۱۳۹۲/۰۶/۱۲

پس همه‌ی اون زندگیا٬ زمزمه‌ها٬ عشقا دروغ بود؟


شماره‌ی 400 مجله فیلم را همین‌طور اتفاقی از قفسه‌ی کتاب‌های باقی‌مانده در خانه‌ی مادرم کشیدم بیرون؛ بی‌هدف٬ الکی. کی؟ دقیقا همین دیروز ظهر که کتلت داغ خورده بودیم با دوغ محلی و خیلی مادر– دختری رفته بودیم سروقت آلبوم‌های قدیمی سیاه‌‌سفید. کلی هم عیش کرده بودیم و خندیده بودیم قاه‌قاه٬ که تاریخ روابط فی‌ما‌بین‌مان در این مورد کم‌سابقه بود. نیم‌ساعت بعد که صدای نفس‌های آرام مادر می‌آمد٬ که رویش یک‌چیزی کشیده بودم و رفته بودم در سطرهای بهترین دوست دوران نوجوانی‌ام٬ یک اندوه غصه‌داری آمد نشست همین بغل٬ روی صفحه‌ی جمع نظرسنجی‌ منتقدین مجله و خوانندگان. که در آن لیست‌های طولانی چه اسم‌ش و فیلم‌هاش مدام بود و عالی بود و چه دهه60 و 70 ‌ساز خوبی بود.
می‌دانید من یک موجود داریوش مهرجویی-بیس هستم. یعنی همین الان هم بخواهم نمی‌توانم مهرجویی را دوست نداشته باشم. الان صورتم را پوشانده‌ام که این را بگویم ولی همین الان که بروم سینما و «چه خوبه که برگشتی» را ببینم دوباره و همراه بقیه فحش هم بدهم٬ تهِ ته دلم عاشق این مرد موفرفری عینک‌آویزان‌ام. بیشتر توضیح می‌دهم: رفته بودیم «نارنجی‌پوش». دوسال پیش جشنواره فجر. بقیه به امید رجعت مهرجویی به اصل و من از فرط عشق – «نود درصدش از فرط عشق بود»- وسط فیلم اطرافیان همه رفتند ولی من خیلی چغر نشستم تا ته.هرچند اینقدر زجر کشیدم و اینقدر ناخودآگاه کوبیدم توی دسته صندلی بغل‌دستی‌ام که طرف آرام بیخ گوشم گفت: «می‌دونم خیلی فیلم نابودیه ولی یه ‌کم صبر کن شاید از نیمه‌ی فیلم اوضاع بهتر بشه». تا این حد. بعد الان شما بیا بگو فیلم بدی بود. در اعماق دلم می‌توانم شما را خفه کنم. در این حد متعصب‌ام روی مهرجویی مع‌الاسف. شطرنجی‌ام کنید و به رویم نیاورید لطفا.
خانه که برگشتم٬ رفتم سراغ دی‌وی‌دی «لیلا». مجله فیلم را گذاشتم زیر سرم و ولو شده روی راحتی٬ تماشایش کردم. بعد دیدم چه مدیون مهرجویی‌ام٬ چه تمام سال‌های نوجوانی‌ام فیلم‌هایش را خورده‌ام و حال‌ها کرده‌ام. چه جشنواره‌ها را توی برف بلیت به‌دست توی صف‌ها بوده‌ام و پیاده برگشته‌ام. چه باد به غبغب‌ام انداخته‌ام وقتی «هامون» را از حفظ بودم. چه همیشه عاشق این بودم که دوست‌پسرم «ای علی عابدینی» باشد. چه تمام اصفهان را گشته بودم که توی رستوران شهرزاد «پری» جوجه‌کباب بخورم! دیدم قشنگ دلم جشنواره سال75 را می‌خواهد که بردارم تمام راه را از سینما تا خانه «تو نسیم خوش‌نفسی/ من کویر خاروخس‌ام» بخوانم٬ نقد شهرام جعفری‌نژاد را بالا و پایین کنم و جیغ بزنم. ساعتم را نگاه کردم و خواستم با یکی مثل خودم  زیر نور آباژور سفید تا صبح از کانسپت «رضا دیگه برام حکم یه عزیز ازدست‌رفته‌رو داره» حرف بزنم. فون‌بوک‌ام را بالا و پایین کردم٬ روی یکی‌دو‌نفر هم ماندم ولی زنگ نزدم. خوابیدم و تا صبح خواب تسبیح شاه‌مقصود دیدم.