۱۳۹۲/۰۸/۲۱

از گذشته‌ها

تابستان یک‌سالی از دورها٬ همان دورهای امپراتوری‌٬ که در هفت‌اقلیم می‌چریدم و دنیا به سرانگشتم وصل بود٬ ناگهان٬ زندگی چهره‌ای‌ش را به من نشان داد که در عرض چندساعت٬ گره‌ام زد به سردخانه و جاده و کروکی پلیس و بیمارستان. بیست‌و‌چندساله‌‌ی تنهایی شدم که پیچ جاده را که برگشت و ماشین پرس‌شده‌شان را دید٬ با خودش گفت خب! تمام شد٬ هرسه را از دست دادم. توی آن صدم‌ثانیه‌ای که اسلوموشن٬ عرض جاده را تا راننده‌ی مبهوت نیسان آبی‌رنگ بی‌گواهینامه‌ی نوزده‌بیست‌ساله طی کردم٬ تنها یک‌جمله توی سرم بود: «دیگر هیچ‌کس را نداری بدبخت». تاریخ اگر روایت‌گر خوبی باشد٬ احتمالا همان‌جا اشک‌م خشک شد تا همین اواخر که بعد از هشت‌سال گریه کردم. امتحان زندگی٬ این‌طوری بود که هم‌زمان سه‌تا فرم دادند دست‌م؛ پزشکی قانونی٬ شکایت از راننده‌ی خاطی...(سبقت سر پیچ) و رضایت‌نامه‌ی جراحی مادری که بی‌اغراق٬ تنها استخوان سالم بدن‌ش٬ گردن بود.
آن تابستان فکر می‌کردم می‌میرم؛ یقین داشتم در یکی از مراجعه‌ها به دادگاه٬ دفتر وکیل و یا بیمارستان تمام می‌کنم. نکردم. گفتم به چهلم نمی‌رسم. رسیدم. گمان می‌کردم همان روز عمل دوازدهم مادر که دکتر گفت با بیست‌درصد امید به اتاق‌عمل می‌رود و آماده باشم٬ سکته کنم. نکردم. نمردم. ماندم. یک‌تنه بیست‌‌و‌پنج‌بار جراحی مادرم را از سر گذراندم. سالگرد گرفتم٬ حساب‌های بانکی را آزاد کردم٬ متن سنگ‌قبر پدرم را نوشتم و صاف وایستادم. افتخاری نیست اما فهمیدم من آدم امیدم. آدم نشکستن؛ موجودی که آب از سرش گذشته و سفت شده. آدمی که یک‌فاجعه دیده و دیگر هرچیزی برایش مسئله‌ی نهایی نیست. تنش‌ یک‌بار کامل لرزیده و تا ته‌خط رفته. برای همین است که حالا راحت بیمارستان می‌روم٬ راحت از فاز پیشرفت سرطان کسی می‌پرسم٬ با شنیدن تعداد شکستگی‌های جمجمه کسی فقط سر تکان می‌دهم و جیغ نمی‌‌کشم. واکنش‌هایم٬ غش‌و‌ضعف نکردن‌هایم٬ سرد بودن‌ام٬ این نیم‌چه‌لبخند همیشگی روی صورت‌ام٬ ریشه در بی‌مهری ندارد٬ حاصل حادثه‌ی وحشتناکی است که یادم داد زندگی در کسری از ثانیه ممکن است نابود شود و اتفاق٬ همیشه برای همسایه نیست. فهمیدم من آدم امیدم٬ آدم نیمه‌ی پر٬ آدم انتظار تا صبح٬ آدم شمردن تعداد ضربان در دقیقه٬ آدم بازی با سنگ کف راهروهای بیمارستان٬ برای وقت‌گذرانی انتظار٬ چون یاد گرفته‌ام اگر زندگی بخواهد٬ اراده کند٬ کسی را با بدن پازل‌شده‌‌ هم نجات می‌دهد٬ همان‌طور که مادرم را نجات داد.

چندماه پیش بعد از هشت‌سال٬ برای آن تابستان گریه کردم؛ در بغل زوئی٬ در یک آخر شب دونفره‌ای که ایران بود و هوس املت کرده بود. گشت و یک‌ماهیتابه‌ی کوچک -دقیقا شبیه همانی که پدر صبح‌ها برای خودش املت (صبحانه مورد علاقه‌اش) درست می‌کرد- پیدا کرد. گوجه‌ها را که خرد می‌کرد٬ پشت به من و رو به پنجره٬ دیدم که نفس‌های عمیق می‌کشد٬ رفتم بغل‌ش کردم. چشم‌های‌مان توی هم گره خورد. با بغض گفت: «چه جاش خالیه٬ نه؟». نفهمیدم اشک کدام‌یکی‌مان زودتر سرازیر شد. فقط حس کردم که باید این‌ بارِهشت‌ساله را زمین بگذارم. تا توان داشتم گریه کردم. صبح که بیدار شدم٬ چشم‌هایم را که باز کردم٬ سرشانه‌هایم سبک شده بودند. به خدا.


برای یک‌دوست ندیده