۱۳۹۲/۰۹/۰۴

از روزها


از پستچی محل تلفنی خواهش می‌کنم که دودقیقه دیگر صبر کند تا برسم. می‌رسم. نامه را می‌گیرم و امضاء می‌دهم. از دانشگاه است؛ خواسته‌اند که در «جلسه‌ی همدلی و رفع کدورت شرکت کنم تا انشاالله زمینه‌های برگشتم به فضای دانشگاه مهیا شود». می‌روم تو. یادم باشد پول شارژ ساختمان را بدهم. پیغام‌گیر تندتند فلش می‌زند. مامان است با شکایت که چرا نمی‌روم سر بزنم؟ مگر رییس‌جمهورم؟ و این‌که زوئی چهارروز دیگر می‌رود و هنوز حتی یک‌شام درست‌و‌حسابی خانوادگی نخورده‌ایم. رییس‌م زنگ می‌زنم که کجا هستم؟ کجا باید باشم؟ تازه رسیده‌ام خانه. برگردم؟ فلانی سرزده آمده و مترجم فرانسه ندارد. بله. چشم. راه می‌افتم. خدایا این بیست‌و‌پنج‌روز باقی‌مانده را برمن ببخش که رییس را نکشم. محسن زنگ می‌زند. متن‌اش را خوانده‌ام؟ نه هنوز. ببخشد لطفا. حتما‌حتما امشب این‌کار را می‌کنم و نظر می‌دهم. اس‌ام‌اس می‌رسد که جلسه هیأت مدیره فرداشب. عدم حضور اعضاء به‌منزله‌ی انصراف. ریماندر می‌گذارم. شماره آقای پاریس را می‌گیرم. ماشینش را می‌توانم بردارم؟ خودش لازم ندارد امروز؟ نه ندارد می‌توانم. می‌اندازم توی مدرس. زنگ به ر برای تسلیت. زنگ به ف برای بستری شدن یا نشدن پدرش. آن ‌یکی گوشی. بله توی راهم. جت که ندارم. آن‌یکی خط٬ میم عصبانی که جدول‌های امتیازات٬ یک‌سوم آخرش نمی‌خواند. پنجاه‌درصد کل نیست. هست. مطمئن است؟ هست. می‌زنم کنار. پوشه را باز می‌کنم. جمع می‌زنم. از کل کم می‌کنم. راست می‌گوید. شماره‌اش را می‌گیرم. سی‌تای اول را به مجموع اضافه کرده؟ می‌خندد که ای وای نه! فقط خداحافظی می‌کنم. می‌رسم آفیس. رییس٬ سرسنگین. فلانی٬ نشسته. دست می‌دهیم و سه‌ساعت تمام جلسه. فشار ندارم. سه‌چهارتا قند توی چایی‌ام می‌ریزم و هم می‌زنم. موبایل ویبره‌اش بلند شده. فلان‌فایل کجاست؟ روی لپ‌تاپ خودت. نیست. هست درست نگاه کن٬ هست. نیست. خدایا. هست توی فولدر جایزه‌ی بیسار. دیروز یکی توی فیس‌بوک‌م کامنت گذاشت: «نون توش هست؟». خواستم بنویسم آره. سنگک دوست داری یا لواش. ننوشتم. به زخم‌زننده‌ آدم چه باید جواب بدهد. جلسه تمام شده. نصف شب است. ایمیل‌هایم را چک می‌کنم و تا جایی که نا دارم جواب می‌دهم. سین زنگ می‌زند. نیامدی مهمانی ماندانا که؟ نرسیدم. هنوز سر کارم. یک «خیله‌خب» می‌گوید و خداحافظی. روی میزم ولو می‌شوم. یادم باشد از پ عذرخواهی کنم که آمد ایران و نرسیدم ببینمش. ناراحت نشود؟ مثل فلانی که آمد و رفت و ندیدمش و تصمیم گرفت سطح روابط را از کامنت به لایک تنزل دهد! یادم باشد به میم بابت رسیدن ویزایش تبریک بگویم. یادم باشد تولد فلانی است٬ زنگ بزنم. یادم باشد «کاری نکنم که به قانـــــون زمیـــــــــــــن بربخورد»٬ کسی رنجور نشود٬ دلخور نشود٬ برنامه‌ی کسی زمین نماند.
برگشته‌ام. پیغام‌گیر هنوز فلش می‌زند. نزدیک صبح است. با ساندویچ «نون»وپنیر می‌نشینم توی تاریک‌روشن نشیمن و آباژور را روشن می‌کنم. نوشته‌ی محسن و نامه‌ی دانشگاه را می‌گذارم جلویم و در سکوت به صدای ساعت‌ها گوش می‌‌دهم.

۱۳۹۲/۰۸/۲۱

از گذشته‌ها

تابستان یک‌سالی از دورها٬ همان دورهای امپراتوری‌٬ که در هفت‌اقلیم می‌چریدم و دنیا به سرانگشتم وصل بود٬ ناگهان٬ زندگی چهره‌ای‌ش را به من نشان داد که در عرض چندساعت٬ گره‌ام زد به سردخانه و جاده و کروکی پلیس و بیمارستان. بیست‌و‌چندساله‌‌ی تنهایی شدم که پیچ جاده را که برگشت و ماشین پرس‌شده‌شان را دید٬ با خودش گفت خب! تمام شد٬ هرسه را از دست دادم. توی آن صدم‌ثانیه‌ای که اسلوموشن٬ عرض جاده را تا راننده‌ی مبهوت نیسان آبی‌رنگ بی‌گواهینامه‌ی نوزده‌بیست‌ساله طی کردم٬ تنها یک‌جمله توی سرم بود: «دیگر هیچ‌کس را نداری بدبخت». تاریخ اگر روایت‌گر خوبی باشد٬ احتمالا همان‌جا اشک‌م خشک شد تا همین اواخر که بعد از هشت‌سال گریه کردم. امتحان زندگی٬ این‌طوری بود که هم‌زمان سه‌تا فرم دادند دست‌م؛ پزشکی قانونی٬ شکایت از راننده‌ی خاطی...(سبقت سر پیچ) و رضایت‌نامه‌ی جراحی مادری که بی‌اغراق٬ تنها استخوان سالم بدن‌ش٬ گردن بود.
آن تابستان فکر می‌کردم می‌میرم؛ یقین داشتم در یکی از مراجعه‌ها به دادگاه٬ دفتر وکیل و یا بیمارستان تمام می‌کنم. نکردم. گفتم به چهلم نمی‌رسم. رسیدم. گمان می‌کردم همان روز عمل دوازدهم مادر که دکتر گفت با بیست‌درصد امید به اتاق‌عمل می‌رود و آماده باشم٬ سکته کنم. نکردم. نمردم. ماندم. یک‌تنه بیست‌‌و‌پنج‌بار جراحی مادرم را از سر گذراندم. سالگرد گرفتم٬ حساب‌های بانکی را آزاد کردم٬ متن سنگ‌قبر پدرم را نوشتم و صاف وایستادم. افتخاری نیست اما فهمیدم من آدم امیدم. آدم نشکستن؛ موجودی که آب از سرش گذشته و سفت شده. آدمی که یک‌فاجعه دیده و دیگر هرچیزی برایش مسئله‌ی نهایی نیست. تنش‌ یک‌بار کامل لرزیده و تا ته‌خط رفته. برای همین است که حالا راحت بیمارستان می‌روم٬ راحت از فاز پیشرفت سرطان کسی می‌پرسم٬ با شنیدن تعداد شکستگی‌های جمجمه کسی فقط سر تکان می‌دهم و جیغ نمی‌‌کشم. واکنش‌هایم٬ غش‌و‌ضعف نکردن‌هایم٬ سرد بودن‌ام٬ این نیم‌چه‌لبخند همیشگی روی صورت‌ام٬ ریشه در بی‌مهری ندارد٬ حاصل حادثه‌ی وحشتناکی است که یادم داد زندگی در کسری از ثانیه ممکن است نابود شود و اتفاق٬ همیشه برای همسایه نیست. فهمیدم من آدم امیدم٬ آدم نیمه‌ی پر٬ آدم انتظار تا صبح٬ آدم شمردن تعداد ضربان در دقیقه٬ آدم بازی با سنگ کف راهروهای بیمارستان٬ برای وقت‌گذرانی انتظار٬ چون یاد گرفته‌ام اگر زندگی بخواهد٬ اراده کند٬ کسی را با بدن پازل‌شده‌‌ هم نجات می‌دهد٬ همان‌طور که مادرم را نجات داد.

چندماه پیش بعد از هشت‌سال٬ برای آن تابستان گریه کردم؛ در بغل زوئی٬ در یک آخر شب دونفره‌ای که ایران بود و هوس املت کرده بود. گشت و یک‌ماهیتابه‌ی کوچک -دقیقا شبیه همانی که پدر صبح‌ها برای خودش املت (صبحانه مورد علاقه‌اش) درست می‌کرد- پیدا کرد. گوجه‌ها را که خرد می‌کرد٬ پشت به من و رو به پنجره٬ دیدم که نفس‌های عمیق می‌کشد٬ رفتم بغل‌ش کردم. چشم‌های‌مان توی هم گره خورد. با بغض گفت: «چه جاش خالیه٬ نه؟». نفهمیدم اشک کدام‌یکی‌مان زودتر سرازیر شد. فقط حس کردم که باید این‌ بارِهشت‌ساله را زمین بگذارم. تا توان داشتم گریه کردم. صبح که بیدار شدم٬ چشم‌هایم را که باز کردم٬ سرشانه‌هایم سبک شده بودند. به خدا.


برای یک‌دوست ندیده

۱۳۹۲/۰۸/۱۴

از روزها


گلودرد شدید دارم؛ یک کمپلکس پیچیده‌ از سرفه٬ سردرد٬ آبریزش بینی و چشم‌. صدایم هم سایلنت شده٬ با ایماء و اشاره حرف می‌زنم و اطرافیان‌ام مدتی از غرزدن‌هایم راحت‌اند. اصولا هنگام مریضی٬ دل‌نازک می‌شوم. دیده شده که با شهرام شب‌پره هم زار گریسته‌ام و هنرم فقط مچالگی در خود و لپ‌تاپ‌ و پتویم بوده.
دیروز رفتم آن‌یکی خانه٬ خانه‌ی مشترک‌مان. یعنی زنگ زد حالم را بپرسد و بگوید که بسته دارم٬ که دید چه «حیوونکی»‌ شده‌ام. مکث کرد گفت پاشو بیا مراقبت باشم بچه. با چندکلمه و صوتی که از دهنم خارج می‌شد گفتم شاید آمدم. دوساعت بعدش دوباره زنگ زد که بیا ببین چه‌کار کرده‌ام. رفتم ببینم چه‌کار کرده و در ضمن حضورا خوشحال‌اش کنم که آن «پروژه‌ی توی رودرواسی‌گرفته‌ام» را تحویل داده‌ام٬ تمام شد٬ رفت. «پروژه‌ی توی رودرواسی‌گرفته» عبارت بود از مشاوره‌ی رسانه‌ای یک شرکت گنده که مدیرعامل‌اش دوست قدیمی پدرم بود و یک‌شبی توی مهمانی و مستی٬ من را دید و شناخت و گفت بیا. من هم گفتم چشم و فردا پنج صبح‌اش که دوزاری‌ام افتاد حجم کار درحد یک‌تیم رسانه-تبلیغات است٬ تا شب گریه کردم و آقای پاریس از همان موقع از این پروژه٬ طوری متنفر شد که اگر از طرف آفیس خودم می‌گفتند هفته‌ای چهارده‌بار برو توکیو٬ به کفش‌اش هم نبود ولی این چهار‌ساعت در هفته‌ی شرکت گنده٬ روی روان‌اش حرکات موزون انجام می‌داد. وارد که شدم گفت عقب وایستا٬ دست هم نزن٬ دخالت هم نکن. یک ‌چایی هم گذاشت جلویم روی میز نشیمن که یعنی بمان همان‌جا. ریموت را هم داد دست‌ام که روی کاناپه دراز بکشم و کانال عوض کنم. مریض‌تر از این‌حرف‌ها بودم. لابه‌لای شنیدن صدای خرد شدن سبزیجات روی تخته و این‌که شهردار بی‌سلیقه‌ی فلان منطقه٬ بهمان بیلبورد را نپسندیده٬ خوابم برد.
بیدار که شدم دیدم رو‌به‌رویم نشسته با لبخند. یک حجم دلتنگی غمگینی پیچید توی تن‌ام. زدم زیر گریه. هول کرد. آمد کنارم نشست٬ پیشانی‌ام را بوسید و چیزی نگفت. این چیزی نپرسیدن‌هایش همیشه مرا در مرز عشق و جنون قرار داده٬ سال‌ها بین شیفتگی و عصبانیت جابه‌جا کرده. جدایی پنج‌سال پیش و برگشت دوسال بعدترش حاصل همین نپرسیدن‌ها بود. بلاتکلیف‌ترین خصلتی که هیچ‌وقت نفهمیدم عذاب‌ام می‌دهد یا دوست‌اش دارم٬ همین است. این‌که توی چشم آدم نگاه می‌کند و نمی‌پرسد٬ وقت‌هایی نجات‌ام داده و وقت‌هایی دیوانه‌ام کرده. اشک روی گونه‌ام را که انگشت کشید٬ گفتم پروژه را تحویل دادم٬ تمام شد. فقط گفت چه خوب. همین و درحالی‌که بلند می‌شد٬ پرسید سوپ داغ که میل داری؟ سبک شده بودم٬ مریض بودم و بله میل داشتم.