۱۳۹۳/۰۱/۲۳

از آدم‌ها و بازی‌ها

۱. بازی برای من فرآیندی کاملاً جدی است. سخت زیر بارش می‌روم ولی وارد که شدم جان می‌گذارم. این جان‌گذاشتن بازه‌ای از منچ تا کوبیدن اتوموبیل‌ها به‌هم درحد له‌شدن در لوناپارک‌ست. خیلی ترسناک. خیلی ترسناک.

۲. یک‌شب باشگاه پینت‌بال اجاره کردیم. خودمان هم دو تیم بردیم. من چون همیشه «باید» سرگروه باشم٬ ارنج دادم و استراتژی چیدم. هم‌تیمی‌هایم خنده‌شان گرفته بود. داد زدم سرشان که جدی باشید. باور نمی‌کردند. بازی که شروع شد٬ یک‌جایی توی کمین٬ توی تاریکی٬ سین آب داد دستم. گفت سکته می‌کنی به‌خدا! پریدم جلویش که داشت تیر می‌خورد و گفتم حرف نزن، حرف نزن٬ برو جلو فقط. از آن روز سرسنگین است. یک‌وعده عدس‌پلوی اختصاصی با ماست و سالادشیرازی هم افاقه‌ای نکرده٬ هنوز.

۳. انزلی، ده‌سالگی. هنوز برای یک ده‌ساله همه‌چیز رویایی است. هنوز حیاط جلویی هتل سپیدکنار توی پیشروی آب دریا مخروبه نشده و هنوز پاسدارها قدم‌به‌قدم توی جاده‌های گیلان٬ به‌دنبال چپ‌ها ماشین را نمی‌گردند. در ساحل هتل الک‌دولک بازی می‌کنیم. نوبت من است. مازیار دستش را گذاشته روی تکه چوب من و نمی‌گذارد ضربه بزنم. دوبار درخواست می‌کنم و دستش را برنمی‌دارد. با چوب می‌کوبم روی انگشتش. نصف بقیه تعطیلات را در درمانگاه و پانسمان سپری می‌کنیم. مامان تا تهران با من حرف نمی‌زند.

۴. اواسط لیزرتگ٬ میم را در یک کنج گیرانداختم و پشت‌سرهم شلیک کردم. بی‌وقفه٬ بی‌امان. سه‌چراغش خاموش شد اما هنوز راضی نبودم. حس کردم الان ممکن است با ته اسلحه توی شکم «دشمن فرضی»‌ام بکوبم؛ در میدان جنگ بودم.
سر میز شام باشگاه میم گفت هرکس بخواهد تو را دقیق بشناسد٬ باید با تو بازی کند. ترسناک هستی.

۵. به میم نگفتم که دوبار دیگر هم توی تاریکی گیرش انداخته بودم که پشت‌ش به من بوده و مرا نمی‌دیده. نگفتم که شلیک نکردم چون احساس کردم اگر بخواهم کسی را شکست بدهم باید توی چشمهای هم نگاه کنیم. سال شصت‌و‌چهار٬ جبهه‌ی غرب٬ پسرعمه‌ی مادرم را این‌طوری کشته بودند. می‌گفتند که از پشت٬ کسی سرش را با در کنسرو بریده٬ می‌گفتند کار کومله بوده. خدا می‌داند. تیرخوردن از پشت ترسناک‌ترین حال دنیاست. اینکه ندانی پشت سرت چه خبر است، تن را به لرزه می‌اندازد. میم یک‌بار گفت وقت بازجویی‌ها با چشم بسته٬ بدترین حس دنیاست وقتی هنوز نفهمیده‌ای که بازجو٬ کجای اتاق ایستاده است.

۶. تیم ما برد. رییس پینت‌بال ژتون‌های برندگان برای دفعه بعد را داد دستمان. تیم‌‌ خوشحال بود. من ترسیده بودم و عضله پشتم تیر می‌کشید. یکی از پشت به من شلیک کرده بود٬ رد رنگ را روی لباسم دیدم.