۱۳۹۲/۰۷/۱۰

از آپارتایدها


دوست‌دختر برادرم سیاه‌پوست است٬ «آندره‌لی»؛ یک دورگه فرانسوی- انگلیسی که همکار پروژه مشترکی با زوئی بوده و حالا باهم‌اند. این یک گزاره خبری نیست. یعنی برای من و شما ممکن است نباشد ولی برای مادرم٬ تا اینجا یک کابوس ده‌شبه محسوب می‌‌شود. شنبه هفته‌ی پیش٬ اول صبح که زنگ زد و احضارم کرد – من مثل سفیر سوئیس مدام احضار می‌شوم- شست‌م خبردار شد که دوباره مشکلی پیش آمده (یک نسخه همیشگی هم دارد: گرفتاری‌های خانوادگی در کسری از ثانیه روی من دایورت می‌شوند ولی اصولا در خوشی‌ها من آخرین‌نفر مطلع‌ام)٬ اس‌ام‌اس که رسید کجایی و چرا راه نمی‌افتی پس؟ فهمیدم که قضیه خیلی فاجعه‌بار است. رسیدم توی حیاط٬ آقاولی گفت برو که خدا به فریادت برسد. خانم از صبح به درودیوار پیله کرده. رفتم بالا. دیدم دراز کشیده توی تخت. سلام دادم و گفتم خوبید مامان‌جون. گفت زهرمار و مامان‌جون. هرغلطی دوست دارید٬ می‌کنید بعد می‌آیید اینجا که «خوبید مامان‌جون»؟! پرسیدم چی شده. گفت قضیه این دختر سیاه‌پوست چیه؟ گفتم هیچی مادر من. دوست‌دختر زوئی است. از کی تا حالا شما به روابط زوئی کار دارید؟ گفت دوست‌دختر یعنی چقدر نزدیک؟ ممکن است ازدواج کنند؟ دیدم واویلا «ف» را گرفته است و به فرحزاد رسیده مع‌الاسف.
نلسون ماندلا از 1952 فعالیت‌های ضد آپارتاید را شروع کرد. پیش‌ از آن جنبش‌های ضد نژادپرستی سال‌ها بود که در ایالات ‌متحده شروع شده بود. جهان شروع کرد به پذیرش این اصل که چیزی به اسم برتری ژن٬ رنگ و نژاد وجود ندارد. دیگر حتی نازیسم هم٬ هم‌ردیف کوکلوس‌کلانیسم قرار می‌گرفت. ظاهرا اما اگر سال 2013 هم باشد و آپارتاید خنده‌دار به نظر برسد٬ مادرم هنوز به شکل ملویی زیر بار کامل قضیه نرفته. یک صبح تا شب که توی خانه راه می‌روم و از جنبش‌های آزادی‌خواهی سیاهان حرف می‌زنم و یادش می‌اندازم که خودش چقدر اوباما را دوست دارد و چقدر مسابقات محمدعلی کلی را می‌نشسته و با پدرم می‌دیده٬ می‌گوید که به مدنیت کاری ندارد. این که واضح است. یعنی فکر می‌کنی من اینقدر از دنیا عقب‌ام. می‌گوید به حقوق برابر٬ معلوم است که معتقد است و چقدر حتی همین «خانم چاقه»٬ اُپرا٬ را دوست دارد. ولی هیچ‌ربطی به این‌ها ندارد. این حق را دارد که به عنوان مادر در مورد خانواده‌ی خودش نظر بدهد! می‌گویم زندگی زوئی است و به خودش مربوط است. می‌گوید پاشو برو. از اولش هم نیامده بودی کمک کنی. همیشه دست‌تان توی یک کاسه است. جلوی در می‌پرسد چرا دوتا اسم دارد؟ می‌گویم «لی» اسم میانی‌اش است. می‌پرسد یعنی چی؟ نزدیک‌ترین مثالی که به ذهن‌ام می‌رسد را می‌گویم: مثلا زهرا‌ سادات موسوی. جیغ می‌زند برو برو برو زودتر. صدایش را می‌شنوم که با خودش می‌گوید این‌همه دخترهای بلوند و کشیده ...
"دکتر داریوش آشوری در کتاب «فرهنگ سیاسی» برای نژادپرستی٬ تحت نام «نژادگرایی» چنین تعریفی آورده: «نژادگرایی نظریه‌ای است که میان نژاد و پدیده‌های غیر زیست‌شناسی مانند دین، آداب، زبان و... رابطه ایجاد کرده برخی نژادها را برتر از دیگر نژادهای بشری می‌شمارد. در این نظریه برتری نژادی مستقل از شرایط محیطی و اجتماعی رشد افراد عمل کرده و دست تقدیر برخی نژادهای بشر را برتر و برخی دیگر را کهتر گردانیده‌است»". از حال خانم کنار کارما اگر جویا باشید٬ این روزها نقش «بابی سیل» در جنبش «پلنگ سیاه» را ایفا می‌کند. راه می‌رود و از درودیوار راه‌‌کارهای حذف نژادپرستی کشف می‌کند. مقاله پرینت می‌گیرد٬ سرچ می‌کند٬ مثال می‌آورد٬ «راه دشوار آزادی» می‌خرد. این موضوع دیگر برایش از یک مسئله‌ی داخلی به یک مسئله‌ی ملی تبدیل شده٬ از سیاه و سفید گذشته و حتی با سرکارگرِ ایرانی ِ افغانی‌های سر خیابان هم گفتمان کرده است. کسانی که راه می‌روند و عرب‌ها را مسخره می‌کنند را امر به معروف نموده و هرکس که ترک و لر و بلوچ را تحقیر می‌کند٬ به راه راست هدایت می‌کند. ته رساله‌اش هم با این جمله تمام می‌شود: سال 2013 است؛ تو را به خدا دست از این خودبرتربینی‌های نژادی بردارید (فونت هفتاد‌و‌چهار).
مادر البته که آرام‌تر شده (هرچند کلا ته دل‌اش از دست دوفرزند ناخلفی که هیچ‌کاری را مطابق پیش‌بینی او در زندگی انجام نداده‌اند٬ دلخور است) و من البته که نگفتم چقدر توی فانتزی‌هایم دوست دارم برادرزاده‌‌ای به‌رنگ شیرکاکائو داشته باشم اما چیزی که خیالم را از بابت مامان راحت می‌کند این است که اصل قضیه خود‌به‌خود حل‌شده است: زوئی را من از هردو (آندره‌لی و مادر) بهتر می‌شناسم و او هرگز آدم رابطه‌های طولانی‌مدت با کسی نیست؛ موجود سلینجرمآبی که من می‌شناسم٬ کسی است که همین فردا ممکن است برای راحت‌تر دیدن دوساعت فیلم موردعلاقه‌اش٬ بعد از مبل راحتی٬ به برک‌آپ فکر کند.
عشق در خانواده‌ی ما فرایند بادوامی نیست. این را من نمی‌گویم. آمار و ارقام می‌گویند.