۱۳۹۳/۱۱/۱۰

از روزها



زمستان هشتاد‌و‌شش است؛ همان زمستان پربرف معروف که تهران یک‌هفته قفل شد٬ همان زمستانی که مسیر زندگی‌ام صدر و دیباجی بود. بود. زمستان هشتادوشش است. از ختم مرضیه برمی‌گردیم. چهارصبح می‌رسیم تهران. کولاک است و تا ته کوچه به خانه‌ی تو برسیم٬ برف یقه‌مان را پر کرده است. دوتا پتو بیشتر نداری. یکی را پهن می‌کنیم زیرمان و می‌خزیم میان آن‌یکی و هم‌دیگر را محکم بغل می‌کنیم. پیچیده درهم٬ من پنجره را نگاه می‌کنم و این‌قدر نگاه می‌کنم تا خوابم ببرد. خوشبخت‌ترینم.

کوکوی تره‌فرنگی درست می‌کنم. عاشق هرغذایی‌ست که تره‌فرنگی دارد. توی حمام است. ریش می‌زند و من به خرده‌ریش‌های پخش‌شده‌ی بعدش فکر می‌کنم. ترمز مغزم را می‌کشم که هی لامصب آرام باش! «زیره هم توش زدی؟» صدایش را می‌شنوم. زده‌ام. می‌روم کنار پنجره. به محسن فکر می‌کنم که از تشییع برگشته و حالا چه دل بی‌قراری دارد. دستم بوی دارچین می‌دهد و آن‌سوی خانه٬ ام‌کلثوم چیزی غریب می‌خواند. می‌‌پرسد که از سفر برایم چه بیاورد. می‌رود خراسان برای فیلم؛ تربت‌جام٬ حیدریه. می‌خندم که یکی از آن حاج‌‌قربان‌های سلیمانیِ دوتارنواز که بنشیند همین گوشه٬ کنار پنجره و تا سحر بنوازد و دم بگیرد. می‌خندد. کوکوها را برمی‌گردانم که طرف دیگر سرخ شود. تربچه‌ها را در کاسه سفالی می‌چینم. دوغ را با پونه هم می‌زنم و پنجره را باز می‌کنم. زمستان است و فاصله‌ام با آن زمستان خوشبختی به اندازه چندین‌متر برف است. چیزی از دلم رفته است؛ چیزی غریب٬ محو٬ کم‌رنگ.