۱۳۹۲/۰۶/۲۵


ده‌ساله باشم. آخرشب یک روزی از ایام عید. تفرش. موج‌موج دخترخاله‌ها و پسرخاله‌ها وول بخوریم لابه‌لای ملافه‌های مادرجون که گفته «خودتان بگردید٬ ببینید کدام لاحاف-تشک را می‌خواهید». سرد باشد٬ خیلی. برف کنار دیوارهای باغ در نور ماه بدرخشد. بخاری نفتی داشته باشیم با یک دیگ لبوی داغ روی‌ش. صدای صفحه‌های روح‌انگیز ِ پدربزرگ در پس‌زمینه بیاید: «چه شود گر فکنی بر من مسکين نگهی»٬ خودش بی‌صدا مشغول کتاب باشد. گلی‌خانم بپرسد:«فردا چی بگذارم برای ناهار؟» و هرکس چیزی بگوید. یکی کوفته بخواهد٬ یکی شامی‌کباب و دیگری آش‌رشته. مادرجون عصبانی شود. بگوید «خیله‌خب٬ خیله‌خب». من رفته باشم سروقت رختخواب‌ها٬ سروقت همان تشک و لاحاف سنگین با ملافه‌ی گل‌گلی؛ همان گل‌دار صورتی با شکوفه‌های پنج‌پر زرد. یک درخشش خاصی درون دل‌ام باشد که بیست‌سال بعد به آن «خوشبختی» بگوییم. دراز بکشم توی رختخواب خنک. خودم را جمع کنم٬ چشمم گرم شود٬ سرم سنگین. گوش‌هایم صدای روح‌انگیز بشنوند و هوهوی جغدی در دوردست و دقیقه‌ای بعد چیزی نباشد.
خواب سال‌هاست که با من رفیق نبوده.