۱۳۹۲/۱۰/۰۵

آدمی که سکوت کرده٬ آدمی که یک‌گوشه زل‌زده نشسته٬ آدمی که دیگر نجنگیده و به یک‌باره حرف نزدن را انتخاب کرده٬ موجود ترسناکی است. تاریخچه‌اش این‌طور است که یک‌روز بیدار شده٬ نگاه کرده دیده هرچه رشته٬ پنبه است و هرچه پنبه٬ سوخته. این آدم مچاله شده٬ لای در مانده اما فریاد نکشیده٬ جیغ نزده٬ جماعتی را صدا نکرده. روزها و روزها نشسته٬ سوخته‌ها را زل زده٬ بو کشیده٬ مزه کرده. تنهایی مطلق‌اش را دست زده٬ خراش داده و بعد آرام آرام ساکت شده. آدم سکوت٬ صبح به صبح بیدار می‌شود٬ پانسمان زخم‌های پنهان‌اش را عوض می‌کند٬ لباس می‌پوشد٬ وزنه‌ها را به تن‌اش آویزان می‌کند و می‌رود. این آدم غذا می‌خورد٬ می‌نویسد٬ مهمانی می‌رود٬ می‌بوسد٬ می‌خندد اما تکلیف‌اش با غم‌اش صاف نشده؛ هم اوست که چشم دوخته به ساعت‌ها٬ روزها. خندیده به اعطاکنندگان لقب صبور٬ زل‌زدگان به آسمان. آدم دست‌کشیده از جنگ٬ تمرین نابودی می‌کند٬ نمی‌بخشد٬ فراموش نمی‌کند٬ یک‌روز تصمیم می‌گیرد که دیگر ماندلا نباشد.
فریاد کشیدن یک موهبت است. آدمی که استعداد داد زدن در دردها را دارد٬ خودش را در جهان بی‌امان‌ و سهمگین بیمه کرده٬ پوشانده. چه خوشبختی بزرگی است که آدمیزاد دخیل ببندد٬ درددل کند٬ سینه چاک دهد٬ پاره ‌کند. چه خوشبختی بزرگی است که آدمیزاد بتواند حمل نکند٬ واگذار کند.

۱۳۹۲/۰۹/۱۷

از انتظارها


تصمیم گرفتم بروم ببینم چه می‌گویند؛ گفتم می‌روم می‌نشینم توی آن جلسه‌ی کذایی که حرف‌هایشان را بزنند و ببینم بعد از سه‌سال ممنوع‌الورود کردن‌ام٬ اصرار دارند راجع به دقیقا چه‌نوع «همدلی» حرف بزنند. به آقای پاریس هم گفتم که اگر حرف مفت زدند تضمین نمی‌دهم که هرچه به دهنم آمد٬ از بالا تا پایین‌شان نگویم. گفت خب. رفتم گشتم سبز‌ترین مانتویی که داشتم و کلا توی خیابان هم نمی‌پوشم‌اش٬ تنم کردم که یعنی گور پدرتان. شب استاد راهنما زنگ زد که می‌داند حق با من است ولی آتو دست‌شان ندهم و حالا که کمی نرمش به‌خرج داده‌اند٬ با صبوری رفتار کنم. گفتم قول نمی‌دهم دکتر٬ قول نمی‌دهم. گفت خب. پنج‌شنبه صبح رأس هشت جلوی دانشگاه بودم. گذاشتم هشت‌و‌نیم رفتم توی جلسه با یک سلام کلی و نشستم. رییس دانشگاه بود و معاونین و هیأت معتمد و که و که. شروع کردند هندوانه‌ها را چیدن زیر بغلم که به‌به چه سری٬ چه دمی٬ عجب پایی؛ چه مقالات خوبی٬ چه پایان‌نامه‌ای٬ چه نمراتی٬ چه سابقه‌ی تدریس مفیدی! من فقط نگاه می‌کردم با پوزخند٬ استاد راهنما حرص می‌خورد. آخرش پرسیدند که خودتان حرفی ندارید؟! گفتم حرف‌هام را سه‌سال پیش وقتی اسمم را از دکترا درآوردید٬ زدم٬ شما حتما حرفی داشتید که جلسه گذاشتید. استاد مشاورم چشم‌غره رفت که یعنی بی‌خیال شو.

نامه‌ی دعوت به‌کارم را شورای آموزشی از قبل نوشته بود. دادند دستم. فقط گفتند که مانده هیأت گزینش اساتید. استاد راهنما گفت برگردم یک‌لباس مناسب‌تر بپوشم و بروم دفترشان که همین امروز قضیه حل‌و‌فصل شود. توی چشم‌هاش دلسوزی بود. گفتم دکتر خیلی دوست‌تان دارم ولی نه؛ بگذارید خودم باشم لطفا٬ خواهش می‌کنم. گفت خب. این‌یکی خب را خیلی بد گفت. چهل‌دقیقه توی اتاق‌شان نشستم. جدوآبادم را درو کردند. پاسخ تمام اعمال چپ و راست خاندان را از من خواستند. ده‌برگ دادند پرکنم از سوابق‌ام. از پدرومادر تا عمه و عمو و خاله و دایی خودم و آقای پاریس. شگفتا اما که اسمی از تعهد نیامد٬ چیزی را نخواستند امضاء کنم٬ قول بدهم. حدس زده بودند که گاز می‌گیرم. می‌دانستند که بعد از سه‌سال وقتی از کسی بپرسند خرت به چند٬ گاز می‌گیرد.

حالا این‌وسط یک‌چیزی بگویم بخندیم دورهم. زنگ زده‌اند به همسایه‌های دویست‌سال پیش ما توی محله‌ای که آنجا سابقا زندگی می‌کردیم و از وضعیت اخلاق و پوشش و این‌ها پرسیده‌اند. همسایه‌ها هم طفلکی‌ها خواسته‌اند محبت را درحق خانواده‌ی ما تمام کنند٬ گفته‌اند اصلا نامبرده چادر از سرش نمی‌افتاده٬ دائم‌الوضو بوده. بعد از خودم توی برگه همین را پرسیده‌اند و گفته‌ام که ابدا چادری نیستم. حالا اوضاع اینطوری است که همسایه‌های سابق اصرار دارند که من چادری‌ام و خودم می‌گویم نیستم و همسایه‌ها خیلی اصرارتر دارند که خودم اشتباه می‌کنم و چادری‌ام. اشتباه نکنید ها! به قول دوستان بلاگر داریم از استخدام در حوزه‌ی علمیه حرف نمی‌زنیم٬ از تدریس در یکی از معتبرترین دانشکده‌های علوم انسانی کشور می‌گوییم.

هنوز جوابی نیامده٬ هنوز تصمیمی نگرفته‌ام. تا دو‌سه‌هفته‌ی پیش٬ این موضوع را برای خودم حل کرده بودم که حق وارد شدن به دانشگاه را ندارم. داشتم عادت می‌کردم. دردش بود ها ولی دیگر توجهی نمی‌کردم. حالا که زخم را انگولک کرده‌اند٬ ولی حساس شده‌ام. دوباره روح‌ام توی راهروهای دانشکده می‌چرخد٬ دوباره دلم گچ‌و‌تخته خواسته. دیروز رفتم کتاب‌هایم را چیدم روی میز. رفرنس‌ها را ورق زدم. حتی گشتم ببینم مقنعه‌ام کجاست. هنوز جوابی نیامده و یک‌امید شاید واهی توی دلم سر باز کرده. زوئی می‌گوید فکر کن زنگ نزده‌اند کلا٬ فکر کن مثل گذشته است. می‌گویم من هم همین را می‌خواهم ولی نمی‌توانم. انگار یک میلی بوده که سرکوب شده٬ که حالا از رگ‌هایم زده بیرون. انگار که تمام این‌مدت که با حسرت از کنار همه‌ی دانشگاه‌ها رد شده‌ام و توی محوطه‌شان را نگاه کرده‌ام٬ که اطلاعیه دکترای هرسال را دیده‌ام و جای آن داغ محرومیت درد گرفته٬ روحی از امید داشته برای خودش جولان می‌داده٬ زندگی می‌کرده٬ منتظر می‌مانده. سیزده‌روز به تاریخ استعفایم مانده٬ دیگر تقریبا کاری نیست. سه‌تایی با آلبرت و ملانی بیشتر گپ می‌زنیم٬ چایی می‌خوریم و از برنامه‌های ژانویه‌ی هم می‌پرسیم. من اما یواشکی آن گوشه‌کنارهای حرف و چای و هدیه‌‌ی سال نو٬ روی سایت دانشگاه کلیک می‌کنم٬ لبخند‌های الکی می‌زنم و آه‌های ناخودآگاه می‌کشم.