۱۳۹۴/۰۹/۲۱

از دورها٬ دوردست‌ها




یک) ناخن‌های کاشته‌شده بلندی داشت و یک‌انگشتر مارپیچ روی انگشت که زیر نور چراغ‌خواب برق می‌زد. زل زده بود به دوربین موبایل و برای آن ادایی درآورده بود٬ دلبری لابد. زن برهنه بود و با این‌که ملحفه را تا بالای پستان‌هایش بالا کشیده بود٬ می‌شد حدس زد که هیکل زیبایی دارد.

دو) خواب می‌بینم تیر خورده‌ام. از پشت یک‌خاکریز سه‌بار به سینه‌ام شلیک می‌شود و دردی بی‌نهایت بی‌رحم و توصیف‌نشدنی می‌پیچد در جناغ سینه‌ام. بین خواب و بیداری‌ هنوز درد هست. نیم‌خیز می‌شوم و در تاریکی به سینه‌ام دست می‌کشم. حتی می‌توانم روی جای گلوله‌ها انگشت بگذارم. چراغ کوچک آشپزخانه را روشن می‌کنم و آب می‌خورم و از پنجره شب را نگاه می‌کنم. درد ساکت شده است.

 سه) آش می‌پزم؛ چرب و مرغوب و مبسوط. با پیازداغ فراوان و زعفران زیاد. چنان پیازها را تفت می‌دهم و طلایی می‌کنم که انگار مسئولیت خطیر جهانی‌اش روی شانه‌های من است. خوبم. هوای بارانی و سیرونعنا هم‌زدن حال‌ام را بهتر می‌کند. از دورها صدای دزدگیر ماشینی می‌آید و بعد قطع می‌شود. صدای بوق ماشین‌ها هم لابد می‌آید که من نمی‌شنوم. زندگی در مرکز شهر به‌مرور گوش آدمی را به صدای بوق عادت می‌دهد طوری‌که بعدازمدتی دیگر بی‌حس می‌شوی. دوستی تکست می‌دهد که بیاییم بخوریم یا ببریم یا می‌آوری؟ می‌گویم که حق انتخاب دارید و شکلکی می‌فرستم. بوی سبزی تازه خانه را پر کرده. می‌روم جلوی آینه و یکی دوتار ابروی درآمده را می‌کنم. بعد اخم می‌کنم و می‌بینم بیشترازاین کار من نیست و وقت آرایشگاه می‌گیرم. خانه برق می‌زند. تا توان داشته‌ام سابیده‌ام.

چهار) حماقتِ لحظه‌ای‌ست یا سرنوشت که گاهی آدم را هل می‌دهد به‌سمت سرک‌کشیدن؟ این‌که حدفاصل جابه‌جایی چند موزیک٬ بروی سراغ تماشای فایل عکس‌های بک‌آپ آن آی‌فون‌ کذایی و لابه‌لای ردکردن بی‌توجه سلفی‌ها و الباقی٬ «او» را ببینی که با این‌که ملحفه را تا بالای پستان‌هایش بالا کشیده٬ می‌شود حدس زد که دلبر است و هیکل قشنگی دارد.

پنج) سهم آش آن‌هایی که نتوانستند بیایند را در ظرف‌های دردار می‌کشم و در ردیف پایینی یخچال می‌چینم. لباس راحتی می‌پوشم و چای می‌ریزم و پتوی سفری را به‌خودم می‌پیچم. نگاهم سُر می‌خورد سمت ناخن‌هام؛ سوهان‌خورده٬ کوتاه٬ معمولی و بی‌لاک. چای می‌خورم و به ادای رو به دوربین زن فکر می‌کنم٬ به خاکریز توی خواب٬ به جای گلوله‌ها٬ به تاریخ فایل عکس. بیرون برف قشنگِ نرمی می‌بارد. خانه برق می‌زند. خوب‌ام. خوب‌ام و شمشیر داموکلس بالاخره کنار رفته است.

۱۳۹۴/۰۹/۱۰

از درفت‌ها٬ خیلی درفت‌ها



یک‌ماه خیلی لشی را سپری کرده‌ام؛ خوردن و خوابیدن و سفر. بی‌خبر٬ بی‌کتاب. مسافرت رفتم٬ توی آفتاب دراز کشیدم و مست به قوطی‌‌های توی خیابان لگد زدم٬ عین بابای هکلبری‌فین. یک‌‌کرمی توی مغزم بود که ممکن بود پروسه شود و به‌خودم گفتم هی‌هی فایل‌اش را ببند لامصب و بستم. همان تهران٬ ایمیل را آن‌رید کرده‌بودم و چندروز بعدش دیلیت. توی هواپیما تا توانستم به کادر پروازی لبخند زدم و هرآشغالی که سرو کردند٬ خوردم و در رفت‌و‌برگشت٬ در کمال صحت عقل٬ فکر کردم چه خوب می‌شد همین‌جوری سقوط کنم٬ در همین حال لشِ مست. مسافرت با مامان خیلی هم ایده‌ی بدی نبود. یک‌جاهایی که روی نرو هم می‌رفتیم٬ موزیک گوش می‌دادم و خودم را به کری می‌‌زدم. مثلا وقت‌هایی که از زندگی شخصی‌ام (با احتیاط) سوال می‌کرد که آیا احتمالا با آدم جدیدی آشنا نشده‌ام و اخم مرا که می‌دید٬ ادامه نمی‌داد (و لعنت به آن بعدازظهر میانه‌ی آبان) یا اصرارش به پرداخت همه‌چیز از انعام گارسون تا باربر هتل که رفتارش با من مثل پنج‌ساله‌ها می‌شد. یک‌وقت‌هایی هم خوب بود٬ خیلی. نور نیم‌روزی که می‌زد٬ می‌دیدم سرم را روی پایش گذاشته‌ام و دارم عکس می‌گیرم یا وقتی دوش می‌گیرد٬ برایش چای سفارش داده‌ام. از آخرین سفر دونفره‌مان سال‌ها گذشته و می‌خواستم نقش دختر خوب را خوب بازی کنم. تمام بازارها و بوتیک‌ها را با او گشتم و هرچقدر خرید کرد٬ لبخند زدم و دست روی هرچه گذاشت٬ اجازه دادم که برایم بخرد. زویی توی وایبر(حالا تلگرام مد است لابد) نوشت آفرین که بابِ دل‌اش هستی و هزارتا شکلک فرستاد که معلوم بود مامان خبرها را آن‌لاین به گوش‌اش رسانده و احساس رضایت کرده. خوش‌جنس‌تر اگر باشم می‌بینم یک‌وقت‌هایی حتی چقدر مماشات کرد؛ ساعت‌ها موزیک در گوش‌ام بود و خلسه‌ام را تاب آورد یا اگر حال لابی رفتن نداشتم٬ خودش تنها رفت و حتی یک‌بار هم نگفت که چرا لباس پیاده‌روی صبح را٬ عصر هم پوشیده‌ام. 

روی نان‌ام مربا مالید و گذاشت توی ظرف. گفتم مامان من هم بروم این حجم از تنهایی آزارت نمی‌دهد؟ گفت چرا فکر می‌کنی شکل زندگی فعلی‌ات خوشحال‌ام می‌کند. برای‌اش خیلی چیزها را نگفته‌ام. برای‌اش خیلی چیزها را نمی‌گویم. آدم گاهی یک‌چیزهایی را نداند راحت‌تر زندگی می‌کند. صبحانه‌مان را می‌خوریم و می‌ر‌ٰویم که قدم بزنیم. سر چهارراه دست‌ام را می‌گیرد٬ عینک آفتابی‌ام را از روی موها به چشم‌ها می‌نشاند و پیشانی‌ام را می‌بوسد. حس می‌کنم پیر شده‌ایم؛ هم من٬ هم مادر.




یک‌موزیک زیبا گوش کنید به‌اسم «در چشمان مادرم» با اجرای فوق‌العاده‌ی آرنو