۱۳۹۳/۰۳/۰۶

«ن» در را به‌هم زد و رفت و مرا میان خرده‌ریزه‌های خاطره باقی گذاشت؛ انگار دوباره شیشه پاشیده باشند روی زمین. شروع کردم به جمع‌کردن ظرف‌ها و تکاندن‌ خاکستر. صدای پای تابستان آمد؛ فصل عاشقی‌های نافرجام٬ پستان‌های بی‌تاب٬ کلمات ملتهب. گذشته‌ی سنجا‌ق‌شده را گرفتم توی مشتم٬ آبی خوردم و نشستم کف آشپزخانه. زل زدم به رفلکس گاز. به خودم٬ به موهای بلندشده٬ به آن چروک کم‌رنگ کنار پیشانی. به دست‌ها٬ به مسیر رگ‌های رفته. یک‌هفته قبل هم همین اتفاق افتاد. با «آ» نشستیم توی تاریکی غروب و شیرجه زدیم در گذشته. یک‌به‌یک٬ متوالی٬ متناوب. آن‌روز هم بعدش خرده‌ریزه‌های خاطره پاشیده شد کف زمین. ایرانشهر تا وزرا را روی انگشت‌ها راه رفتم. فریم‌به‌فریم٬ قاب‌به‌‌قاب. ن دختر باهوشی است. وقتی می‌گوید حال چشم‌هایت خوب است٬ مطمئن‌تر می‌شوم. دنیا روی غلتک افتاده٬ می‌دانم. عبور کرده٬ می‌دانم اما ردش هنوز هست. فصل لباس‌های رنگارنگ٬ یادداشت‌های کنار کتاب‌٬ نگاه‌های دزدکی. دنیا روی غلتک افتاده که وقتی میان خیابان می‌گویم همه‌ی کسانی که دوستشان دارم اسمشان با «میم» شروع می‌شود٬ توی چشم‌هایم نگاه می‌کند و می‌گوید بله اگر اسم‌های واقعی‌شان را صدا کنی. دوباره شیشه پاشیده‌اند کف زمین.
برای لیم نوشتم که دو آرزو بیشتر ندارم. شریف زندگی کنم و راحت بمیرم.





حال این نوشته «باد بر آب» است؛ اجازه‌اش را از کیوان گرفته‌ام.