۱۳۹۳/۰۴/۲۱

از روزها

دل‌خورم٬ رنجورم٬ بی‌حوصله‌ام. دیوانگی تابستانی‌ام عود کرده. گیر می‌دهم٬ عصبانی می‌شوم٬ عصبانی می‌کنم. رکورد شنای خودم را هم دیگر نمی‌توانم بزنم. بدنم افت کرده. کتف چپم باز قفل می‌کند و هوارم بلند می‌شود. چیزی نمی‌توانم بخورم. با شروع گرما٬ تهوع دارم. رفت‌و‌آمدهای هرروزه به ارشاد دیوانه‌ترم می‌کند؛ روزه‌اند و حوصله‌ی غرهای من را ندارند٬ خسته‌ام و کم‌کاری‌های آن‌ها را نمی‌فهمم. روزهای بلند تابستانی لعنتی نورش از سر من زیاد است. سخاوت‌اش فراری‌ام می‌دهد. «من غلام خانه‌های روشن» نیستم. سخاوت هرچیز که از حدش بگذرد فراری‌ام می‌دهد. خورشید فراری‌ام می‌دهد٬ ارتباط طولانی فراری‌ام می‌دهد٬ زن‌های قربان‌صدقه‌بروی فیس‌بوک فراری‌ام می‌دهند. من که هرچه بخواهم خودم برایش می‌دوم٬ خودم توی صورت طرف زل می‌زنم و می‌گیرم٬ خودم سرچ می‌کنم٬ وقتی کسی یا چیزی همه‌ی محبت‌اش را ازروی نسخه٬ توی سینی جلویم بگذارد یا به اجبار٬ توی حلقم بریزد دیوانه‌ می‌‌شوم. شبکه‌های اجتماعی را برای همین با چشم تنگ نگاه می‌کنم؛ سرشار از عشق و رنگ و دوستی و خوشی و مهربانی و زیبایی و مانکنی و خوشبختی دائمی هستند که آدمیزاد وحشت می‌کند. احساسات دمِ دست فوری‌شان مناسب حال من نیست. من بلد نیستم مدام فدای کسی بشوم. من به‌شکل غم‌انگیزی نهایتا آدم دونقطه یک‌ستاره‌ام. اجتماع زیاد آدم دونقطه یک‌ستاره را دوست ندارد. موجود انسانی از یک‌سنی به‌بعد٬ به‌حال خودش٬ به‌غریزه‌اش عجیب واقف است و من که می‌دانم توجه بسته‌بندی‌شده‌ی مدام چه خالی و دهان‌پرکن است٬ زودتر به‌هلاکت‌ می‌‌رسم.

نیمه‌شب از تشنگی بیدار می‌شوم. صدای تنفس آرامش را می‌شنوم. می‌روم سمت آشپزخانه. جلوی یخچال پایم به چیزی چسبناک می‌چسبد. برق را روشن می‌کنم. قطرات ظرف فالوده‌اش است که لابد چکیده روی زمین. می‌روم سمت کشوها. دستمالی برمی‌دارم که لکه‌ها را پاک کنم. کلافه‌ام. لکه را پاک نمی‌کنم. دستمال را می‌گذارم توی ظرفشویی و می‌روم سمت لباس‌‌‌ها. سه‌ صبح به‌وقت تهران٬ کیف و کلیدم را برمی‌دارم و قوزکرده برمی‌گردم به غار خیابان بالایی.
توی سنگکی سر خیابان هم را می‌بینیم. می‌پرسد بهتری توی غار؟ می‌گویم بهترم و نمی‌دانم چرا یک‌هو٬ خل شده‌ام. می‌گوید خب تو این‌طوری هستی دیگر٬ خل. رم می‌کنی و می‌روی و ده‌روز بعد سروکله‌ات پیدا می‌شود. مشکلی نیست.

عکس دخترکوچولوی الف را تماشا می‌کنم و زیرش می‌نویسم چه شبیه عمویش شده. چهل‌دقیقه‌ی بعد ب توی مسیج‌دانی می‌نویسد: دونقطه یک ستاره.