۱۳۹۳/۰۶/۰۲

از روزها



یک‌دست موبایل و یک‌دست بی‌سیم٬ گونه‌ام را بوسید. زبری ریش چند‌روزه ماند روی صورتم. گفت چطوری و منتظر جواب من نشد و توی بی‌سیم سرِ آدم نامشخصی هوار کشید که «اونجا آخه؟». مسیر نگاه‌اش را گرفتم و بیلبردها و پیکره‌ها را دیدم. شلوارش را تکاند و گفت عینک آفتابی‌م خونه نبود؟ سرم را تکان دادم یعنی نه. همه‌جا را گشته بودم٬ زیرورو کرده بودم. نبود. گفت مهم نیست. می‌ریم می‌خریم دوباره نه؟ سرم را تکان دادم یعنی بله می‌رویم می‌خریم. جلوتر که رفت با بی‌سیم٬ حس کردم دلم چقدر تنگ شده و حساب کردم در این یک‌ماه و خرده‌ای سی‌ساعت هم ندیدم‌اش. داد زد که «آقا اصن بده دست مباشری خودش صحبت کنه» بعد یواش گفت موهاشو چه بلند شده و بعد دوباره بلند «آقا زنگ بزنید به مباشری خودش بیاد. یا اینجا من تصمیم می‌گیرم یا شما». ظاهرا آرام است. دیشب یکی از کارگرها از داربست بیلبرد افتاده و حالا دست‌‌وپاشکسته خوابیده بیمارستان. چهارصبح طاقت نیاورده٬ رفته بیمارستان خودش اوضاع را ببیند. حالا آرام است یا خودش را آرام نگه داشته؟ «چی شد اومدی این‌وری؟» گفتم از سرکنجکاوی. نگفتم که ب گفته سیگارباسیگار روشن می‌کند و چیزی نمی‌خورد و تمام اعصاب‌خردی‌ها را می‌خواهد خودش یک‌جا حمل کند. نگفتم که گفت برو برج یک‌سر ببین‌اش و حرف بزنید. داد زد «نه آقا نشد خودم الان میام بالا» و آرام پرسید تو هم میای.

آن بالا یک‌فصل جلوتر بودیم. پاییز شده بود. خنکی دوید زیر پوستم. دلم دوباره تنگ شد. انگارنه‌انگار که آمده بودم حرف بزنیم. دلم خواست بغل‌اش کنم٬ دلم تنش را خواست. رفتم سمت‌اش که با تلفن حرف می‌زد. یکی از نصاب‌ها چرخید و گفت سلام خانم مهندس. با من بود لابد. سرم را تکان دادم. برگشت٬ تکیه داد به نرده و گفت بیمارستان اول بستری‌ش نکرده بود تا دیده بوده افغانه. باورت میشه کجا زندگی می‌کنیم؟ پرسیدم برای همین خوابونده بودی زیرگوش پذیرش؟ جدی شد و خیره توی چشمهایم گفت نه اونو واسه چیز دیگه زدم. گفتم بیا بریم ناهار بخور٬ دوش بگیر٬ یه‌کم بخواب. همه‌چیز درست میشه. صدایش زدند. بردم تا جلوی آسانسور و گفت تو برو خسته میشی اینجا٬ من خوبم. ب چیزی گفته؟ خواستم بگویم نه که در آسانسور باز شد. پیشانی‌ام را بوسید و خداحافظی کرد. در بسته شد. آسانسور رفت پایین. توی آینه بالای سرم خودم را نگاه کردم. دلم مچاله شد.

رسیدم خانه٬ پیغام‌گیر چشمک می‌زد. صدای خسته‌اش گفت که یادش رفته خواهش کند کمی خرید کنم٬ ببرم خانه‌ی آن بنده‌ی خدا و یک‌سری به بیمارستان بزنم. گفت که زن کارگر یک‌دختر کم‌سن‌و‌سال خجالتی‌‌ست و کاری ازش برنمی‌آید. صدایش را سه‌بار گوش دادم. دلم رفت. عینک‌اش بغل تلفن من بود. آخرین‌بار کِی در این خانه‌ بوده٬ پشت آن میزغذاخوری٬ توی آن رختخواب؟ ب تکست داد که حرف زدید٬ نوشتم نه٬ بماند برای بعد.