۱۳۹۲/۰۷/۰۳

از روزها


دوماه مانده و با تقریب خوبی همه‌ی اطرافیانم به‌جد٬ به امر خالی کردن ته دلم مشغول‌اند. دلیل‌شان هم کاملا از سر محبت است؛ محبت و دلسوزی. درک‌شان می‌کنم. نمی‌توانند بفهمند که درون کله‌ام چه اتفاقی افتاد که استعفا دادم. از نظرشان شغل خوب (شما بخوانید دهان‌پرکن)٬ حقوق و مزایای مناسب٬ پرستیژ کاری٬ کجایش می‌لنگید که زدم زیر همه‌چیز. شاه‌بیت هم که مامان است: «خوشی زده‌است زیر دلت٬ خوشی». رویکرد آقای پاریس از همه اما ترسناک‌تر است. خیلی کول گفت هرچه تصمیم بگیری٬ من اعتماد می‌کنم. نگفت حمایت می‌کنم. گفت اعتماد می‌کنم. دقیقا همیشه از همین قسمت دموکراسی می‌ترسم؛ همین‌جا که می‌گوید به اجماع رسیدید و تصمیم گرفتید٬ پای عواقبش هم بنشینید. بحث «عواقب» که وسط می‌آید٬ یک‌دنگ دلم می‌لرزد.
دوماه باقیمانده کرخت است. من کرختم. آفیس کرخت است. یک‌جور خاصی همه با هم انگار رودرواسی پیداکرده باشیم٬ تعارف می‌کنیم٬ لبخند می‌زنیم. یکی که می‌رود قهوه درست کند٬ برای من هم می‌آورد. من کانتر گذاشته‌ام و هر روز صبح یکی کم‌ترش می‌کنم. باورم است که دیگر تمام شده. دلتنگی ولی هنوز نیامده. حسین می‌گوید آدم مزخرفی هستم که دلتنگی حتی توی چشم‌هایم نیست. می‌گویم مردک نمی‌روم که بمیرم! زنده‌ام. می‌آیم سر می‌زنم. دروغ می‌گویم من هرگز پایم را در جایی که ترکش کرده باشم٬ نمی‌گذارم.
وقتی یک‌سال فکر کردم و تصمیم گرفتم٬ مطمئن بودم که زیرش نمی‌زنم. احتیاج به زمانی برای خودم دارم. احتیاج به سفر٬ به آرامش. به مدتی کار نکردن. مرفه بی‌درد نیستم. فعلا درد ندارم اما قطعا مشکل مالی پیدا خواهم کرد. خودم را برایش آماده کرده‌ام. ماشین را برای همین فروختم که بگذارم روی آن سرمایه‌گذاری کوچولو. مجبورم. از یک‌جایی به بعد من دیگر آدم پشت میز نشستن و هرروز و هرروز از انفجارها٬ نشست‌ها و مذاکرات خواندن نیستم (چهارسال پیش اگر ژورنالیستی این را می‌نوشت بزرگ‌ترین منتقدش من بودم). این را نمی‌دانم چطور باید توضیح بدهم. این‌ها را که دارم الان می‌نویسم اشک‌هام سرازیر شده. سخت است و واضح است که کمی ایده‌آل‌گرا هستم اما فکر می‌کنم اگر به اندازه‌ی پدرم هم عمر کنم٬ دیگر در سی‌و‌سه‌سالگی باید بروم سراغ جهانی که کمی لذت داشته باشد؛ از کتاب‌هایی بنویسم که خوانده‌ام و پ‍رواز کرده‌ام٬ از فیلم‌هایی که هفته‌هایم را ساخته‌اند. ترجیح می‌دهم دیگر کمتر بخورم و بپوشم و خرج کنم اما حسرت نداشته باشم که وقت برای فرانسه خواندن ندارم. امروز حرف از «آپدایک» شد؛ کسی که دوتا پلیتزر گرفته است و من هنوز حتی یکی از کارهایش را نخوانده‌ام. دلم ‌خواست این‌ها را برای کسی بگویم؛ یکی که نقدم نکند و ترس به دلم نیندازد اما عرض به حضور انورتان که یک‌وقت‌هایی آدم هشت‌ریشتر تنهاست و عجبا به قانون مورفی که این تنهایی‌ همیشه در وقت خطیرترین تصمیمات زندگی است.

پلیس گفت خانم پشت فرمان ماشین‌تان با موبایل حرف نزنید. گفتم ماشین من نیست٬ ماشینم را فروختم. خندید و ننوشت و گفت برو.