۱۳۹۳/۱۰/۰۵

باد بر آب



افتاده‌ام به جان خانه. می‌سابم. هرجا را که دستم می‌رسد می‌سابم و تعمیر می‌کنم. خانه به تعمیر افتاده است. کارگران هم مشغول کار نیستند. خودم تنها همه‌جا می‌چرخم. چهاردیواری همین است. سه‌ماه که به خودش صاحب نبیند٬ یا خیلی اکازیون‌وار ببیند٬ لابد این می‌شود. به پایه‌ی لهستانی لق‌شده چسب آهن زدم و به دستگیره کمدِ درآمده ازجا٬ سیم بستم. لوله‌ها هم اگر لطف کنند و بگیرند دیگر خودم مجبورم شیرجه بروم در سینک٬ با آب داغ و چاه‌بازکنِ صاف. ددلاین‌ام تمام شده است. به خودم وقت داده بودم که برگردم به اصل‌ام. حالا دارم برمی‌گردم و به روزهای آینده هم فکر نمی‌کنم. حضورهای اکازیونی را دوست ندارم. آدم یا هست یا نیست. آدم نصفه‌نیمه اگر کلا نباشد٬ شرافت‌مندانه‌تر است. حالا آسمان روشن‌تر شده. حالا می‌دانم که این‌جا را می‌خواند و ازقضا راضی‌ام و ازقضاتر خودسانسوری نمی‌کنم. سیاست‌اش نتیجه‌ی عکس داد وقتی فاتحانه وبلاگ را به‌مثابه سند دادگاه لاهه و همچون فاتحان جنگ‌های صلیبی در چشم‌های مشاور فرو برد. بلاگرها این چیزها را بیشتر می‌فهمند. غیربلاگرها اگر باهوش نباشند یا خودشان را به‌خواب زده باشند٬ می‌نشینند به چک‌کردن تاریخ‌ها٬ ربط دادن نسبت‌ها٬ پیوندها٬ جدایی‌ها. بلاگر که باشی می‌فهمی وقتی شروع می‌کنی به نوشتن از ماجرایی٬ الزاما همین دیشب اتفاق نیفتاده و الزاما اسم کسی را که آورده‌ای همانی نیست که آش را هم‌زده است. می‌دانی که آش ممکن است اتفاقا عدس‌پلو بوده باشد. سوسنگرد٬ آتن و پنج‌شنبه دوم آبان ٬1389 چهارشنبه سوم نوامبر2016. اسامی و اتفاقات بلاگ‌ها گاهی ورای واقعیت‌اند٬ گاهی مادون آن. گاهی مخلوط با فانتزی‌اند و گاهی قفل‌شده با آرزو و خاطره. دوست داشتم وقتی این‌جا را می‌خواند در چشم‌اش حکم مجرم نمی‌داشتم. دوست داشتم بلاگ را بخواند و عدس‌پلو و آتن و چهارشنبه سوم نوامبر 2016 را درک کند. نکرد. چه باک! کنارکارما خانه‌ی من است؛ آن را هشت‌زن مختلف با ذهنیتی از خانم هاویشام تا مادام بوواری می‌نویسند و هیچ‌کس هیچ‌کجای جهان نمی‌تواند اثبات کند دنیای هاویشام٬ بوواری و جین ایر الزاما شبیه به هم است. کنارکارما خانه‌ی من است و بهترین دوستان زندگی‌ واقعی‌ام را از آن دارم. کنارکارما خانه‌ی من است و گه‌گاه منشاء‌ سوء‌تفاهم‌های بزرگ زندگی‌ام بوده است. ترسی نیست. سوء‌تفاهم هم مانند خیلی چیزهای دیگر با آدمیزاد بزرگ می‌شود.

غلطت اکسیژن هرروز در جهان کمتر و کمتر می‌شود. این را من نمی‌گویم٬ دیلی‌تلگراف می‌گوید. نوشتن درجهان هرروز سخت‌تر و سخت‌تر می‌شود. این را هم گزارش جدید کمیسر حقوق بشر سازمان ملل می‌گوید. میان این کمبود اکسیژن‌ها و کمبود آزادی‌ها کاش اما ما که هرروز از رهایی می‌سراییم٬ خودمان دیکتاتور نباشیم. متن‌ها را بخوانیم و بگذاریم و بگذریم. کاش به تاریخ‌ها٬ قصه‌ها و آدم‌ها کاری نداشته باشیم. کاش هرازچندگاهی خودمان را در آینه نگاه کنیم و رد شویم.




«باد بر آب» تگ اختصاصی کیوان سی‌و‌پنج‌درجه است. من گاهی امانت‌اش می‌گیرم.

۱۳۹۳/۱۰/۰۱

از روزها



هنوز در سفریم. هنوز اما زیاد حرف نمی‌زنیم. مرتضیِ کنعان مرا برداشت برد سفر اجباری که حرف بزنم و حرف بزند ولی هنوز یخی آب نشده٬ دستی پیش نرفته. بیشتر عکس می‌گیریم از طبیعت٬ از جاده. من جدا و او با دوربین خودش. یک نیروی جادویی در جفت‌مان پرهیز می‌دهد از هرعکس دونفره و سلفی و همان نیرو گاهی شیطنت می‌کند و عکس‌های یواشکی می‌گیرد. رفته‌ایم سروقت خانه‌های آبا و اجدادی و درحال تخریب‌. دست می‌کشیم به درودیوار و کوبه‌های فلزی‌ خانه‌ی نیمه‌ویران مادربزرگ و مادرمادربزرگ و مادرمادرمادربزرگ‌. راه می‌رویم وسط رودخانه‌های خشکیده که روزی سیل‌آسا بوده و رانندگی می‌کنیم در جاده‌های پهن و خلوت شبه نبراسکایی. می‌رویم سروقت کوهی که اولین‌بار از آن بالا رفتیم و هم‌دیگر را بوسیدیم. نیمروی رستوران‌ بین‌راهی می‌خوریم و از راننده تریلی‌هایی که با نیشخند نگاهمان می‌کنند٬ آب جوش می‌گیریم.

هنوز چیزی قطعی نشده. هنوز معلق‌ایم. هنوز نسبت‌مان معلوم نیست. نیمه‌دوست٬ نیمه‌همسر. از همان نیمه‌ها که هیچ خوب نیست و دوسال‌و‌نیم گذشته با آن زندگی کرده‌ایم. حالا حالم به قدر اول پاییز بد نیست. بی‌حس‌ام. متوالی٬ متعدد. گاهی الکی می‌خندم و گاهی قطره اشکی می‌آید. حواسم هست که قطره اشک را نبیند. حواسم هست که دیگر چیزی را به زور نمی‌خواهم. حواسم هست که دوستان کم‌نظیر و پیگیر احوالی دارم حتی با تکستی دوکلمه‌ای یا دونقطه‌ستاره‌ای کوچک. حواسم هست پایم به تهران که برسد٬ دوباره باید در خانه‌ی خالی کلید بیندازم تا یکی‌مان تصمیم نهایی را بگیرد. دارد برمی‌گردد. رفته بود نارنگی بخرد. یکی را می‌گذارد کف دستم٬ پوست‌نگرفته؛ دکتر گفت عشق و خشم. تهران که برگردیم میان این جدال عشق و خشم٬ یکی باید بر دیگری غلبه کند و قال قضیه را بکند. آویختگی درد دارد.

۱۳۹۳/۰۹/۲۳

یک توضیح درمورد دکوراسیون داخلی خانه‌ام



این یکی را از حفظ‌ام؛ تکبر را. خودبرتربینی که ریشه‌اش یا در اسکناس است یا درازی خانواده‌ات تا چی‌چی‌قلی‌شاه یا وصل‌بودن‌ات به فلانی و بهمانی. این یکی را کاملا از حفظ‌ام وقتی اول جوانی‌ام بود و سبک زندگی مادر اشرافی‌مسلک‌ام را تاب نیاوردم و زدم بیرون و هرگز پشیمان نشدم چراکه همیشه خندیده‌ام به کسی که نام حجره‌ی پدرش را سند افتخار می‌کند و برای کسب هویت می‌زند به سینه‌اش. پول برایم هنوز وسیله امرارمعاش است٬ از صبح تا شب هم برایش می‌دوم ولی فقط همین است و نه چیزی برتری‌دهنده و مایه تبختر. شعار می‌دهم؟ نه. همان‌وقتی که ماشین‌ام کنار ماشین مادرم پارک بود و دوستی سوت زد که «آخه آدم ماشین مادرش اینه٬ باید این‌یکی رو سوار بشه» و من همان «این» را هم از دم قسط خریده بودم. شعار می‌دهم؟ نه. همان‌وقت که آن‌ور آب‌ها٬ تمام پول‌ام را یک‌شبه برای یک کاراحمقانه زمین زدم و فردایش توی روزنامه دیدم شهرداری کارگر برای تمیزکردن مجسمه‌های برونزی می‌خواهد٬ هشت صبح‌اش جلوی دفترشان بودم اما زنگ نزدم که مامان‌جان پول حواله کن اینجا. این‌یکی را از حفظ‌ام که طرف وارد خانه‌ات که می‌شود اول با نگاه‌اش اثاثیه را قیمت‌گذاری می‌کند٬ تابلوها را٬ فرش‌ها را و الخ را یا در نگاه اول و اولین دیدار مارک کفش‌ات را چک می‌کند یا برند بارانی که تن‌‌ات کرده‌ای و بعد تصمیم می‌گیرد سطح روابط‌اش با تو چطور باشد. یا آدرس خانه‌ات٬ دوخیابان بالا و پایین بودن‌اش٬ سرعت جواب دادن تلفن‌ات یا تکست‌ات را تغییر می‌دهد. از حفظ‌ام که وقتی بار اول کسی را می‌بینی و از ماشین گران‌قیمت‌اش پیاده نمی‌شود تا دست بدهد و پشت فرمان این‌کار را می‌کند٬ ریشه‌اش کجاست. این‌ها را خیلی زود یاد گرفتم. همان‌سالی که باروبنه‌ام را از خانه‌ی میدل‌مارچی پدری جمع کردم و چپیدم در یک دخمه حوالی نواب که راه‌پله‌اش به اندازه‌ی عبور یک آدم بیشتر نبود. 
این‌ها را نوشتم که بگویم حساب بانکی شما٬ آدرس شما و هرچه که با آن دیگران را از بالا نگاه می‌کنید و وظیفه‌ی بقیه می‌دانید که دیدار شمای گل‌پسر و گل‌دختر را مدام پیگیری کنند٬ برای من یکی٬ خالی از هر اهمیتی است. من همان‌قدر که داشته باشم با دوستانم یک عصر در یک کافه خوش بگذرانم و چهارتا کتاب بخرم٬ روزم را می‌سازم. این را نوشتم که بدانید/ «بدانی» من هنوز از آن دایناسورهای عصرقدیم‌ام که یک رفاه نسبی احساس خوشبختی به او می‌دهد ولی اگر بداند در شعاع n‌کیلومتری‌اش بقیه هم رفاه نسبی دارند٬ احساس خوشبختی‌اش خیلی خیلی بیشتر می‌شود. از این به‌بعد به سراغ من اگر می‌آیید یا معاشرت می‌کنید٬ پسر جناب گوچی هستید یا نوه‌ی آقای کمپانی شل٬ با تمام احترامی که برای شما٬ انتخاب و سبک زندگی‌تان قائلم٬ نرم وآهسته قدم بردارید چراکه چینی نازک و باریک باقیمانده‌ی چپ درونم٬ هنوز با آدم‌هایی که با نگاه قیمت‌گذاری‌ات می‌کنند٬ می‌شکند. من الدفشنی هستم که تیشرت٬ کتانی و جین می‌پوشد و برایش اهمیتی ندارد که شب‌ها لزوما ویکتوریا سیکرت تنش کند هرچند از داشتن‌اش خیلی هم خوشحال می‌شود. بارها دیده شده که این دایناسور با جین٬ تیشرت٬ جوراب حوله‌ای و پتوی سفری روی کاناپه خوابش برده و ازقضا خواب‌های خوب دیده است.




پی.اس. یک: این نوشته در رد مد٬ برند، پولداری و شیک‌پوشی نیست. موضوع منبرش تکبر است. تمیز بخوانید تا دچار سو‌ء‌تفاهم نشوید.

پی.اس. دو: اگر احساس شعارزدگی دارید٬ در کنار صندلی شما یک پاکت تعبیه شده است.
پی.اس. سه: تیتر از وبلاگ برای خاطر کتاب‌هاست.