۱۳۹۲/۰۶/۱۶

از انتظارها


پیگیری کارهایش در تهران با من است؛ یعنی خودم خواستم. دوست نداشتم هزاران کیلومتر آن‌ورتر نگران بالا و پایین شدن نامه‌هایش توی وزارت خارجه و دادستانی و این‌ها باشد. گفتم با من و خودم خواستم که دستی بدوم این‌ور و آن‌ور. تا اینجا نتیجه داده. گفته‌اند برود پاسپورت بگیرد و هیچ‌ مشکلی هم نیست. توضیح هم داده‌اند که بدوالورود به فرودگاه احتمالا یک توضیحاتی شاید لازم باشد. بیست‌وپنج‌سال بریده و حالا٬ این درهای خوشبختی ِ ناگهانی بازشده٬ مضطرب‌ش می‌کند. این‌ها را نمی‌گوید. من لابه‌لای تلفن‌حرف‌زدن‌های آخر شب‌مان کشف می‌کنم. مثل همین دیشب که از کنسرت برگشته بودم و از مراحل کارهایش می‌گفتم دیدم که پنج‌تا سیگار روشن کرد. گفت توی تراس خانه‌اش است و سرمای بی‌پیر دوباره برگشته. دلم از این‌همه حجم عادت نکردن گرفت که چطور بیست‌وپنج‌سال می‌گذرد و هنوز با سرمای نیمکره شمالی می‌جنگی؟
بعد از یک پک عمیق پرسید کجا بودی؟ گفتم کنسرت. پرسید کنسرت کی؟ گفتم قمصری و آمدم که توضیح بدهم جوان است و پر آتیه است و... که گفت فیلم چندتا اجرایش را دیده و خوب بوده و یک باریکلای بامزه هم ته‌اش گفت. مکث کرد و پرسید مگر ماشینت را نفروختی؟ این‌موقع شب تنها برگشتی؟ گفتم نه با دوستم آمدم٬ کنسرت هم مهمان او بودم؛ وقتی آمدید همه‌ی کنسرت‌ها را با هم می‌رویم. گفت وقتی آمدم یک‌ماه برویم تفرش تا ببینم هنوز اینقدر جذاب هست که مدام توی فیس‌بوک‌ات می‌نویسی. مکث کردم. گفت برو بخواب خسته‌ای و من با این ‌همه سوال ویران‌ات می‌کنم چندشبی یک‌بار.
صبح دیدم پیغام گذاشته: «اگه فکر می‌کنی چیزهایی هست که من پیش از آمدنم لازمه بدونم و دلت می‌خواد که بدونم برام بنویس لطفا، حتما کمکم می‌کنه که شوکه نشم. من می‌دونم که خیلی‌ها فرق کردن، خیلی چیزها عوض شدن و روابط هم با شرایط جدید باز تغییر می‌کنه. از هر کسی نمی‌تونم چنین توقعی داشته باشم چون حس می‌کنم که روحیه‌ام از اون‌ها خیلی دوره، هرچند ظاهرم را حفظ کردم و به‌جز حرف‌های معمولی و احوال‌پرسی چیزی بهشون نمی‌گم. قبول کن که بیست‌و‌پنج‌سال نداشتن دختربچه‌ی بی‌نظیر رویاهام که الان خانمی شده٬ حساسه٬ خوب می‌نویسه و آشپزی‌ش ظاهرا عالیه٬ خیلی ترسناکه».

35 پرسید حال خودت چطور است؟ گفتم خوبم. دروغ گفتم. آدمی که یک حجم مضطرب سرب‌مانند راه نفسش را بند آورده که نمی‌تواند خوب باشد.