. هربار و هربار که این جریان شب و فرودگاه و رفتن تکرار می‌شود و هربار که جاده را تا فرودگاه می‌روم فکر می‌کنم به تفاوتم با نزدیکترین‌هایم که چطور دوهفته بیشتر دوری از تهران دیوانه‌ام می‌کند و آنها راحت کنده‌اند. که چطوری‌ست که من همیشه تا لبِ بستن رفته‌ام و حتی رفته‌ام جلوتر و نمانده‌ام و دست‌ازپا درازتر برگشته‌ام. که مگر بقال سرکوچه و سبزی‌فروش دوتا چهارراه پایینی چقدر دل‌خوشی می‌دهند (در جبران کسی که «باید» دل‌خوشی بدهد) که نگذاشته به عزیزترین‌هایم ملحق بشوم و این‌طور حقیر و شارژخالی‌کرده سالی یک‌بار بروم فرودگاه و راهی‌شان کنم. احمقم؟ احمقم. آرایشگری که داشت صورت هردومان را بند می‌انداخت هم حتی لحنش طوری بود که یعنی احمقم. مغزم درد می‌کند بس‌که این مدت برایم آفرهای شغلی و تحصیلی تعریف کرده‌اند و من مرغ یک‌پا٬ که اینجا را دوست دارم. حالا روزها و روزهاست از خودم می‌پرسم که دقیقا چه‌چیز را دوست دارم؟ چه کسی را؟ که دقیقا صبح‌به‌صبح که بیدار می‌شوم چه‌چیزی/ چه‌کسی انرژی‌ام را تامین می‌کند؟ خودم را گول می‌زنم؟ شجاعت اعتراف به شکست ندارم؟ حالا پ عصبانی‌ست. دارد لباس‌هایش را جمع می‌کند و می‌گوید به جهنم هانی، به جهنم. نیا، بمان همین‌جا و بپوس و گه بزن به باقی زندگیت در تنهایی. از آن اتاق بلندتر می‌گوید خودت خوب می‌دانی که این زندگیِ تنهای تو٬ زندگی بشو نیست و غارنشین مطلقی. حالا که این را می‌خواهی پس دیگر ناله نکن و انتظار معجزه‌های تحصیلی و عشقی و الخ هم نداشته باش. من چیزی نمی‌گویم و سرترالین‌ام را می‌خورم و پنل وبلاگم را باز می‌کنم. لباس‌های ریخته کنار تخت را ایگنور می‌کنم و پاکت خالی سیگار روی میز را برمی‌دارم و در ظرف املت خورده‌شده آب می‌گیرم و قبض تلفن یک‌طرفه را جلوی کنسول می‌گذارم و سومین کیسه زباله را توی تراس می‌چپانم و آینده را قورت می‌دهم.

توی وب‌سایت دانشگاه هستم و یک کلیک تا رفتن فاصله دارم و کلیک نمی‌کنم و دوباره جاده را تا فرودگاه می‌روم که به‌شان اطمینان بدهم خیالشان راحت باشد که بعد از دوران نقاهت بهترم. که دیگر با دیوار حرف نمی‌زنم و با هم‌خانه وقت‌هایی که هم را ببینیم٬ اگر ببینیم٬ یکی‌به‌دو نمی‌کنم و در غار خانه‌ام نمی‌پوسم و عشق همواره در مراجعه است و حق‌التحریرها حتما بیشتر می‌شوند و نوارعصب‌عضله‌ی پای چپ را مسلما انجام می‌دهم و فاینالی زنده می‌مانم.