۱۳۹۲/۰۴/۱۷

از پل‌ها



گرما این قابلیت را دارد که مرا وحشی کند؛ تبدیل‌ام کند به موجودی که گاز می‌گیرد، تکه‌تکه می‌کند؛ گرما روح زن خشنی را در من زنده کند که دستش را روی بوق می‌گذارد و داد می‌زند. تابستان فصل افت کردن من است. پریود زمانی است که از خورشید متنفرم. لازم دارم فقط توی خودم، برای خودم باشم. دوست دارم حرف نزنم. توی خانه باشم، موزیک گوش کنم و غذاهای رنگارنگ درست کنم و نخورم.
 با پارک‌بان دعوا کردم. با خریدار ماشینم دعوا کردم. با سبزی‌فروش دعوا کردم. با آقای پاریس دعوا کردم. با بی‌رحمی هرچه تمام‌تر گوشواره‌های اعطایی‌اش را پس دادم و توی آشپزخانه‌‌اش رژه رفتم. چند ساعت رژه رفتم و به هرچیزی که سر راه‌ام بود لگد زدم.

نشسته‌ایم کف زمین، رو‌به‌روی کنسول. تکیه داده‌ایم به دیوار. ک می‌گوید جریان این مسخره‌بازی‌های دیروزت چی بوده؟ گفتم دلم می‌خواسته وقتی می‌رود برای من هدیه بخرد، برای دوستش هم بخرد نه اینکه وقتی رفته برای او بخرد، من هم مشمول خرید شوم. نگاهم می‌کند و می‌گوید فکر کردم این بچه‌بازی‌ها را کهنه کرده‌ایم. گفتم تو نمی‌فهمی این دوتا با هم فرق دارد. کسی برای تو تا حالا گوشواره نخریده. گفت دست بردار. حالا گوشواره نبوده عطر بوده، کت‌و‌‌شلوار بوده، کلاه بوده. گفت امثال ما بیشتر از این‌ها به هم ثابت کرده‌ایم. نکرده‌ایم؟ چند سالت است دخترم؟! داشت که می‌رفت، به ک گفتم تو همیشه سخاوت‌مندانه در تمام این سال‌ها پل خوبی بین من و آقای پاریس بوده‌ای. بیا و از این به بعد ژان پل صدایت بزنم. سوییچ‌اش را برداشت، با انگشت اشاره‌اش روی دماغم زد و با خشونتی پنهان در صدایش گفت ترجیح می‌دادم پل نباشم.

 اشتری تکست داد: ماکارونی ِ خودم‌پز. توی یخچال را نگاه کردم و جواب دادم: خورشت گل‌کلم ِ آقامون‌پز. خانه خنک بود و حالم خوب. جن و پری‌های دوروبرم ناپدید شده بودند. غذا را گرم کردم و پیراهن تابستانی گل‌دار پوشیدم. و البته که گوشواره را گوش نکردم.