۱۳۹۳/۰۹/۱۹

از سرک‌کشیدن‌ها



آدمیزاد با هرنسخه ژنتیکی بالاخره یک‌جایی کم می‌آورد. گوشت و پوست و استخوان شوخی‌بردار نیست. مثلا حالا٬ که آب‌وهوای این خانه به من نمی‌سازد. مثلا این‌جا٬ همین‌جا که همیشه خانه‌ی پذیرایی مهمان‌هایم بوده و دونفره‌هایم را شکل داده که حالا اکسیژن ندارد و به‌جایش هی تپش قلب دارد و پروپرانولول دارد و سرترالین دارد.غریب در وطنم؛ هوم‌سیکی که مقر فرماندهی‌اش همیشه غاری در یک خیابان بالاتر است. این حجم از فشار فقدان دونفره‌ی این خانه در توان من نیست. اینجا دوز خاطره‌هایش برای من زیادی بالاست و مجنون‌ام می‌کند. راه می‌روم و یادم می‌افتد که چه تن‌اش را دوست دارم و چه دیگر دراین تختخواب نیست. یادم می‌آید که دیگر با آن حوله‌ی حمام سرمه‌ای توی خانه نمی‌چرخد و با موهای خیس بی‌بی‌سی تماشا نمی‌کند. یا همین‌جا کنار لپ‌تاپ٬ آن ماگ میکی‌ماوس خنده‌دارش را دست نمی‌گیرد. به مشاور گفتم احمقانه است این حجم از رقت٬ ولی دلم برای زیر چانه‌اش هم تنگ شده. گفت فقط صبر. حالا خطرناک‌اید. هردو مخزن عشق و خشمی هستید که زمان لازم دارد. خطرناک‌ایم و این خانه‌ی خالی پرخاطره مرا مجنون می‌کند. دوهزاروسی صفحه تاریخ ادبیات فرانسه را گذاشته‌ام جلویم و از بربرها تا قرن شانزدهم را سرک می‌کشم و به‌جز این و مقالاتی که خرج زندگی‌ام را می‌دهند٬ ابدا هیچ‌‌کار دیگری نمی‌کنم. آیدا می‌گوید نمی‌شود گفت فردا چه پیش می‌آید٬ نمی‌شود جلوی چیزی ایستاد. راست می‌گوید. فردا پس‌فردا می‌روم شهرکتاب مرکزی چرخی می‌زنم و گلی ترقی جدید می‌خرم و سعی می‌کنم دل‌خوش باشم که جز صبر و کاشتن پاهایم در خانه٬ این خانه٬ کار دیگری از دستم برمی‌آید.




ساعت دوونیم شب است و من برای نوشتن این پست زیادی مست‌ام.