۱۳۹۲/۱۱/۰۸

از روزها



خوبم. حال خوشی دارم. نشانه‌های «یک‌بار در زندگی ریسک کردن»‌ام یواش‌یواش از راه می‌رسند و در «حفره‌های خالی» روح‌ام خانه می‌کنند. حالا خودم و آب‌معدنی‌ام را برمی‌دارم می‌برم توی کوچه‌پس‌‌کوچه‌ها٬ جاده‌ها و هرجایی که روی کاغذ علامت گذاشته بودم که روزی بروم. حالا بازار روز هست٬ ماهی تازه هست٬ قابلمه‌های مسی هستند و بادمجان سرخ‌کردن هست. دیگر تقویم را کمتر ورق می‌زنم و ساعت‌ها را کمتر چک می‌کنم. وقت دارم تا با سبزی‌فروش سر دودسته گشنیزِ بیشتر چک‌و‌چانه بزنم و پرتقال‌های آب‌گیری را بررسی کنم. دیگر حساب هالوژن‌های سوخته سقف را دارم و می‌دانم تا چندماه ذخیره‌ی آلوبخارای فریزری برایم مانده. «تاریخ ادبیات فرانسه» اینجا کنار بالش‌ام است و مثل کتاب مقدسی قبل و بعد از خواب ورق می‌خورد. مستم. سرخوشم. حالا با سردبیرها می‌خندم و غرزدن‌هایِ «وقت ندارم» جای‌شان را به عشوه‌ي کوچک «سعی‌ام را می‌کنم» داده. صبح‌ها که بیدار می‌شوم صدای گنجشک‌ها را می‌شنوم و شب‌ها که می‌خوابم به فردایی فکر می‌کنم که عجله‌ای نیست زودتر برسد. حالا چیزهایی را فقط می‌نویسم که دوست دارم و آدم‌هایی را فقط می‌بینم که حالم را خوب می‌کنند. «دست‌هایم را که در باغچه کاشته بودم» هنوز سبز نشده‌اند٬ می‌دانم زود است٬ می‌دانم رویش٬ زمان می‌برد.
حالم٬ حال دستگاه ماهور است؛ گوشه‌ی خسروانی٬ رنگ کرشمه. حالم٬ حال خانه‌ای است که بوی بهارنارنج می‌دهد.

۱۳۹۲/۱۰/۱۴

از محافظه‌کاری‌ها


یک. میم به‌زودی عروس می‌شود. میم صمیمی‌ترین دوست دختر فعلی من است. صمیمی‌ترین دوست‌ دختر یعنی کسی که مثلا من کلید خانه‌اش را دارم یا او تاپ قرمزم را پوشیده و با آن خوابیده؛ کسی که من در یخچال‌اش را که باز می‌کنم اجازه نمی‌گیرم (من از مادرم هم برای باز کردن در یخچال و کابینت اجازه می‌گیرم) یا او با خیال راحت این حق را دارد که در نبود من فلان سی‌دی را بردارد و گوش بدهد و بعدا برگرداند. میم به‌زودی با دوست‌پسرش٬ ب که دوسال از او بزرگ‌تر است و قبلا همکار بودیم٬ ازدواج می‌کند. من و ب خاطرات خوبی از هم نداریم.

دو. صمیمی‌ترین دوست دختر قبلی من الهام بود. صبح تا شب. گرمابه و گلستان. از سوم دبستان تا سال دوم دانشگاه. سال دوم دانشگاه با احسان آشنا شد. احسان درصدر خوش‌تیپ‌های دانشگاه بود. الهام در آسمان‌ها بود. من خیلی خوشحال بودم ولی در زمین بودم. نامزد شدند. زد و یک‌‌شب زمستانی خیلی عجیب‌و‌غریب در خانه‌‌ی دوستی فهمیدم که احسان بدجوری گرفتار است؛ اعتیاد شدید. شدید یعنی خیلی وضع‌خراب وگرنه که ماها هم که دور هم جمع می‌شدیم مریم باکره نبودیم. الهام شدت‌اش را نمی‌دانست. یک‌ماه قبل از ازدواج‌ا‌ش از من پرسید که نظرم راجع به احسان چیست. خب من آن‌موقع‌ها نمی‌دانستم که وقتی کسی نظر آدم را می‌خواهد٬ یعنی نظر آدم را نمی‌خواهد بلکه تایید نظر خودش را می‌خواهد. نظرم را گفتم. از فردای آن روز من «آدم بده»‌ی قصه شدم. دوستی‌مان کم‌رنگ شد. آن‌قدر که به مراسم ازدواج هم دعوت نشدم. دوسال بعد الهام از احسان جدا شد. علت جدایی هم که واضح است. الهام معذرت خواست. برگشت. من هم برگشتم. هنوز دوستیم. دوست گرمابه و گلستان اما نه. دوستِ صحبت از آلودگی هوا٬ رنگ‌مو٬ نرخ تورم. یک‌چیزی بین‌مان دیگر نیست.

سه. یک‌ماه قبل میم نظرم را راجع به ب پرسید. درلحظه جواب دادم که «هی ایز گریت». میم خوشحال شد. ب هم که این را از من شنیده خوشحال است. من نمی‌دانم خوشحالم یا نه. میم می‌خواهد که من حتما در مراسم باشم. من ازدواج به سبک آن‌ها را فقط توی فیلم‌ها دیده‌ام. گفتم بروند بپرسند که مشکلی نباشد که مسلمان به مراسم خطبه کلیسا بیاید. میم گفت که ب گفته این حرف‌ها مال سال 1940 است و واضح است که هیچ مشکلی نیست. امروز طرح لباس‌اش را برایم ایمیل کرد. لباس مطابق سلیقه من نیست. عروسی من هم البته نیست. پس سلیقه‌ی ‌من مهم نیست. میم زیر ایمیل اضافه کرده که نظر من خیلی مهم است. به گرمابه‌ها و گلستان‌ها فکر می‌کنم٬ به کلیدهای خانه‌ها٬ به یخچال‌ها و تاپ‌های قرمز و زیر نوشته‌ام اضافه می‌کنم که «دتز گریت».

ما تاییدکنندگان همیشه‌ی تاریخ از روز اول محافظه‌کار مادرزاد نبودیم؛ برداشتند دست انداختند گردن‌مان و گفتند نظرت را بگو. فکر کردیم خب جواب سوال را بدهیم. گفتیم و از بهشت رانده شدیم. بعدترها که بزرگ شدیم٬ سرفرصت وقتی آتش‌ها خوابید و دودها پاک شد٬ تازه دوزاری‌مان افتاد که چرا محافظه‌کاران همیشه محبوب‌تراند٬ چرا اینقدر لایک می‌گیرند و روی دوش‌ها حمل می‌شوند. خام بودیم٬ جوانی کردیم٬ بیایید شطرنجی‌مان کنید.