۱۳۹۳/۰۲/۲۴

از دلتنگی‌ها



کابوس‌ام این است که نبینمش دیگر. از سالن ترانزیت رد شود و سوار شود و برگردد و برگردم و زندگی یک‌طوری گره بخورد که آن دیدار٬ آن دست‌تکان دادن بشود آخرین. این را به خودش نمی‌گویم. هیچ‌وقت نگفته‌ام. نه در هیچ‌ فرودگاهی و نه درهیچ‌جای دیگر. نمی‌داند این کابوس من است. فکر می‌کند اسم‌اش دلتنگی‌‌ست. برای من دلتنگی اما این نیست. دلتنگی حال صورتی نرم و نمناکی است که زیاد و کم می‌شود. کابوس اما حجمی سیاه و سنگین است وقتی برمی‌گردی و دست‌تکان دادن‌اش را تماشا می‌کنی تا برود توی سالن ترانزیت و تو دست خالی برگردی خانه که تمام راه رادیوآوا یک‌چیزی برای خودش بخواند و حرفی نباشد. نه! دلتنگی اسم این‌حال نیست. برای پدرم دلتنگ نبودم وقتی نیم‌ساعت قبل از آخرین لحظه باهم صبحانه خوردیم٬ وقتی جنگل را نشانم داد٬ وقتی استامینوفون‌کدئینی که خواسته بودم دستم داد. به‌خودش هیچ‌وقت نگفته‌ام٬ نمی‌گویم که هروقت چمدان‌اش را تحویل می‌دهد٬  دور می‌شود و دست‌تکان می‌دهد٬ چطور تنم می‌لرزد. 
 وایبر زدم رسیدی؟ جواب نداد. هیچ‌وقت به‌موقع جواب نمی‌دهد. نیمه‌شب تکست آمد که ببخشید یادم رفت٬ تا رسیدم خوابم برد. بعد مکث کرد و نوشت کاش این‌قدر خواهر خوبی نبودی. این‌طوری من راحت‌تر زندگی می‌کردم. نوشت وقتی با شانه‌های افتاده برمی‌گردی٬ هربار٬ من روزها و روزها احساس بد دارم.

برایش هیچ‌وقت نگفته‌ام که کابوس‌ام چیست. هیچ‌وقت نمی‌گویم. بهتر است فکر کند حال این شانه‌های افتاده٬ اسم‌اش دلتنگی‌ست. دنیا پر از واژه‌های اشتباهی است٬ این‌هم یکی.