۱۳۹۲/۰۵/۲۱

از حاشیه به متن یا بالعکس

1- یک اتفاقی خارج از جهان وبلاگ‌نویسی رخ داده که من دقیقا نمی‌دانم چیست و چطوری واقع شده اما امواج گامایی از آن ساطع می‌شود که به صورتم می‌خورد و اگر سرطان پوست ایجاد نکند، قطعا آسیب‌ فیزیکی لایت‌تری خواهد داشت، مطمئنم. من هیچ‌وقت نفهمیدم این مرز بین بلاگ‌نویسی(و نمی‌گویم نویسندگی چون بلاگ‌نوشتن، کتاب نوشتن نیست) و بلاگ‌خوانی، دقیقا کی به خاک‌و‌خون کشیده شد. این ایجاد و پذیرش و فروریختن چه موقع حادث شد. چه شد که یک‌روز بلاگر بیدار شد و در کمال تعجب دید که روی صندلی چوبی روبه‌روی هیات منصفه نشسته و منتظر حکم قاضی است. چه اتفاقی افتاد که یک صبح زود که از غار بیرون آمد، دید دست بیعت به سویش دراز شده، رسالت یافته و مسئول سامان‌دهی مهاجرین و انصار است.

2- مثال می‌زنم. نشسته‌ایم توی یک رستوران با جمعی از فک و فامیل، کاملا خانوادگی و کاملا خارج از جهانی که تویش بلاگ می‌نویسند. بعد دوستی را می‌بینیم. سلام، علیک. یک‌هو دوست نازنین برمی‌دارد خیلی ریلکس، جلوی همه کسانی که نشسته‌اند می‌گوید راستی خواندم توی بلاگت که نوشته بودی با فلانی به‌هم زدی "آخیییییی". خب من در این‌طور مواقع طبعا چه کنم؟ باید یک بله بگویم و خودم را برای یک خطابه قوی در مورد وبلاگم جلوی فک و فامیل حاضر در سالن آماده کنم. مثال دیگر؟ دوستی رفته توی صفحه‌ی فیس‌بوک همسر بنده و روی وال ایشان ابراز خوشحالی کرده از این‌که توی وبلاگم خوانده سیگار را ترک کرده‌ام. خب چرا واقعا؟ آیا به‌راستی منفک کردن جهان خصوصی از جهان عمومی، نرفتن از متن به حاشیه، اینقدر سخت است؟ اینقدر؟

3- من ِ کنارکارما راحت می‌نویسم. نوشتن حالم را خوب می‌کند. بابت این‌که از کیفیت یک هماغوشی لذت‌بخش بنویسم خجالت نمی‌کشم. اما دقیقا از کجای این نوع سبک فکری من و امثال من نتیجه‌گیری شده که پایبند هیچ مرزی نیستیم، از کنار اخلاقیات رد هم نشده‌ایم، قابلیت در بغل هرکسی بودن را داریم؟ کدام نقطه از متن‌ها، کدام کلمه‌ها این مجوز را به خواننده داده‌اند که خودش را قطعه مناسبی از یک پازل از زندگی احساسی بلاگر حس کند؟ که اگر ایمیل یا کامنت جواب نداد، که اگر نخواست معاشرت کند، بیرون برود، درخواست فیس‌بوک اکسپت کند، برای مهمانی‌اش دعوت بگیرد، اسنوب و ایگوئیست و خودبزرگ‌بین و هرزه  و بلا بلا است. نکنید خب!

4- ببینید می‌خواهم بگویم نوشتن در اینجا برای من بلاگر خیلی مهم است، حالم را خوب می‌کند، دوستش دارم. گاها تخلیه شده‌ام. اعتراف می‌کنم دوستان خوب و بسیار فرهیخته‌ای به‌واسطه‌اش پیدا کرده‌ام (دشمنان خونی هم) اما به خدا اینطوری نیست که اینجا مهم‌ترین قسمت زندگی من باشد. بیایید باور کنید که بلاگر هم خانواده دارد، پارتنر دارد (پارتنرش را دوست دارد)، قسط بانکی عقب‌افتاده دارد، پریود می‌شود، در خانه لباس نخی می‌پوشد، بادمجان پوست می‌کند، تی می‌کشد، سر 100 تومان کرایه اضافی با راننده تاکسی دعوا می‌کند، پشت چراغ قرمز فحش می‌دهد. این‌طور نیست که همیشه برند بپوشد، این‌طور نیست که همیشه شیواز رگال باز کند، اینطور نیست که کلا بی‌ناموس باشد و روزی سه‌بار صبح، ظهر، شب به همسرش خیانت کند.

5- کدام زندگی است که متن و حاشیه نداشته باشد، کدام زندگی است که تویش برک‌آپ و جدایی نباشد، عشق نباشد، هماغوشی نباشد. این‌ها که چیزهای عجیبی نیست، روتین است. فقط بسته به روحیه افراد دوز ماجراجویی‌شان بیشتر و کمتر می‌شود. تفاوت دقیقا از جایی است که یکی این‌ها را می‌نویسد و یکی نه؛ یکی خاطرات‌اش را توی مغز حمل می‌کند و یکی توی پنل بلاگ‌. این دیگر تفاوت روحیه است. نه دلیل چیزی است و نه مجوزی برای کاری دیگر.

6- آیا عمرم قد می‌دهد روزی را ببینم که همه‌ی ما عبارت "حریم خصوصی" را سرچ کرده،‌ ذره‌بین‌ها را کنار گذاشته و به همدیگر با چشم غیرمسلح نگاه ‌کنیم؟