۱۳۹۲/۰۶/۰۵

Kitchen Smells That Fall Is Near



1- میزان عاشقی‌ام با درجه هوا تناظر معکوس‌ دارد؛ هرچه درجه پایین می‌آید٬ عشق بالا می‌رود.

2- به‌شکلی اگزجره و هندی٬ امروز رمانتیک‌ام. موزیک ملایمی گذاشته‌ام و نشسته‌ام روبه‌روی کاغذ محاسبات که مثلا مرغ ترش درست کنم یا خورشت کرفس. کف را تی کشیده‌ام و کوسن‌ها را مثل ایتالیایی‌های جیغ‌جیغوی توی تراس‌ها٬ تکانده‌ام. یک‌تا تیشرت بلند تنم است. سفید نازک بلند٬ تا سر زانو٬ با یک لکه کوچک قدیمی وایتکس پایین آستین راست. موها را دورم ریخته‌ام و یک برق لب را نیم‌ساعتی یک‌بار به لب‌هایم می‌مالم. خانه را برق می‌اندازم و هرازچندگاهی کنار آینه با موچین یک تار ابروی بی‌ربط را می‌کنم. هم خیلی عاشقم و هم چینی نازک تنهایی دوجداره‌ام را دوست دارم. خیالم در پرواز است٬ راحت است. انگار که از دنیا هرچه کام بخواهد گرفته؛ اینقدر که اگر در این لحظه سرم را بگذارم و بمیرم هم راضی‌ام. یک آرامش عجیبی دارد اطرافم بال می‌زند که صدای پرهایش را می‌شنوم. 

3- عشق را از «عَشَقه» گرفته‌اند. و «عشقه» آن گیاه است که در باغ پدید آید، در بُنِ درخت. اول بیخ در زمین سخت کُنَد، پس سر برآرد و خود را در درخت می‌پیچد و همچنان می‌رود تا جمله‌ی درخت را فراگیرد و چنانش در «شکنجه» کِشَد که نم در میانِ رگِ درخت نماند و هر غذا که به واسطه‌ی آب‌و‌هوا به درخت می‌رسد به «تاراج» می‌بَرَد... تا آنگاه که درخت «خشک» شود*.

4- عشق خیلی‌خوب است. لال شوم اگر بگویم نیست٬ آن‌هم وقتی شیخ اشراق گفته که هست. «تاراج» و«شکنجه» و«خشک»شدن هم که نمک و فلفل و دارچین است؛ کم‌وزیاد وحذف‌واضافه است. همه اما تا همین‌جا نوشته‌اند. نمی‌دانم چرا هیچ‌کس٬ هیچ‌وقت نرفته سراغ سیزن بعدی. هیچ‌کس از «بعد از عشق» ننوشته٬ هیچ‌کس ده سال بعد مثلا٬ سراغ آن درخت نرفته٬ حالش را نپرسیده. راوی از یک‌جایی به بعد بی‌خیال روایت شده؛ تن داده به کول بودن٬ به پایان ِ باز. حیف.






* قصه‌های شیخ اشراق٬ به ویرایش جعفر مدرس صادقی٬ به روایت صفحه‌ی فیس‌بوک میم. ب.