۱۳۹۳/۰۵/۱۵

از روزها



دکتر قهقهه زد که نه خانم عزیز سرطان دهان ندارید٬ کمبود ریبوفلاوین است. گوگل کردم دیدم یعنی ویتامین ب2. برگشتن لیمو خریدم و اسفناج و قرص. کیسه به‌دست پرده‌ها را کشیدم و خنک شدم. ده‌ساعت قبل‌اش تمام‌مدت که آقای پاریس صدوده‌بار با تمام اسپانسرها و صاحب سینماها و الخ حرف زده بود٬ پایم را تکان داده بودم. هشت‌ساعت قبل‌ترش٬ وقتی دوش می‌گرفت و تلفن‌اش یک‌ریز زنگ می‌خورد گذاشته بودم‌اش زیر بالش و هدفون را فرو کرده بودم توی گوش‌هایم. شش‌ساعت قبل‌تر از آن هم٬ کلاس را عوض کردم. جرقه که می‌بینم رم می‌کنم. اگر آن چایی را نمی‌خرید و آن شکلات را روی صندلی‌ام نمی‌گذاشت حالا روزهای شنبه آزاد بودم. لیم راست می‌گفت. پیغام‌گیر فلش می‌زند. مادر است و گفته که فردا یک‌سر می‌آید ببیند باز چرا چندوقت است «تلگرافی» حرف می‌زنم.
چهارتکه یخ می‌اندازم توی لیوان‌ دسته‌دار بزرگ٬ آب گوجه‌فرنگی و نمک و یک باریکه لیمو. شات عرق را خالی می‌کنم توی لیوان و تکیه می‌دهم به پشتی صندلی. نمک٬ زخم گوشه‌ی دهانم را می‌سوزاند. توی دلم یک حاج‌قربان سلیمانیِ غمگین می‌نوازد. باید ویتامین ب2 بخورم. کاش همه‌چیز قرص داشت.