۱۳۹۳/۰۴/۰۴

از کمک‌خواهی‌ها

یک- نشسته بودیم روی صندلی‌های سمت دریا -دریا اینجا استعاره از چمن‌هایی‌ست که به‌شیوه آبیاری قطره‌ای خنک می‌شوند- و منتظر بودیم صبحانه بیاورند. من یک‌جور و آن‌یکی‌ها هم هرکدام جور دیگر سفارش داده بودیم پس تهیه‌اش طول می‌کشید و در آن صبح گرم آخر خرداد٬ چیزی که زیاد داشتیم٬ وقت بود. صحبت کشید به‌این‌که از دیروز تا الان به‌جز چایی چیزی نخورده‌ام و چرا٬ برای‌این‌که تنها بودم. بعد شروع کردیم به‌حرف‌زدن از وقت‌های تنهایی٬ خوردنی‌های تنهایی٬ نوشیدنی‌ها٬ گاززدنی‌ها٬ جویدنی‌ها. موضع من همان مازوخیسم همیشگیِ کلیشه‌ی «وقتی تنهایی چیزی نمی‌توانی بخوری چون درحقیقت انگیزه‌ای برای فعل خوردن نداری» بود. به‌اینجا که رسیدیم یکی‌از رفقا نیم‌خنده‌ی شیطنت‌باری زد و گفت ولی غذای تنهایی من «عدس‌پلو» است. گفت که هروقت دلش می‌گیرد یا کسی پیش‌اش نیست یک انگیزه‌ی درونی هل‌اش می‌دهد به‌سمت عدس‌پلو درست‌کردن. خندیدیم و اذیت‌اش کردیم و صبحانه‌مان را آوردند و بلعیدیم و آن‌روز تمام شد. 

دو- داشتیم یک‌پرونده‌ی گروهی جمع می‌‌کردیم راجع‌ به «تنهایی» در نوشتار؛ تنهایی در ادبیات. ایده‌ اولیه‌اش هم از شخصیت ویرجینیا وولف شروع شد و خانم دالوی. بعد اوضاع به‌شکل بامزه‌ای عوض شد. از نیمه‌های کار بحث از تنهایی در نوشتار به نفس «تنهایی» رسیده و پرونده مدام حجیم‌تر شده. یادداشت‌های خوبی نوشته‌ و جمع کرده‌ایم. حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم مبحث سلیقه‌ی تنهایی از کتاب و فیلم و موزیک٬ به خوردنی‌ها رسیده٬ به نوشیدنی‌ها: این‌که در تنهایی چه می‌خوریم؟ 

سه- این دوبند را نوشتم که بگویم اگر خانم کنار کارما را می‌خوانید و کمی هم وقت دارید٬ منت سرش بگذارید و دوخط ایمیل بنویسید که در وقت تنهایی چه می‌خورید. درست‌تر این‌که خوردنی تنهایی شما چیست؛ وقت‌هایی که خیلی به‌خودتان حال می‌دهید یا دلسوزی می‌کنید -منظورم شخص خودِ خودتان است- چه می‌پزید؟ توی قابلمه٬ همان سرگاز تندتند می‌جوید و تمام یا خیلی شیک سرو می‌کنید با تزئین. پشت میزغذاخوری می‌نشینید یا سفره یا نه روزنامه پهن می‌کنید و ولو می‌شوید. کلا در تنهایی چیزی می‌خورید؟ کیفیت خوراک و نوشیدنی وقت‌های خلوت‌تان چگونه است. خانم کنار کارما پیشاپیش از ایمیل‌های شما تشکر می‌کند و خیلی متشکرتر می‌شود اگر در سابجکت ایمیل عنوان «غذای تنهایی» را نوشته باشید. متشکرترتر حتی اگر عکسی واقعی از شکل غذای تنهایی‌تان٬ پیوست ایمیل کنید. آدرس را هم که دارید:
 kenarkarma@gmail.com

چهار- شب همان‌روزی که روبه‌دریا نشسته بودیم٬ وقتی خسته رسیدم خانه و ادامه تنهایی بود و حال غذاپختن نبود٬ دیدم ناخودآگاه رفته‌ام سرکیف و آن بسته‌ی معمولا نارنجی همیشگی را گذاشته‌ام جلویم. بله کشف‌اش کردم. من هم آن‌قدر که فکر می‌کردم مازوخیست نبودم و خوردنی تنهایی خودم را داشتم. خنده‌دار بود که چرا همراه همیشگی تمام خلوت‌هایم «چوب‌شور» را این‌قدر راحت از یاد برده‌ام. چوب‌شور؛ همان معشوقی که با چ شروع٬ با دودندان درشت جلویی‌ تق٬ شکسته و تمام شب‌های تنهایی خارپ‌خارپ جویده می‌شود.
یکی قبلا گفته بود که جفاکارم به‌گمانم راست گفته بود.

۱۳۹۳/۰۳/۲۵

از روزها

از پیش آن دوتفنگ‌دار دیگر می‌آمدم. صلات ظهر رفته بودیم کباب بخوریم. کباب و خنده و خاطره و آه‌های یواشکی. زیرپوستی٬ درک‌شدنی. انگار از زیر میز دست‌های هم را گرفته باشیم. برگشتن٬ توی سینمای خلوت شنبه‌عصر برایش نوشتم «ایزی‌گویینگ» باش گاهی. نباشی آخرش می‌شوی یکی مثل من. دیرتر جواب داده بود مثل تو خوب است. «ایزی‌گویینگ» نمی‌توانم باشم. اکتسابی نیست انگار. استعداد می‌خواهد و من ندارم.

کاوه را که پیچیدیم پایین٬ آن‌یکی تفنگ‌دار گفت فلانی بی‌قرار است. حواسم بود که سیگار بعداز ناهار را نکشیده‌ام و وحشی‌ام. گفتم کدام‌مان نیستیم٬ کدام‌مان؟