۱۳۹۲/۰۸/۰۵

از سرخوشی‌ها یا «ولایتی از آن خودم»


1- این‌همه وسایل زندگی دارید٬ یک ساک سبک هم داشته باشید؛ پیچیده و آماده٬ بالای کمد یا زیر تخت (مثل سریال‌های دهه‌ی هفتاد شبکه دو سیما. یادتان هست؟ کشی به کشمشی می‌خورد٬ زن قصه قهر می‌کرد و ساک را برمی‌داشت و می‌رفت «خونه‌ی باباش»؟ یادتان هست حتما جانماز و چادر هم می‌برد؟ چرا واقعا؟! حالا شما جانماز هم نبردید٬ نبردید ولی اصل ساک را داشته باشید) برای وقت‌هایی که دوست دارید یک‌هو مدتی گم‌و‌گور شوید٬ جایی بروید که هیچ‌کس را نبینید٬ در افق محو شوید و از این‌جور دری‌وری‌های هورمونی. من این‌طوری همیشه و هروقت که اراده کنم برای «تفرش» آماده‌ام.
2- تنوع غذایی چقدر برای‌تان مهم است؟ نیست؟ مدام دوست دارید قرمه‌سبزی بخورید و کوبیده‌ی زعفرانی؟ زیر لازانیا و سوشی را غذا حساب نمی‌کنید؟ از من می‌شنوید یک‌وقت‌هایی این‌قدر در زندگی چیتان پیتان نداشته باشید و یک‌چیزهای دیگری را هم امتحان کنید. برای همین قصد دارم در این مقال (اعتراف می‌کنم که خیلی دوست داشتم جمله‌ای با «در این مقال» بنویسم) که در ولایت آبا و اجدادی‌ام به‌سر می‌برم و شب‌٬ صدای گرگ می‌شنوم٬ غذای مورد علاقه‌ی مکتب تفرش٬ یعنی «دوغ‌گرمه» را خدمت‌تان معرفی کنم. دوغ‌گرمه چیست؟ دوغ‌گرمه غذایی است که در وصف آن همین بس که خانم کارما وصیت کرده اگر روزی مرد٬ چونان فراعنه مصر که با جواهرات‌شان دفن می‌شدند٬ وی نیز با این غذا (و کشک‌و‌بادمجان) دفن شود. این خوراک بهشتی شبیه به کله‌جوش اصفهانی‌هاست با این تفاوت که زرق‌و‌برق و کالری آن بسیار بیشتر است و در طبخ‌اش سیب‌زمینی هم استفاده می‌شود.
3- خب دست به‌کار شوید. اول سه‌چهارتا سیب‌زمینی را بگذارید توی یک قابلمه تا برای خودشان آب‌پز شوند. بعد دوتا پیاز اساسی را بردارید و ریز‌ریز خرد کنید (حساسیت خانم کارما روی پیازهای گل‌درشت و نامنظم را هم که می‌دانید). همین‌جا بگویم که اگر در زندگی حال ندارید منظم و مرتب آشپزی کنید٬ کلا بی‌خیال‌ش شوید. پیازها را در روغن فراوان این‌قدر سرخ کنید که نرم و طلایی شوند و بعد نعناخشک را اضافه کنید و با زردچوبه فراوان به سرعت تفت دهید (زیاد طول‌ش ندهید٬ زردچوبه وقتی بسوزد٬ غذا طعم تلخی می‌گیرد). تفرشی‌ها به «گردو» زنده‌اند. گردو را اگر از یک تفرشی بگیری٬ یعنی قلب‌ش را گرفته‌ای (دراین حد). پس حالا دو مشتِ پُر گردوی خرد شده را در یک قاشق روغن تفت دهید و پنج قاشق هم به آن کنجد اضافه کنید (بله کنجد. خوشحال شدید؟ اعتراف کنید). حالا سیب‌زمینی‌های پخته را مثلا به اندازه‌ی دو بند انگشت٬ خرد کنید و به آن کشک و آب جوش بیافزایید. میزان کشک بسته به سلیقه شماست. مثلا من دوغ‌گرمه را خیلی ترش دوست ندارم. وقتی مخلوط جوش آمد٬ نصف دوتا ماهیتابه سرخ‌کردنی‌جات بالا را به آن اضافه کنید٬ فلفل و نمک بزنید و بگذارید غلیظ شود. همین. غذا از این راحت‌تر و خوشمزه‌تر دیده بودید؟ موقع کشیدن دوغ‌گرمه در کاسه‌ها٬ بقیه گردو و نعناداغ را رویش اضافه کنید و به سمت میز غذا بدوید و کاسه‌ی پرتر را صاحب شوید.
4- بگذارید کمی از حاشیه‌های این غذا هم برای‌تان بگویم. دوغ‌گرمه بمب کالری است. هم باید چرب درست شود و هم باید نان در آن ترید شود. خوش‌مزگی‌اش به همین استحاله‌ی روحی با معجون چرب گردویی است. غذای چرب دوست ندارید٬ رژیم دارید٬ کلاس غذایی‌تان ترید‌جات را برنمی‌تابد٬ مدرنیسم غذایی را به سنت ترجیح می‌دهید٬ سمت این غذا نیایید٬ اذیت می‌شوید. بروید گراتن قارچ یا پیتزای یونانی بخورید و خوش باشید. (نگارنده همین‌جا آمادگی خود را بابت شنیدن ناسزاهای شما عزیزان٬ به بهانه‌ی توهین به مدرنیسم٬ رادیکالیسم٬ کرانچیسم و غیره اعلام می‌کند و من‌الله توفیق)
5- دوره‌ی لیسانس٬ تهرانی‌بودن مُد بود. یک برتری‌جویی خاصی به دانشجوجماعت می‌داد که عجیب بود. نمی‌دانم هنوز هم جو دانشگاه این‌طوری است یا نه ولی هرچه بود خوب نبود٬ مضحک بود. اتمسفری ایجاد می‌کرد که آدم‌ها گاهی از خودشان فرار می‌کردند. به چشم دیده بودم که از لهجه‌داشتن می‌ترسیدند و درجمع‌ها و گاهی درس‌های سمینار کم می‌آوردند. من درک نمی‌کردم که چطور می‌شود کسانی که در معروف‌ترین دانشگاه‌های کشور درس می‌خوانند٬ هنوز قائل به این طبقه‌بندی‌ها و دسته‌ها باشند. بعدها دیدم این خودبرتربینی‌های قومی و نژادی حتی در قلب اروپا هم جاری است و ظاهرا تا ابد هم خواهد بود (سلام مادام ل که با داشتن یک کرسی در سوربون پنج٬ در ایمیل‌های‌تان ما را «شما خاورمیانه‌ای‌ها» خطاب می‌کردید). من زادگاه آبا و اجدادی‌ام را به اندازه‌ی تهران دوست دارم٬ هرچند زیاد در آن زندگی نکردم و ساکن تهران شدم.  دوست‌اش دارم و هیچ‌وقت هم اهمیت نداده‌ام که کلا دوتا خیابان اصلی است و آدیداس و بنتون برای مثال در آن شعبه ندارند. این را هم زندگی یادم داد که آدمیزاد نمی‌تواند از اصل‌اش فرار کند حتی اگر دوتا پاسپورت داشته باشد.
6- نان سبزی که توی این غذا ترید می‌کنیم را٬ من در تمام این سال‌ها در تهران پیدا نکردم. وقتی می‌روم تفرش از همان محلی‌ها می‌خرم و فریز می‌کنم. نبود هم  به سنگک و بربری و حتا لواش پناه می‌برم ولی از دوغ‌گرمه نمی‌گذرم: «آدم است دیگر» مجبور است. فلفل‌سبز٬ سبزی تازه و پیاز کنار این غذا خیلی می‌چسبد و مستحب است. ترشی ولی نه. هرگز. یک‌بار در اصفهان این‌غذا را خوردم و بغل‌ش ترشی گذاشته بودند. موقع حساب کردن به صاحب رستوران گفتم حالا این‌بار هم این کار را کردی برادر من ولی از فردا نکن. ناراحت شد و در را نگاه کرد.
7- زادگاه داشته باشید.
8- هفته‌ی پیش سهم نوه‌های دیگر را از خانه‌ی تفرش خریدم. پدرسوخته‌ها یک‌ ریال هم تخفیف ندادند و از خداشان هم بود که موجود گوش‌درازی مثل من٬ پول ارثیه «آبا و اجدادی»‌شان را بدهد تا از شرش خلاص شوند. سندها را همین‌جا امضا کردیم. شیرینی هم ندادم. دیروز هم برایشان نوشتم که دارم می‌روم و ابدا حال فامیل‌بازی ندارم. ماشین‌ام را برای همین فروختم و مادرم برای همین قهر است که «تا من مانده‌ام رفتی ماشین فروختی؟ آدم را به اندازه‌ی مترسک هم حساب نمی‌کنی».
8- خوبم. بهترم. این‌جا که می‌رسم جهان‌ام آرام می‌شود. می‌خورم. می‌چرم. پیاده‌روی می‌کنم و به همه‌چیز میل دارم. اینترنت هم هست حالا و در بهشت‌ام؛ غم سرما‌خوردگی اگر بگذارد.

۱۳۹۲/۰۷/۱۷

از بی‌قراری‌ها


خریدها را جا‌به‌جا می‌کنم. سبد رخت‌چرک‌ها را می‌کشانم تا کنار ماشین‌لباس‌شویی. زیر کتری را روشن می‌کنم و سیگاری آتش می‌زنم. می‌روم جلوی آینه. جوراب‌‌ام سوراخ شده و شلوار دارد از تن‌ام می‌افتد. یک‌ناخنم شکسته و مدام همه‌چیز را نخ‌کش می‌کند. به‌روی خودم نمی‌آورم. کمردرد دوباره برگشته. شنا که قطع می‌شود کمردرد برمی‌گردد. دراز می‌کشم کف آشپزخانه٬ کنار لباس‌شویی وگودی کمرم را با مشت‌ها پر می‌کنم و چشم‌هایم را می‌بندم. حالا فقط صدای ‌لباس‌شویی است و گنجشک‌های بیرون و اگر دقت کنم ماشین‌های خیابان اصلی. می‌چرخم. دانه‌های برنج و نان زیر کابینت‌ها را می‌بینم. یک فندک هم افتاده آن ته‌ها که دستم نمی‌رسد برش دارم. به‌روی خودم نمی‌آورم. گرسنگی معده‌ام را چنگ می‌زند. بلند می‌شوم و می‌روم سراغ یخچال. چیزخاصی پیدا نمی‌کنم. خانه را خاک گرفته. از کارمای اتوکشیده‌ و سابنده‌ی روزهای گذشته هیچ خبری نیست. تلخ و کرخت و بی‌مسئولیت‌ام. سر کار و بیرون و همه‌جا٬ وانمود می‌کنم که همه‌چیز عادی است اما غم چسبناکی به تنم وصل شده و هرجا که می‌روم با من است. آیه اگر نبود که همیشه اوج کارهایم منطبق با بدحالی‌هایم باشد٬ کرکره را پایین می‌کشیدم و می‌رفتم مشهد. حس غریبی در وجودم هست که گاهی دوست دارد این سرشب‌های خنک را برود جایی وسط حیاط حرم و شلوغی آدم‌ها را نگاه کند. احمقانه است ولی گاهی تماشای دیگران٬ در حال اتصال به منبعی که من از درک‌اش بهره‌ای ندارم –هیچ‌وقت نداشته‌ام- آرام‌ام می‌کند.
محسن خواب دیده که مشوش٬ گندم‌زاری را لگد می‌کرده‌ام. تعبیرش را از مادرجون می‌پرسم. می‌گوید از چیزی که دست‌و‌بال‌ات را تنگ کرده٬ رها شو. ظهر برایش پیغام گذاشتم که دیگر توان ادامه دادن این پروژه را ندارم. به پ گفته که مثل همیشه از روی هورمون‌هایم تصمیم گرفته‌ام. گفتم وعده‌ی دیدارمان باشد برای چهل‌سالگی او٬ که یا من تلافی کنم و یا او به پیامبری رسیده باشد.

۱۳۹۲/۰۷/۱۵

از سندروم پای بی‌قرار


همین. درست‌اش همین است. یعنی اعتقاد عمیقی دارم به این‌که جلسات حساس تیمی- پروژه‌ای٬ دقیقا باید جوری باشد٬ یعنی روابط طوری چیده شده باشند که آنجا که کار گره می‌خورد و همه به هم حمله می‌کنند٬ یا دقیقا در همان سکانس‌هایی که همه بعد از پاره کردن یکدیگر سکوت کرده‌اند یا یکی دم پنجره است و دیگری با نسکافه‌اش ور می‌رود٬ یکی٬ سیگاری روشن کند و پاکت را سُر بدهد وسط میز. بقیه هم بردارند و با اخم توی جیب‌شان دنبال فندک بگردند. ته سکانس هم بعد از ‍پنج‌دقیقه سیگارکشی و سکوت مطلق٬ یکی همان جمله طلایی را بگوید: «آقاجان تمومش کنیم بره. دیره».
این سکانس را با پرسوناژهای شسته‌رفته کارهای مانی حقیقی دوست دارم- حالا هی فکر کند اینجا را آدم دیگری می‌نویسد- شما روی تیتراژش موزیک انتخابی خودتان را بگذارید. انتخاب من فیلیپ گلس* است؛ ترجمه‌ی فارسی‌اش می‌شود کریستف رضاعی.



* یک‌بار با فیلیپ گلس نزدیک بود چپ کنیم؛ آقای پاریس گفت این را می‌گذاری توی ضبط٬ گاها حرف هم بزن. توی سکوت گوش دادن «این»٬ آدمیزاد را می‌بَرد.

۱۳۹۲/۰۷/۱۰

از آپارتایدها


دوست‌دختر برادرم سیاه‌پوست است٬ «آندره‌لی»؛ یک دورگه فرانسوی- انگلیسی که همکار پروژه مشترکی با زوئی بوده و حالا باهم‌اند. این یک گزاره خبری نیست. یعنی برای من و شما ممکن است نباشد ولی برای مادرم٬ تا اینجا یک کابوس ده‌شبه محسوب می‌‌شود. شنبه هفته‌ی پیش٬ اول صبح که زنگ زد و احضارم کرد – من مثل سفیر سوئیس مدام احضار می‌شوم- شست‌م خبردار شد که دوباره مشکلی پیش آمده (یک نسخه همیشگی هم دارد: گرفتاری‌های خانوادگی در کسری از ثانیه روی من دایورت می‌شوند ولی اصولا در خوشی‌ها من آخرین‌نفر مطلع‌ام)٬ اس‌ام‌اس که رسید کجایی و چرا راه نمی‌افتی پس؟ فهمیدم که قضیه خیلی فاجعه‌بار است. رسیدم توی حیاط٬ آقاولی گفت برو که خدا به فریادت برسد. خانم از صبح به درودیوار پیله کرده. رفتم بالا. دیدم دراز کشیده توی تخت. سلام دادم و گفتم خوبید مامان‌جون. گفت زهرمار و مامان‌جون. هرغلطی دوست دارید٬ می‌کنید بعد می‌آیید اینجا که «خوبید مامان‌جون»؟! پرسیدم چی شده. گفت قضیه این دختر سیاه‌پوست چیه؟ گفتم هیچی مادر من. دوست‌دختر زوئی است. از کی تا حالا شما به روابط زوئی کار دارید؟ گفت دوست‌دختر یعنی چقدر نزدیک؟ ممکن است ازدواج کنند؟ دیدم واویلا «ف» را گرفته است و به فرحزاد رسیده مع‌الاسف.
نلسون ماندلا از 1952 فعالیت‌های ضد آپارتاید را شروع کرد. پیش‌ از آن جنبش‌های ضد نژادپرستی سال‌ها بود که در ایالات ‌متحده شروع شده بود. جهان شروع کرد به پذیرش این اصل که چیزی به اسم برتری ژن٬ رنگ و نژاد وجود ندارد. دیگر حتی نازیسم هم٬ هم‌ردیف کوکلوس‌کلانیسم قرار می‌گرفت. ظاهرا اما اگر سال 2013 هم باشد و آپارتاید خنده‌دار به نظر برسد٬ مادرم هنوز به شکل ملویی زیر بار کامل قضیه نرفته. یک صبح تا شب که توی خانه راه می‌روم و از جنبش‌های آزادی‌خواهی سیاهان حرف می‌زنم و یادش می‌اندازم که خودش چقدر اوباما را دوست دارد و چقدر مسابقات محمدعلی کلی را می‌نشسته و با پدرم می‌دیده٬ می‌گوید که به مدنیت کاری ندارد. این که واضح است. یعنی فکر می‌کنی من اینقدر از دنیا عقب‌ام. می‌گوید به حقوق برابر٬ معلوم است که معتقد است و چقدر حتی همین «خانم چاقه»٬ اُپرا٬ را دوست دارد. ولی هیچ‌ربطی به این‌ها ندارد. این حق را دارد که به عنوان مادر در مورد خانواده‌ی خودش نظر بدهد! می‌گویم زندگی زوئی است و به خودش مربوط است. می‌گوید پاشو برو. از اولش هم نیامده بودی کمک کنی. همیشه دست‌تان توی یک کاسه است. جلوی در می‌پرسد چرا دوتا اسم دارد؟ می‌گویم «لی» اسم میانی‌اش است. می‌پرسد یعنی چی؟ نزدیک‌ترین مثالی که به ذهن‌ام می‌رسد را می‌گویم: مثلا زهرا‌ سادات موسوی. جیغ می‌زند برو برو برو زودتر. صدایش را می‌شنوم که با خودش می‌گوید این‌همه دخترهای بلوند و کشیده ...
"دکتر داریوش آشوری در کتاب «فرهنگ سیاسی» برای نژادپرستی٬ تحت نام «نژادگرایی» چنین تعریفی آورده: «نژادگرایی نظریه‌ای است که میان نژاد و پدیده‌های غیر زیست‌شناسی مانند دین، آداب، زبان و... رابطه ایجاد کرده برخی نژادها را برتر از دیگر نژادهای بشری می‌شمارد. در این نظریه برتری نژادی مستقل از شرایط محیطی و اجتماعی رشد افراد عمل کرده و دست تقدیر برخی نژادهای بشر را برتر و برخی دیگر را کهتر گردانیده‌است»". از حال خانم کنار کارما اگر جویا باشید٬ این روزها نقش «بابی سیل» در جنبش «پلنگ سیاه» را ایفا می‌کند. راه می‌رود و از درودیوار راه‌‌کارهای حذف نژادپرستی کشف می‌کند. مقاله پرینت می‌گیرد٬ سرچ می‌کند٬ مثال می‌آورد٬ «راه دشوار آزادی» می‌خرد. این موضوع دیگر برایش از یک مسئله‌ی داخلی به یک مسئله‌ی ملی تبدیل شده٬ از سیاه و سفید گذشته و حتی با سرکارگرِ ایرانی ِ افغانی‌های سر خیابان هم گفتمان کرده است. کسانی که راه می‌روند و عرب‌ها را مسخره می‌کنند را امر به معروف نموده و هرکس که ترک و لر و بلوچ را تحقیر می‌کند٬ به راه راست هدایت می‌کند. ته رساله‌اش هم با این جمله تمام می‌شود: سال 2013 است؛ تو را به خدا دست از این خودبرتربینی‌های نژادی بردارید (فونت هفتاد‌و‌چهار).
مادر البته که آرام‌تر شده (هرچند کلا ته دل‌اش از دست دوفرزند ناخلفی که هیچ‌کاری را مطابق پیش‌بینی او در زندگی انجام نداده‌اند٬ دلخور است) و من البته که نگفتم چقدر توی فانتزی‌هایم دوست دارم برادرزاده‌‌ای به‌رنگ شیرکاکائو داشته باشم اما چیزی که خیالم را از بابت مامان راحت می‌کند این است که اصل قضیه خود‌به‌خود حل‌شده است: زوئی را من از هردو (آندره‌لی و مادر) بهتر می‌شناسم و او هرگز آدم رابطه‌های طولانی‌مدت با کسی نیست؛ موجود سلینجرمآبی که من می‌شناسم٬ کسی است که همین فردا ممکن است برای راحت‌تر دیدن دوساعت فیلم موردعلاقه‌اش٬ بعد از مبل راحتی٬ به برک‌آپ فکر کند.
عشق در خانواده‌ی ما فرایند بادوامی نیست. این را من نمی‌گویم. آمار و ارقام می‌گویند.