۱۳۹۳/۰۹/۱۳

از روزها



سفرنرفتم. جا‌به‌جا شدم. نه حتی از این‌‌دنده به آن‌یکی. کوچ کردم به آن‌ خانه. برگشتم به تمام هرچه خاطره‌ی میخ‌شده به درودیوار. دلیل‌های خودم را داشتم٬ ناچاری‌های خودم. به‌جز سه‌چهار‌نفر کسی بیشتر از ماجراها خبر ندارد. گرفتاری‌ام را بسط ندادم. خیال نوشتن هم ندارم که سیب زندگی چقدر چرخ خورد و درست روی نقطه‌ای نشست که کابوس‌اش در خواب هم برایم قابل تحمل نبود. چه چاره. آدم گاهی فرومی‌رود. تو و من ندارد. دیدم چه کلاف پیچیده‌ام. چه حوصله‌ی توضیح به آدم‌های مشترک ندارم. فیس‌بوک را بستم. حالا خودم را محدود کرده‌ام به هرچه دلی‌ست. کِی با عقل سروکارم بوده؟ بوده اصلا؟ یادم نمی‌آید. از تنم شروع کردم. صورتم را شستم و به آرایش‌گر گفتم لطفا تا می‌تواند ابروها را پهن بردارد. پنجاه‌و‌پنج کیلو شده‌ام. داروها اشتها نمی‌گذارند. دووعده شام درست‌و‌حسابی را هم لابد همان شب‌هایی که با آذین خیس شده بودیم٬ مهناز توی حلق‌مان ریخت. بعد از کرفس شروع کردم. یک دسته خریدم و کشاندم تا خانه. کشاندم. کرفس یعنی هنوز زندگی هست. مهم نیست که خورده نشود و برود توی فریزر یا سطل آشغال. مهم خریدن‌اش بود. مهم بیرون‌آمدن از خانه بود. مهم این بود که نتوانم در مقابل سبزی‌اش مقاومت کنم و وا بدهم. اثر داروهاست لابد. حالا بهترم. بهترم یک فاکتور کلی است. مثلا همین چهارصبح امروز یاد زمستان هشتادوشش افتادم و آن بغل سفت و محکم و آن پتوی گرم یک‌نفره که دونفره خزیدیم زیرش و طوری زار زدم که کلاغ‌های بیرون وحشت کردند. بهترم ولی. کوچ کرده‌ام به همان‌جا که شروع کردم یک‌روز و نگاهی به آمار می‌گوید که هنوز برای حیات فرصت هست.
باد خوبی می‌وزد. سردی‌اش می‌خورد توی صورتم و دماغم را می‌سوزاند و جای عفونت چسب‌ نیکوتین یادم می‌رود. کلید می‌اندازم در خانه‌ی خالی. نرسیده٬ پیرزن پایینی زنگ می‌زند. شوهرش از روی ویلچر افتاده. کرفس‌ها را تکیه می‌دهم به باکس سیگارها و می‌روم کمک. مهرداد می‌گوید روزهای خوب‌ات را هم می‌بینیم. علی آواز «لَ بیروت» را بالا می‌برد تا توی صندلی ماشین فرو بروم. دکتر می‌گوید از بهترشدن‌ات استقبال کن٬ عذاب وجدان نداشته باش. فعلا پاهایم را در خانه کاشته‌ام٬ «سبز خواهد شد٬ می‌دانم٬ می‌دانم».