۱۳۹۲/۰۸/۱۴

از روزها


گلودرد شدید دارم؛ یک کمپلکس پیچیده‌ از سرفه٬ سردرد٬ آبریزش بینی و چشم‌. صدایم هم سایلنت شده٬ با ایماء و اشاره حرف می‌زنم و اطرافیان‌ام مدتی از غرزدن‌هایم راحت‌اند. اصولا هنگام مریضی٬ دل‌نازک می‌شوم. دیده شده که با شهرام شب‌پره هم زار گریسته‌ام و هنرم فقط مچالگی در خود و لپ‌تاپ‌ و پتویم بوده.
دیروز رفتم آن‌یکی خانه٬ خانه‌ی مشترک‌مان. یعنی زنگ زد حالم را بپرسد و بگوید که بسته دارم٬ که دید چه «حیوونکی»‌ شده‌ام. مکث کرد گفت پاشو بیا مراقبت باشم بچه. با چندکلمه و صوتی که از دهنم خارج می‌شد گفتم شاید آمدم. دوساعت بعدش دوباره زنگ زد که بیا ببین چه‌کار کرده‌ام. رفتم ببینم چه‌کار کرده و در ضمن حضورا خوشحال‌اش کنم که آن «پروژه‌ی توی رودرواسی‌گرفته‌ام» را تحویل داده‌ام٬ تمام شد٬ رفت. «پروژه‌ی توی رودرواسی‌گرفته» عبارت بود از مشاوره‌ی رسانه‌ای یک شرکت گنده که مدیرعامل‌اش دوست قدیمی پدرم بود و یک‌شبی توی مهمانی و مستی٬ من را دید و شناخت و گفت بیا. من هم گفتم چشم و فردا پنج صبح‌اش که دوزاری‌ام افتاد حجم کار درحد یک‌تیم رسانه-تبلیغات است٬ تا شب گریه کردم و آقای پاریس از همان موقع از این پروژه٬ طوری متنفر شد که اگر از طرف آفیس خودم می‌گفتند هفته‌ای چهارده‌بار برو توکیو٬ به کفش‌اش هم نبود ولی این چهار‌ساعت در هفته‌ی شرکت گنده٬ روی روان‌اش حرکات موزون انجام می‌داد. وارد که شدم گفت عقب وایستا٬ دست هم نزن٬ دخالت هم نکن. یک ‌چایی هم گذاشت جلویم روی میز نشیمن که یعنی بمان همان‌جا. ریموت را هم داد دست‌ام که روی کاناپه دراز بکشم و کانال عوض کنم. مریض‌تر از این‌حرف‌ها بودم. لابه‌لای شنیدن صدای خرد شدن سبزیجات روی تخته و این‌که شهردار بی‌سلیقه‌ی فلان منطقه٬ بهمان بیلبورد را نپسندیده٬ خوابم برد.
بیدار که شدم دیدم رو‌به‌رویم نشسته با لبخند. یک حجم دلتنگی غمگینی پیچید توی تن‌ام. زدم زیر گریه. هول کرد. آمد کنارم نشست٬ پیشانی‌ام را بوسید و چیزی نگفت. این چیزی نپرسیدن‌هایش همیشه مرا در مرز عشق و جنون قرار داده٬ سال‌ها بین شیفتگی و عصبانیت جابه‌جا کرده. جدایی پنج‌سال پیش و برگشت دوسال بعدترش حاصل همین نپرسیدن‌ها بود. بلاتکلیف‌ترین خصلتی که هیچ‌وقت نفهمیدم عذاب‌ام می‌دهد یا دوست‌اش دارم٬ همین است. این‌که توی چشم آدم نگاه می‌کند و نمی‌پرسد٬ وقت‌هایی نجات‌ام داده و وقت‌هایی دیوانه‌ام کرده. اشک روی گونه‌ام را که انگشت کشید٬ گفتم پروژه را تحویل دادم٬ تمام شد. فقط گفت چه خوب. همین و درحالی‌که بلند می‌شد٬ پرسید سوپ داغ که میل داری؟ سبک شده بودم٬ مریض بودم و بله میل داشتم.