۱۳۹۲/۰۷/۱۷

از بی‌قراری‌ها


خریدها را جا‌به‌جا می‌کنم. سبد رخت‌چرک‌ها را می‌کشانم تا کنار ماشین‌لباس‌شویی. زیر کتری را روشن می‌کنم و سیگاری آتش می‌زنم. می‌روم جلوی آینه. جوراب‌‌ام سوراخ شده و شلوار دارد از تن‌ام می‌افتد. یک‌ناخنم شکسته و مدام همه‌چیز را نخ‌کش می‌کند. به‌روی خودم نمی‌آورم. کمردرد دوباره برگشته. شنا که قطع می‌شود کمردرد برمی‌گردد. دراز می‌کشم کف آشپزخانه٬ کنار لباس‌شویی وگودی کمرم را با مشت‌ها پر می‌کنم و چشم‌هایم را می‌بندم. حالا فقط صدای ‌لباس‌شویی است و گنجشک‌های بیرون و اگر دقت کنم ماشین‌های خیابان اصلی. می‌چرخم. دانه‌های برنج و نان زیر کابینت‌ها را می‌بینم. یک فندک هم افتاده آن ته‌ها که دستم نمی‌رسد برش دارم. به‌روی خودم نمی‌آورم. گرسنگی معده‌ام را چنگ می‌زند. بلند می‌شوم و می‌روم سراغ یخچال. چیزخاصی پیدا نمی‌کنم. خانه را خاک گرفته. از کارمای اتوکشیده‌ و سابنده‌ی روزهای گذشته هیچ خبری نیست. تلخ و کرخت و بی‌مسئولیت‌ام. سر کار و بیرون و همه‌جا٬ وانمود می‌کنم که همه‌چیز عادی است اما غم چسبناکی به تنم وصل شده و هرجا که می‌روم با من است. آیه اگر نبود که همیشه اوج کارهایم منطبق با بدحالی‌هایم باشد٬ کرکره را پایین می‌کشیدم و می‌رفتم مشهد. حس غریبی در وجودم هست که گاهی دوست دارد این سرشب‌های خنک را برود جایی وسط حیاط حرم و شلوغی آدم‌ها را نگاه کند. احمقانه است ولی گاهی تماشای دیگران٬ در حال اتصال به منبعی که من از درک‌اش بهره‌ای ندارم –هیچ‌وقت نداشته‌ام- آرام‌ام می‌کند.
محسن خواب دیده که مشوش٬ گندم‌زاری را لگد می‌کرده‌ام. تعبیرش را از مادرجون می‌پرسم. می‌گوید از چیزی که دست‌و‌بال‌ات را تنگ کرده٬ رها شو. ظهر برایش پیغام گذاشتم که دیگر توان ادامه دادن این پروژه را ندارم. به پ گفته که مثل همیشه از روی هورمون‌هایم تصمیم گرفته‌ام. گفتم وعده‌ی دیدارمان باشد برای چهل‌سالگی او٬ که یا من تلافی کنم و یا او به پیامبری رسیده باشد.