۱۳۹۲/۰۷/۱۵

از سندروم پای بی‌قرار


همین. درست‌اش همین است. یعنی اعتقاد عمیقی دارم به این‌که جلسات حساس تیمی- پروژه‌ای٬ دقیقا باید جوری باشد٬ یعنی روابط طوری چیده شده باشند که آنجا که کار گره می‌خورد و همه به هم حمله می‌کنند٬ یا دقیقا در همان سکانس‌هایی که همه بعد از پاره کردن یکدیگر سکوت کرده‌اند یا یکی دم پنجره است و دیگری با نسکافه‌اش ور می‌رود٬ یکی٬ سیگاری روشن کند و پاکت را سُر بدهد وسط میز. بقیه هم بردارند و با اخم توی جیب‌شان دنبال فندک بگردند. ته سکانس هم بعد از ‍پنج‌دقیقه سیگارکشی و سکوت مطلق٬ یکی همان جمله طلایی را بگوید: «آقاجان تمومش کنیم بره. دیره».
این سکانس را با پرسوناژهای شسته‌رفته کارهای مانی حقیقی دوست دارم- حالا هی فکر کند اینجا را آدم دیگری می‌نویسد- شما روی تیتراژش موزیک انتخابی خودتان را بگذارید. انتخاب من فیلیپ گلس* است؛ ترجمه‌ی فارسی‌اش می‌شود کریستف رضاعی.



* یک‌بار با فیلیپ گلس نزدیک بود چپ کنیم؛ آقای پاریس گفت این را می‌گذاری توی ضبط٬ گاها حرف هم بزن. توی سکوت گوش دادن «این»٬ آدمیزاد را می‌بَرد.