۱۳۹۳/۰۷/۱۳

A Time to Remember, A Time to Forget



در مرحله شفیرگی‌ام٬ داخل پیله. بی‌حرکت٬ پنهان‌شده در ‌کپسول. با احتمال پنجاه‌درصدی پروانه‌شدن٬ با هراس پنجاه‌درصدی دفن در غلاف پیرامون. دکتر گفت بلیت یک‌سره بگیر و برو. برو تا یا پولت تمام شود٬ یا خودم خبرت کنم. هم‌زمانی رنج وقتی سر می‌رسد اوضاع چه جفت‌‌و‌جور می‌شود که سفر و غم و ویزا هم‌زمان بنشینند توی دستت. یک‌روزی از عهد قدیم٬ خیلی قدیم٬ هزارسال پیش که کسی در عصبانیت هرچه فکر کرد نوشت٬ با خودم شرط کردم به‌وقت غم و درد و عصبانیت از روزگار ننویسم٬ سکوت کنم. حالا در سکوت‌ام٬ در پیله‌ام تا نمی‌دانم کی که برگردم و یا آن‌قدر سبک شده باشم که زبانم حرکت کند. حالا اگر بنویسم زود است٬ زودنویسی انصاف ندارد٬ بی‌رحم و ستمگر است٬ حق‌به‌جانب است. باید رسوب کنم. اگر قرار است هفتصدروز دیگر پروانه شوم و فیل بزایم٬ باید آن دورها رسوب کنم.




خانم کنار کارما مدتی نخواهد بود.