۱۳۹۲/۱۲/۱۸

از روزها



بهمن گفت چرا این‌قدر سرتاپا سیاه؟ این‌طوری استقبال می‌آیند بزغاله؟ تو که کنارآمدنی بودی. گفتم کنارآمدنی‌ام همین‌الان‌هم ولی تنهایی یک‌کارهای عجیبی را کنارهم چیده‌ام که تنم را می‌لرزاند. رفته‌ام ترمه خریده‌ام برای جسد مادربزرگ. برای مرده‌شورها هم جوجه‌کباب. خودشان می‌خواستند باور می‌کنی؟ جوجه‌ها خون داشتند. من چطور استیک خونی می‌خوردم قبلا بهمن؟! گفت چرا آمدی فرودگاه این‌همه راه. گفتم فقط این نیست که. از آرامگاه یک‌راست رفتم منوچهری که دوتا چمدان بخرم برای میم که ده‌روز دیگر می‌رود. مانده‌ام روی پل معلق میان دره. باز تنهایی٬ باز. بهمن من چطوری استیک خونی می‌خوردم؟ گفتم شال مشکی مجلسی ندارم. نگه‌دارم یک‌جایی تندی بخرم؟ خسته نیستی؟ گفت نه راحت باش. جلوی یک‌ شال ‌و ‌روسری‌فروشی می‌ایستم. نمی‌توانم انتخاب کنم. چندتا را می‌برم توی ماشین. بهمن بگو کدام‌یکی‌شان بهتر است. دانه‌دانه سر می‌کنم. یکی را نشان می‌دهد. جلوی در می‌گوید بیا تو نیم‌ساعت دراز بکش٬ به‌خودت رحم کن. می‌گویم که قول داده‌ام برای مرده‌شورها غذا ببرم. می‌گوید ای ابوذر غفاری ِ بی‌نوا.
ترمه را پیچیدند دور مادربزرگ. گذاشتندش زیر یک‌متر خاک. تمام شد. برگشتیم خانه. مادر گفت خوب کردی که به دوستان‌ات نگفتی. مردم هزارکار دارند دم عید٬ معذب می‌شوند. مهمان‌ها رفتند. فاتحه‌ها و صلوات‌ها تمام شد. فردا لابد از حلوایی می‌گویند که خوب شده یا از فلان دختر یا عروس که بیشتر زاری کرده. توی ختم پشت سرم یکی داشت به آن‌یکی آرام می‌گفت چه طلاهایی داشت خدابیامرز. حالا خانه خالی است. می‌روم سراغ کمدلباس‌ها که بوی دارچین می‌دهد بعد هم دراز می‌کشم روی تخت. زویی تکست می‌دهد که برای چهلم می‌آید. خنده می‌نشیند روی لبم. صدای چک‌چک شیر آب می‌آید. «دلم فرودگاست»؛ یکی می‌رود٬ یکی می‌آید.

به بهمن می‌گویم تا چهلم شیرهای آب را که چکه می‌کنند باید درست کنیم و درهای به‌جیرجیر افتاده را روغن بزنیم. می‌گویم که هیچ‌چیز بیشتر از چک‌چک آب در خانه‌ی خالی٬ حال شبه‌مرده ندارد؛ نه حلوا٬ نه سکوت و نه لباس‌های سرتاپا سیاه.