۱۳۹۲/۰۵/۳۰

چگونه فولاد آب‌دیده شد- یک

گفتم یک‌بار دیگر از جایت بلند شوی با طناب می‌بندمت به صندلی٬ شوخی هم ندارم. یک نگاه سرشار از شرارتی کرد و گفت طناب نداری که و پوزخند زد. من٬ درحالی‌که خودم را شماتت می‌کردم که آخر چرا نباید یک‌تکه طناب توی این خانه باشد٬ ناگهان یاد کفش‌هایم افتادم و دقایقی بعد با بند کفش٬ یک‌‍پا را به صندلی بستم. خیلی شل و الکی که مثلا کم نیاوردم.
مینا شش‌ماه دیگر می‌رود. کشور مقصد٬ فرانسه‌زبان است. نشسته٬ بالاوپایین کرده٬ دیده لازم است که بچه یک‌چیزهایی درحد ابتدایی بلد باشد تا سر فرصت آنجا توی محیط٬ یاد بگیرد. بعد خیلی نبوغ به‌خرج داده و یاد من افتاده. من. من یعنی دقیقا موجودی که با سوسک هم توانسته ارتباط برقرار کند ولی با بچه‌ها نه. وقتی زنگ زد٬ خانه‌ی مادرم بودم. تلفن روی اسپیکر بود. گفت این لطف را می‌کنی؟ من٬ آماده که بهانه‌ای بیاورم٬ مامان پرید وسط که «چراکه نه میناجون. حتما این‌کار رو می‌کنه». زل زدم به مامان و با ایماء و اشاره از این‌که برایم تشخیص داده بود٬ تشکر کردم. گیر افتاده بودم طبعا و راه فراری نبود.
ترس‌ام از ارتباط با بچه‌ها طولانی است. برخلاف خیلی‌ها که فکر می‌کنند از سر دوست‌نداشتن‌شان است٬ اتفاقا مایه‌های عشقی دارد. آسیب‌پذیری٬ معصومیت و باهوش‌بودن‌٬ یک‌بعد ترس‌ناک به شخصیت‌شان می‌دهد؛ انگار که همیشه در معرض خطر باشند. نبوغ‌شان هم ترس‌ناک است. من همیشه گول‌شان را خورده‌ام. بچه‌های دوستانم به راحتی گولم می‌زنند و من از تعجب خشک می‌شوم. مثال: در یک عصرانه‌ی دوستانه٬ مامان ِ بچه اجازه خوردن یک شیرینی هم به او نمی‌دهد چون برایش بد است و بچه می‌پذیرد. همان بچه در خفا حداقل پ‍نج‌تا شیرینی از من گرفته و خورده. چرا؟ چون من می‌ترسم که غصه بخورد٬ عقده‌ای بشود٬ سرطان بگیرد٬ برود محک شیمی‌درمانی کند و آرزوی یک شیرینی به دل‌ش بماند. یا مثلا من هنوز هیچ نوزادی را نتوانسته‌ام بغل کنم چون فکر می‌کنم خیلی کوچک‌اند و لیز می‌خورند و می‌افتند زمین. یا وقتی توی بغل‌ مادرشان شیر بالا می‌آورند٬ من مدام جیغ می‌زنم و همه نگاه‌ام می‌کنند. با چنین رزومه‌ای٬ مینا٬ شیطان‌ترین ‍پسربچه‌ی چهارساله‌ی دنیا را برای فرانسه‌آموزی دست‌ام سپرده است. با ما باشید.
روی صندلی بند نمی‌شود. هی دور میز می‌چرخد. کلمه‌هایی را که می‌گویم تکرار کند ( که از آدم‌بزرگ‌ها خیلی سریع‌تر یاد می‌گیرد) را می‌دود دور میز و می‌گوید. یک تمرین پنج‌دقیقه‌ای رنگ‌کردنی جلویش گذاشتم و گفتم الان برمی‌گردم. بلند شده آمده دنبالم توی تراس که «منم ازین دودها می‌خوام». می‌زنم در باسن‌اش که همان مانده بود تو یکی یادآوری کنی. بدو بدو. تق می‌زند زیر آجیل. رنگ‌ها و اعضاء بدن را درست می‌گوید و نخ کوسن‌ها را می‌شکافد. وسط معرفی خودش «جوجو» می‌خواهد. حوصله‌ش کم‌کم سر می‌رود٬ مامان‌ش را می‌خواهد. می‌زند زیر گریه. من می‌ترسم. چکار کنم حالا؟ مامان‌ش در دسترس نیست و هی عربده می‌کشد. داد می‌زنم سرش و کنار شیرش یک‌بسته شکلات می‌گذارم. نیم‌ساعت بعد با گریه خواب‌ش برده. آقای پاریس می‌رسد و نگاهی به منطقه جنگی می‌اندازد. بغلش می‌کند و روی تخت می‌گذارد. قیافه‌ام لابد خیلی مستاصل و پاک‌باخته است که می‌گوید نه خیلی هم برای روز اول بد نیست. حالا به‌مرور یاد می‌گیری که مثلا کنار لیوان شیر بچه‌ی چهارساله٬ شکلات‌تلخ 84‌درصد نگذاری.

به‌جبران جلسه اول٬ بردم‌ش پ‍یتزاخوری و سرزمین عجایب. گذاشتم که تا دل‌ش می‌خواهد به من شلیک کند و مرا بکشد و از نو بیافریند. هی تیر خوردم و آه کشیدم و او هی خوشحال و خوشحال‌تر شد. یک‌جایی آن وسط‌های شلیک گفت: «نانا مُردی؟». خنده‌ام گرفت. بغل‌ش کردم و بوسیدم و ناگهان٬ تحریم‌ها تمام شده بود.

ادامه دارد ...