۱۳۹۲/۱۱/۲۹

یک‌توضیح در مورد دکوراسیون داخلی خانه‌ام *



1 -      ممنونم که خواننده‌ی وبلاگ‌ام هستید.

2-      این یک پست بلاگی نیست. صرفا یک درددل دوستانه است که مدت‌ها مانده بود این‌گوشه و خاک می‌خورد. هی دست‌ام می‌رفت سمت‌اش که منتشر کنم٬ نکردم و حالا انگار دیگر واقعا وقت‌اش است.

3-      بگذارید حرف‌ام را با صراحت بگویم٬ خیلی سرراست: هرروز که فیس‌بوک را باز می‌کنم با تعداد زیادی درخواست دوستی روبرو می‌شوم از دوستانی که نمی‌شناسم و یا کم می‌شناسم. تا اینجا مشکلی نیست. خیلی هم نرمال و خوب. اوایل این تعداد درخواست معمولی بود٬ چندتا در هرهفته ولی بعدها که «کارما بودن»ام بر «فلانی٬ بهمانی‌بودن»‌ام قوت گرفت٬ این ‌درخواست‌ها ناگهان خیلی‌زیاد شد و به‌تبع آن اکسپت نکردن‌شان هم خیلی پردردسرتر. مواردی حتی کار به فحش‌و‌فحش‌کاری کشید که مگر چه چهارپایی هستی که اکسپت نمی‌کنی! خب واقعیت این است که من چهارپا نیستم و دوپا هستم ولی سال‌هاست که برای من دوپاها در مقایسه با چهارپایان برتری خاصی ندارند. و اما بعد؛ ببینید بگذارید خیلی راحت بگویم من از یک‌سال‌هایی به‌بعد در زندگی فهمیدم تا با کسی از نزدیک دوست نباشم٬ ننشینم٬ بلند نشوم٬ گرمابه و گلستان نروم٬ نمی‌توانم اسم‌اش را friend بگذارم؛ یعنی یک جریاناتی در زندگی‌ام رخ داد که دیگر فرشته‌ي‌ روی شانه‌ي راست به شیطان شانه‌ی چپ گفت که شما غلط اضافی می‌کنی که به‌استناد یک‌ارتباط مجازی به کسی «دوست» بگویی. بعد من شدم این «از ریسمان سیاه‌و‌سفید بترس»ِ فعلی و تا باقی عمرم هم یک معامله‌ای کردم با خودم که با کسی که خوب نمی‌شناسم٬ سیزده‌به‌در نروم. بنشینم کف خانه‌ام و کاهو سکنجبین خودم را بخورم. این شد که آن کلمه‌ی فرندِ مجازی٬ آن گوشه‌ي فیس‌بوک یا توئیتر یا فیلان٬ دیگر برایم فقط یک واژه‌ی شش‌حرفی است٬ خالی از مفاهیم فلسفی (جهان هم البته استثنابردار و نسبی است). خودخواهم؟ اسنوب‌ام؟ شما بگویید هستم. روایت شده که معصوم‌ها٬ چهارده‌تا بوده‌اند و من هم جزوشان نیستم.
این‌ها را گفتم که بگویم من یک فیس‌بوک کوچولویی دارم خیلی خانوادگی و دوستانه. خیلی شخصی و دورهمی. به‌خدای احدوواحد قسم٬ اصلا از هیچ متن «کارماطور»ی آن‌جا خبری نیست. یک‌صفحه‌ای است مثل باقی صفحه‌ها. منم و صدوچندتا دوست و آشنای جدید و قدیم تا الان. باور کنید از آن پیج‌های معروف و مهم هزارتایی نیست. این اعداد هزارتا هزارتا دوست را هم درک نمی‌کنم٬ وقتی نمی‌رسم همه را بخوانم‌ یا بخوانندم. به‌ولای علی قصد طعنه هم به‌کسی ندارم٬ یکی‌اش همین همسر خودم که حجم دوستان‌اش همیشه برایم علامت سوال است! لذا این حقیر سراپاتقصیر از دوستان عزیزی که به‌هر دلیل لطف کرده‌اند (و من عمیقا ممنونم) بنده را لایق دوستی دانسته‌اند و من جوابی نداده‌ام٬ عذرخواهی می‌کنم و فقط می‌توانم امیدوار باشم که نرنجند و به قول حاتمی‌کیا اگر حق نمی‌دهند٬ لااقل درک کنند یا اگر دین ندارند٬ لااقل آزاده باشند و فحش ندهند!

4-      سردبیر مجله‌ی بالینی‌ام از هشت‌نفر در هشت گوشه‌ي دنیا خواسته که از خوشبختی بنویسند و آن تصویر کاملا ذهنی (و نه شبیه کتاب‌ها) که از خوشبختی دارند را بگویند. یک‌هشتم آن نویسنده‌ها که من باشم٬ دیروز جواب دادم که خوشبختی برای من چیزی جز این‌ نیست که خودم باشم٬ با دیگران اما برای خودم زندگی کنم و تمام زندگی‌ام مجبور به توضیح‌دادن نباشم. الزام به خود-تشریحی در این سرزمین٬ عین بدبختی است.



* تیتر از وبلاگِ «برای خاطر کتاب‌ها»ست.