۱۳۹۲/۰۵/۱۱

از مردادها



خانه‌ی مادرم هستم. خودش سفر است. رفتم که سر بزنم و خرت‌وپرت‌های دیشب را اگر مانده، جمع کنم. زنگ زدند. زن سرایدار بود. گفت که "خانم سفارش سبزی داده بوده از شمال". دیده که برق روشن است، فکر کرده برگشته‌اند. دوبار تاکید کرد که بگذارم‌شان توی فریزر. می‌گویم خیالش راحت باشد. نیست انگار. دست‌دست می‌کند. یاد پاکت امانتی می‌افتم. تا بروم و  بیاورم، حرف‌های مهم‌اش شروع می‌شود: چه کار خوبی کرده‌ام که موهام را دوباره کوتاه نکردم. که چرا بچه نمی‌آورم وقتی خانم اینقدر دلش نوه می‌خواهد؟ که برادرم خانه به این بزرگی جایش تنگ بوده مگر که رفته یک‌جای دیگر، تک‌وتنها؟
 زویی زنگ می‌زند که هنوز آنجایم؟ آنجایم. می‌پرسم می‌آید غذا ببرد چون خیلی اضافه آمده؟ می‌گوید نه اصلا. کدام سال آمده. روی راحتی می‌نشینم. دکمه‌ی پیغام‌گیر را فشار می‌دهم. آقای شاکری است که گفته یک تکه شیروانی سقف تفرش کنده شده و چه کند؟ بعدی هم اوست؛ یک‌روز بعد که خودش رفته و درست کرده و گفته که ای کاش تا تابستان است یکی حداقل برود یک‌سری بزند. بعدی هم چی‌چی‌‌خانم که کوسن‌های سفارشی را "به پیر و پیغمبر به‌موقع آورده" و شاگردش را فرستاده. مادر نبوده. 

روی یخچال نوشته که ته تفلون‌هایش را قاشق فلزی نکشیم و بعد از مراسم هم آشغال‌ها را ول نکنیم به امان خدا. ول کرده‌ام تا‌به‌حال؟ می‌نشینم روی کانتر به ادامه‌ی خورشت قیمه‌ای که توی شلوغی‌های شب‌ جمعه آرامگاه، یکی داد دستم. خوشمزه است و بوی مرده نمی‌دهد. امسال گلاب را هم که روی شکر قوام آمده‌ی حلوا اضافه کردم، بوی مرده نمی‌داد. حتی سبزی‌ها و شربت زعفران کنار غذا هم بوی مرده نمی‌دادند. تا برنج مغرپخت شود، می‌روم توی حیاط. درختچه تازه کاشته‌ی مادر، جان ندارد. مطمئنم به سال دیگر نمی‌رسد. به آقا‌ولی می‌سپارم که حواسش به آب این زبان‌بسته باشد. می‌گوید چشم‌چشم و اینقدر تند و بی‌اعتنا می‌رود که مطمئنم راهش را هم به باغچه دور نمی‌کند. مهمان‌ها همان همیشگی‌ها هستند؛ همان اقوام نزدیک پارسالی و پیارسالی و پس‌پیارسالی. به جز زویی که مثل هرسال نیامد و عجیب که امسال، عصبانی نپرسید تو آخر به خیرات و اموات اعتقاد داری؟! دایی‌جان می‌گوید شله‌زرد ما هم به‌موقع‌اش دستت را می‌بوسد و فرق سرم را ماچ می‌کند؛ مادرجون لا‌به‌لای غیبت از فلان‌ابن‌فلان، قربان‌صدقه‌ام می‌رود و رو به همه می‌گوید "همه‌چیزتمام" است ماشاالله. میم چشمک می‌زند و بلند می‌خندد که ما بقیه هم نوه‌ی ناتنی لابد. مهمان‌ها که مشغول شام سالگرد می‌شوند و کلهر که آن کنارها با حزن می‌‌نوازد، با پ چندتکه ته‌دیگ برمی‌داریم و روی پله‌های حیاط ولو می‌شویم. دوغ سرمی‌کشیم و بی‌دلیل می‌خندیم و از هیچ‌چیز حرف نمی‌زنیم. موقع بدرقه‌ی ‌شبانه، پ توی کفش‌اش قاصدک پیدا می‌کند. مادرجون می‌گوید شگون دارد. من ایمان می‌آورم که امسال پاییز زودتر می‌رسد. 

حالم حال دستگاه شور است؛ آواز دشتی، دشتی بیرجندی. رها‌شده و سرگردان، از سرگذرانده و هشیار. خوب. خوب.