۱۳۹۳/۱۰/۰۱

از روزها



هنوز در سفریم. هنوز اما زیاد حرف نمی‌زنیم. مرتضیِ کنعان مرا برداشت برد سفر اجباری که حرف بزنم و حرف بزند ولی هنوز یخی آب نشده٬ دستی پیش نرفته. بیشتر عکس می‌گیریم از طبیعت٬ از جاده. من جدا و او با دوربین خودش. یک نیروی جادویی در جفت‌مان پرهیز می‌دهد از هرعکس دونفره و سلفی و همان نیرو گاهی شیطنت می‌کند و عکس‌های یواشکی می‌گیرد. رفته‌ایم سروقت خانه‌های آبا و اجدادی و درحال تخریب‌. دست می‌کشیم به درودیوار و کوبه‌های فلزی‌ خانه‌ی نیمه‌ویران مادربزرگ و مادرمادربزرگ و مادرمادرمادربزرگ‌. راه می‌رویم وسط رودخانه‌های خشکیده که روزی سیل‌آسا بوده و رانندگی می‌کنیم در جاده‌های پهن و خلوت شبه نبراسکایی. می‌رویم سروقت کوهی که اولین‌بار از آن بالا رفتیم و هم‌دیگر را بوسیدیم. نیمروی رستوران‌ بین‌راهی می‌خوریم و از راننده تریلی‌هایی که با نیشخند نگاهمان می‌کنند٬ آب جوش می‌گیریم.

هنوز چیزی قطعی نشده. هنوز معلق‌ایم. هنوز نسبت‌مان معلوم نیست. نیمه‌دوست٬ نیمه‌همسر. از همان نیمه‌ها که هیچ خوب نیست و دوسال‌و‌نیم گذشته با آن زندگی کرده‌ایم. حالا حالم به قدر اول پاییز بد نیست. بی‌حس‌ام. متوالی٬ متعدد. گاهی الکی می‌خندم و گاهی قطره اشکی می‌آید. حواسم هست که قطره اشک را نبیند. حواسم هست که دیگر چیزی را به زور نمی‌خواهم. حواسم هست که دوستان کم‌نظیر و پیگیر احوالی دارم حتی با تکستی دوکلمه‌ای یا دونقطه‌ستاره‌ای کوچک. حواسم هست پایم به تهران که برسد٬ دوباره باید در خانه‌ی خالی کلید بیندازم تا یکی‌مان تصمیم نهایی را بگیرد. دارد برمی‌گردد. رفته بود نارنگی بخرد. یکی را می‌گذارد کف دستم٬ پوست‌نگرفته؛ دکتر گفت عشق و خشم. تهران که برگردیم میان این جدال عشق و خشم٬ یکی باید بر دیگری غلبه کند و قال قضیه را بکند. آویختگی درد دارد.