۱۳۹۳/۰۶/۰۹

از تقویم‌ها

فردایش تو برمی‌گردی ایران. زنگ می‌زنی که «ببینیم هم را». «ببینیم هم را» وحشت توی دلم می‌نشاند. شریعتی اول صدر قرار می‌گذاریم. ده‌سال قبل‌اش توی مهمانی می‌بینمت٬ چهارماه بعدش دوستیم. یک‌‌سال بعدش تو از پدرومادرت جدا می‌شوی و راه میفتی توی بازار که برای خودت مثلا جهیزیه بخری. لیز می‌خوری و مچ پایت ضرب می‌بیند. من نیستم که رنگ‌ها را ست کنم و چانه بزنم و وانت بگیرم و بچینم و بریزم. شریعتی اول صدر دستت را دراز می‌کنی. من با پنجاه‌سانت فاصله ایستاده‌ام. آخرین تماس‌ام با تو گویا از تو یک «همیشه‌بازنده» ساخته. چرا٬ نمی‌دانم. دوسال بعدش این را دوست مشترک می‌گوید. هشت‌سال بعد شریعتی اول صدر٬ هردو هنوز بلاگریم. تو تازه از سفربرگشته‌ای و سوغاتی دوست مشترک را آورده‌ای. می‌گویی که مرسوم‌اش این بود بدهی دست پیک هرچند محترمانه نیست. من می‌گویم که تو اصولا محترمی حتی وقتی از گذشته می‌نویسی. تو قاه‌قاه می‌خندی و سیزده‌ساعت بعدش زار می‌زنی. من گریه‌ات را اولین‌بار است که می‌بینم. شریعتی سر صدر با پنجاه‌سانت فاصله می‌گویی که یک‌شبی که خوابت نمی‌برده این‌ها نوشته‌ای و هنوز با دیدنم «یک‌جوری» می‌شوی و اصرار داری که من معنی یک‌جوری را نمی‌فهمم. هشت‌سال قبلش که فکر می‌کنم آمریکای شمالی را به‌ من ترجیح داده‌ای٬ معنی «یک‌جوری» را فهمیده‌ام. بیست‌و‌چندروز بعداز آن یک‌جوری‌شدن‌مان٬ من میم را دوباره در روزنامه می‌بینم و هوش از سرم می‌پرد. هفت‌سال بعدش میم همسرم است. ده‌سال قبل‌ترش من کلاس نظریه‌های دو دارم. سه‌جلسه غیبت کرده‌ام و استاد هشدار داده که حذفم می‌کند. توی باریکه‌ی انقلاب غر می‌زنی که چرا مقنعه سرم است. خیلی شو داری و یادت می‌رود که کلاس دارم. مهندسی و دوست داری با پارتنرت پز بدهی. من کلاس دارم و نمی‌روم و فرداصبح درخانه‌ی تو بیدار می‌شوم. مادر به موبایل سامسونگِ تاشوی آنتن‌دارم صدبار زنگ می‌زند. شصت‌روز بعدش تو می‌روی و من نظریه‌های دو را حذف می‌کنم. هفت‌سال بعدش شریعتی سر صدر٬ بسته‌ی دوست مشترک را کف دستم می‌گذاری و زل می‌زنی به‌ رو‌به‌رو. یک‌سال قبل‌ترش یک‌شب آمده‌ای توی کوچه‌ی خانه‌ی وزرا٬ بالا نیامده‌ای. نمی‌دانسته‌ای که این خانه٬ خانه‌ی مشترک ما نیست. هشت‌سال قبل‌ترش این مسیر را آمده‌ای تا با پدرم حرف بزنی. من چیزی نمی‌دانم. من هشت‌سال بعد می‌فهمم. پدرم قرار دیگری با تو برای بعداز مسافرت‌اش می‌گذارد. پدرم از مسافرت برنمی‌گردد. من برمی‌گردم ولی آدم قبل نیستم. این‌ها را دوست مشترک٬ یک‌سال قبل به‌ من می‌گوید. فردایش تو برمی‌گردی ایران. زنگ می‌زنی که«ببینیم هم را». «ببینیم هم را» وحشت توی دلم می‌نشاند. شریعتی اول صدر قرار می‌گذاریم. تو می‌گویی که هنوز با دیدنم «یک‌جوری» می‌شوی و اصرار داری که من معنی یک‌جوری را نمی‌فهمم. سر صدر خلوت می‌شود. دانه‌های برف می‌نشینند روی ماشین. برف‌پاک‌کن را روشن نمی‌کنی و چیزی از هشت‌سال پیش نمی‌گویی و من چیزی از گذشته نمی‌دانم. هشت‌سال پیش٬ ده‌روز قبل‌اش میم را برای اولین‌بار می‌بینم٬ تو مرا تا خانه می‌رسانی و تمام کوچه‌ی پربرف را تنها برمی‌گردی.