۱۳۹۳/۱۰/۱۶

Wintertime Holyness



فاکس‌کچر می‌بینم٬ باید درموردش بنویسم. میشل تورنیه می‌خوانم٬ باید ترجمه‌اش کنم. به مشاور دانشگاه زنگ می‌زنم٬ مشورت می‌گیرم. به دکتر سرمی‌زنم٬ قرص‌ها را تمدید می‌کنم. به دوستی ایمیل می‌‌نویسم و حال سردبیر را می‌پرسم. خیلی از دنیا عقبم. در این صدوده‌روزی که در هپروت بوده‌ام٬ جهان به‌اندازه‌ی لازم چرخیده و خیلی از کارها زمین مانده. حالا اینجا هستم. کلم‌ها را ریز می‌کنم و لابه‌لای پیاز‌های طلایی تفت می‌دهم و زیره و شوید اضافه می‌کنم. یک‌دست قاشق و یک‌دست سیگار توی تراس جولان می‌دهم. باد خنکی می‌وزد و سرحال می‌آیم. صدوده‌روز گذشته است و حالا دیگر تا ته‌اش رفته‌ و بی‌حس‌ام. برنامه روزانه را روی کاغذ نوت نوشته‌ام و چسبانده‌ام روی در ورودی که جلوی چشم باشد. یک خروار کتاب خریده‌ام و یک پازل هزارتکه‌ای را روی میز پذیرایی ولو کرده‌ام. تحمل نعمت خوبی‌‌ست٬ فراموشی نعمتی خوب‌تر. کاش به‌جای اولی٬ دومی در ژن‌هایم تقویت شده بود.

بعداز چهارماه کذایی تمام اعتماد‌به‌نفس باقی‌مانده را جمع کرده‌ام که بروم در یک جمع شلوغ. می‌دانستم که خیلی‌ها را می‌بینم و می‌دانستم که از زیر دیدار خیلی‌ها فرار می‌کنم. آن‌ها که گیرم می‌اندازند به‌لطف و جویای حالم می‌شوند٬ چیزی جز یک لبخند بی‌معنی یخ ندارم که تحویل‌شان بدهم. هنوز زمان لازم دارم٬ هنوز در نقاهت‌ام.

کرم‌پودر را روی گودی زیر چشم می‌مالم٬ رژلب را با انگشت پاک می‌کنم٬ شال را مثل کولی‌ها دور سرم می‌پیچانم و یک خیابان مابین‌ را پیاده می‌روم. بهترم و برخلاف انتظارم از نگاه کسی فرار نمی‌کنم و با همه می‌خندم. چایی می‌خورم و کتاب‌ در‌دست٬ مسیر آمده را پیاده برمی‌گردم.