۱۳۹۲/۰۵/۲۵

از نتوانستن‌ها

بعد از دوروز برگشته‌ام خانه. خانه‌ی خودم. موها رو که بستم بالای سر، رفتم سراغ آشپزخانه با انبوهی از ظرف‌های نشسته. آشپزخانه‌ام کوچک است. جای ماشین‌ظرفشویی ندارد. یک‌جا داشت که باید بین ظرف‌شویی و لباس‌شویی انتخاب می‌کردم. لباس‌شویی مهم‌تر بود. بلد هم نیستم با دستکش ظرف بشورم. نمی‌توانم. با دستکش دست‌هایم توان کنترل اجسام را از دست می‌دهند. انگار عصب ندارند. می‌افتند. می‌شکنند. تا لیوان‌ها آب کشیده شوند، موزیک هم صدای‌ش بلند می‌شود. یک‌چیز حزن‌انگیز مخدر. می‌روم روی ترک بعدی، بعدی، بعدی. نه کاری نمی‌شود کرد. به‌وضوح حالم خوب نیست. بعدها یک‌بار برای‌تان مفصل خواهم نوشت آدمی که سیگار را ترک می‌کند و دوباره سمت‌اش می‌رود چه حال ترحم‌انگیزی دارد. چه عذاب روی شانه‌هایش، چندبرابرشده. چه توقعی ایجاد کرده‌ در اطرافیان‌‌ش. فندک‌ها را از جلویت برمی‌دارند. توی مهمانی همه می‌چپند توی تراس به دیده نشدن که لابد هوس نکنی. نخواهی. ول کنی. بعد چشم باز می‌کنی می‌بینی همه ایستاده‌اند تا تو، این قهرمان محبوب ماراتن‌، به خط پایان برسی. عاشقانه است اما خوب نیست. اصلا خوب نیست. این عذاب‌وجدان گرفتن و دادن تحمل‌ناپذیر است. تصور نتوانستن آدم را خم می‌کند. می‌اندازد توی لوپی که نه با کشیدن‌اش دیگر خوب می‌شوی و نه با نکشیدن. بعد، بعد زمین را این‌طوری گاز می‌زنی.

خروجی کردستان به همت، دیده بود لابد که دارم جان می‌کنم. کلافه با سر پرسید چیه؟ زدم زیر گریه. نقطه ضعف‌اش گریه کردن است. زد روی فرمان که گریه نکن، حرف بزن. نمی‌توانستم. فقط گریه می‌کردم. دوباره کوبید روی فرمان که گریه نکن! ماشین‌های بغلی تماشا می‌کردند و من نان‌استاپ اشک می‌ریختم. زد کنار. وسط اتوبان. فحش و بوق می‌خوردیم. گفتم نمی‌توانم. گفت ولش کن. این حال تو از سیگار خیلی بدتر است. گفت به کسی بدهکار نیستی. امضاء نداده‌ای. کاری کن که حالت را خوب می‌کند. همه‌ی دنیا بروند به درک. گفتم چکار کنم به جای این لامصب؟ گفت دیگر واقعا ایده‌ای ندارم. جیغ زدم که ایده‌‌ی نصف بیلبوردهای این شهر مال تو است، چطور ایده نداری؟ فندک را داد دستم. بغلم کرد. پیشانی‌ام را بوسید. ماشین‌ها بوق می‌زدند. من اشک شور را قورت می‌دادم.


نتوانستم. آدم گاهی نمی‌تواند.