۱۳۹۲/۰۴/۳۱

از زندگی

جوان‌تر که بودم فکر می‌کردم اصولا باید این‌طوری باشد که برداری آخرین طبقه‌ی یک ساختمان بلند با طرف قرار بگذاری، درگیر یک جنگ دونفره‌ی هلمزی-موریارتی‌مانند بشوی و در نهایت یکی آن‌دیگری را پرت کند پایین. اسم‌ش هم بشود همان "مسئله نهایی". حل شود برود پی کارش. نه کسی شاهد باشد و نه حرفی بماند. خیلی شسته‌رفته، با عزت‌و‌احترام، با عصا و نامه. فکر می‌کردم این‌طوری صلابت‌اش بیشتر است، شیک‌تر است. بعدها که بزرگ‌‌ترشدم، دیدم "دان لَ وی" این‌جوری‌ها هم نیست! "شرایط" گاهی طوری رقم می‌خورد که مجبورتر از این حرف‌هایی؛ هزار تار نازک و کلفت پیدا می‌شود که به آن آدم، وصل‌ات ‌کند که اجازه پرت کردن/شدن ندهد. می‌خواهم بگویم آبشار رایشن‌باخ گاهی همان رستوران طبقه‌ی آخر فلان برج است که پا می‌شوید می‌روید تا "در مورد مسائل مطروحه در پرونده با حضور وکلای طرفین دعوی" حرف بزنید اما مجبور می‌شوید تقوا پیشه کنید، استیک خونی بخورید و دندان‌هایتان را روی هم فشار ‌دهید.
بزرگ شدن به‌جز درد و هزینه، اجبار به "پفیوزی"هم دارد آقای کانن دویل!



پ.ن.: پفیوز در زبان عامیانه به کسی گویند که در مراسم نوشیدن عرق، نمی‏‌‌نوشد اما مزه‌ی عرق‌خوران را می‏‌خورد. (ویکی‌پدیا)