۱۳۹۳/۱۲/۱۰

به‌یاد «صبح روز بعد» یا سندرم پای بی‌قرار



صبح‌اش از کشوی دراور بغل‌د‌ست‌ام چیزی برداشت که صدای جعبه می‌داد. من قاه‌قاه زیر پتو خندیدم که کاندوم می‌بری با خودت دفتر؟ نیشش باز شد که نخیر سیگارم است و با همان نیش باز٬ باقی باکس وینستون را انداخت روی پتویم. نصفه‌شب بالش‌به‌دست خوابیده بودم پایین تخت. دوتا پیک ناقابل عرق، RLSام را تشدید کرده بود و تا بغل‌دستی دیوانه نشود از غلت‌زدن، نیمه‌شب قل‌خوردم پایین، ته فداکاری مثلا. 

آخر شب‌اش آمده بود کنار ما دوتا که حرف‌می‌زدیم و دراز‌کشیده بود بغل من زیر پتو و دست‌کشیده بود به پاهام٬ به‌کمرم. دست‌اش خنک بود؛ خنکِ خوب و این یعنی شب دراماتیک رسما شروع شده بود. من به صحبت با پ ادامه‌داده‌بودم اما در دل‌ام رخت‌شورخانه‌ی‌ میرزاعبدالله کارش را شروع‌کرده‌بود؛ بریز٬ بساب٬ خشک‌کن. آدم می‌داند چه از خودش می‌خواهد٬ از رو‌به‌رویی هم.

هنوز بعدازآن طوفان پاییزی، اعتماد‌به‌نفس ندارم که حرف نرم بزنم. یعنی خودم می‌دانم و توی جمع که حرف‌اش پیش می‌آید و نگاه‌ام می‌کنند هم٬ سوت‌زنان رد می‌شوم و در جواب هر «خب چه خبر»ی، بعد از اسم او٬ می‌گویم هیچی سلامتی. بین خودمان هم همین است. عادت ندارم/ نداریم/ نداشتم به گفتن کلمات آن وسط، «دوستت دارم» و «عشق‌ام» و الخ٬ هیچ‌وقت. مرور هم که می‌کنم نهایتا اسم طرف را صدا زده‌ام. در فلز من نیست خب٬ نبوده. خاصیتی هم به‌نظرم ندارد که حالا یک‌سری کلیشه ردیف کنی برای بدیهی‌ترین (و ازقضا بهترین) غریزه‌ی بشری. در بهترین حالت‌اش هم هماغوشی‌ است دیگر. قرار نیست انتگرال پایه دو حل کنی که هی بحث و تبادل نظر داشته باشی. از یک سنی هم اگر امر مقدسی تلقی‌اش نکنی٬ چشم‌بسته کیفیت‌اش را حدس می‌زنی که لابد توی رختخواب می‌روی. حالا بعدازآن نیمه‌عمر پاییزی همه‌چیز برایم پرکتیکال شده. حرکت دست و دل و لب و پیچش هست٬ خوب هم هست اما به کلمه که می‌رسم٬ ترمز می‌گیرم. حالا بک‌گراندم را خوب می‌داند. می‌داند که چینی بندزده‌ام. خودم هم خودم را بلدم و ماجرا نمی‌خواهم. همین تاریکی و دست و دل و لب و پیچشِ در سکوتِ مطبوع بس است. چینی بندزده‌ی RLSداری که من‌ام، دیوانه‌ای که اوست و رخت‌شورخانه‌ی میرزاعبداللهِ این میانه‌ی دل٬ برای مدتی کافیِ کافی است.