۱۳۹۳/۱۲/۲۵

بهار توبه‌شکن می‌رسد چه چاره کنم؟



یک) یک‌جایی هست در«لیلا»ی مهرجویی که لیلا کنار شمشادها پیاده می‌شود که رضا برود خواستگاری و برگردد. قبل‌ترش هم یک‌جای دیگر٬ بلوار را قدم زده و لابه‌لای هیاهوی جمعیت از خودش پرسیده که این‌جا چکار می‌کند. امروز توی پیاده‌روی ولی‌عصر با یک‌ کیف سنگین روی شانه٬ وقتی داشتم ویترین مغازه‌ها را تماشا می‌کردم از خودم پرسیدم این‌جا چکار می‌کنم. روز قبل‌اش هم همین را از خودم پرسیده‌بودم وقتی داشتم ابراهیم منصفی می‌خریدم و حتی روز قبل‌ترش٬ همان‌وقت که توی شهروند بین فشار جمعیت داشتم له می‌شدم و خانم پشت‌سری چرخ‌خریدش را به پاهایم می‌کوبید. زل زده بودم به مردم؛ به تلاش‌شان برای خرید یک‌کیسه بیشتر٬ به خنده‌هاشان٬ به اخم‌ها و لبخندهاشان. به زن‌های شاد هیجان‌زده از خرید عید٬ به مردان هیجان‌زده‌تر٬ به صف طولانی جلوی گیت‌ها. من حسی نداشتم انگار که یک مریخی به فروشگاه رفته باشد.

دو) نوروز برای من محزون است. حزن را چیز دیگری نمی‌توانم معنی کنم. منظورم غم نیست یا درد. منظورم دقیقا همین کلمه‌ی سه‌حرفی حزن است. مثل نوای عود یا صدای اخوان یا تق‌تق باران روی چاله‌های آب. همین‌قدر نرم و محزون. از خودم انتظار معجزه ندارم. سال به‌نهایت بدی داشتم آن‌قدر بد که مرورش حتی آزارم می‌دهد. تا توانستم از همه قایم شدم و برای هرکس که دوستم داشت٬ از دور دست تکان دادم. امسال پرده‌ها نشسته ماندند و فرش‌ها به قالی‌شویی نرفتند. کتاب‌های زیادی خریده و نخوانده و نیم‌خوانده رها شدند. قفسه‌ی فیلم‌ها بیشتر شد اما کمتر وقتی توان تماشایشان ماند. مهمانی‌‌های زیادی دعوت شدم و عذرخواهی کردم٬ الکل‌های زیادی گرفتم و در تنهایی نوشیدم. چاله‌های زیادی حفر کردم و عکس‌های زیادی را شیفت‌دیلیت گرفتم. خانه‌ام در فیس‌بوک را بستم و در ساندکلود لانه کردم. امسال از آرزوهایم دورترین بودم و به گرفتاری‌ها نزدیک‌ترین. روزگار بد چرخید و طعم تلخی در دهانم ماند. حالم٬ حالِ «از دشمنان برند شکایت به دوستان/ چون دوست دشمن است٬ شکایت کجا برم». 

سه) رفتم کفش بخرم. مغازه بی‌نهایت شلوغ بود. انگارهمه‌ی زوج‌های رنگارنگ شهر(به قول آغداشلو به‌حمدالله) دست دردست برای کفش خریدن آمده بودند. باروبندیل‌ام زیاد بود. یک کیف سنگین و دوکیسه خرید. حواسم به کیف‌ام بود و کیسه‌ها. ایستادم کناری و خم شدم به پرو کردن. دختری با پاشنه‌ی بلند پایم را له کرد و متوجه نشد. کفش گشاد بود. گفتم که یک شماره کوچک‌ترش را بدهند. مغازه‌دارها نمی‌شنیدند. کسی منِ تنها را آن وسط نمی‌دید. ناگهان بغض راه گلوم را بست. بلندتر گفتم آقا یک شماره کوچک‌تر لطفا. هوار کشید نداریم خانم٬ نداریم. مردم کیسه‌هایم را لگد می‌کردند٬ دستمال‌کاغذی نداشتم و اشک‌هام بند نمی‌آمدند. بند کفش‌ام را نبسته زدم بیرون. پشت سرم صدای مغازه‌دار آمد که اِ خانم پیدا شد. برنگشتم. پ می‌گفت این شهر٬ آدم تنها را خفه می‌کند. بیرون نمه‌بارانی زد. دانه‌هایش چکید روی اشک‌ها. «بهار توبه‌شکن» به شهر رسید.