۱۳۹۲/۰۵/۰۶

I have my place, you have yours

Carrie: What do you want?
Big: I don’t know. Let’s save an hour. Why don’t you just tell me what I want?
Carrie:
No, really, in your mind, what is the ideal living situation for two people in a relationship?
Big: Exactly what we have.
Carrie: And what is that?
Big: I have my place, you have yours. We’re together when we want to be, we’re apart when we want to be.
Carrie:
Like Woody and Mia.
Big: Before Soon-Yi.
Ever since Woody Allen described waving to Mia Farrow across the Park, single men in Manhattan have yearned for that kind of separate togetherness. I felt like the last dinosaur. Was I the one who needed to adapt? Was my view of a relationship extinct?

Sex and the City - Evolution

۱۳۹۲/۰۴/۳۱

از زندگی

جوان‌تر که بودم فکر می‌کردم اصولا باید این‌طوری باشد که برداری آخرین طبقه‌ی یک ساختمان بلند با طرف قرار بگذاری، درگیر یک جنگ دونفره‌ی هلمزی-موریارتی‌مانند بشوی و در نهایت یکی آن‌دیگری را پرت کند پایین. اسم‌ش هم بشود همان "مسئله نهایی". حل شود برود پی کارش. نه کسی شاهد باشد و نه حرفی بماند. خیلی شسته‌رفته، با عزت‌و‌احترام، با عصا و نامه. فکر می‌کردم این‌طوری صلابت‌اش بیشتر است، شیک‌تر است. بعدها که بزرگ‌‌ترشدم، دیدم "دان لَ وی" این‌جوری‌ها هم نیست! "شرایط" گاهی طوری رقم می‌خورد که مجبورتر از این حرف‌هایی؛ هزار تار نازک و کلفت پیدا می‌شود که به آن آدم، وصل‌ات ‌کند که اجازه پرت کردن/شدن ندهد. می‌خواهم بگویم آبشار رایشن‌باخ گاهی همان رستوران طبقه‌ی آخر فلان برج است که پا می‌شوید می‌روید تا "در مورد مسائل مطروحه در پرونده با حضور وکلای طرفین دعوی" حرف بزنید اما مجبور می‌شوید تقوا پیشه کنید، استیک خونی بخورید و دندان‌هایتان را روی هم فشار ‌دهید.
بزرگ شدن به‌جز درد و هزینه، اجبار به "پفیوزی"هم دارد آقای کانن دویل!



پ.ن.: پفیوز در زبان عامیانه به کسی گویند که در مراسم نوشیدن عرق، نمی‏‌‌نوشد اما مزه‌ی عرق‌خوران را می‏‌خورد. (ویکی‌پدیا)

۱۳۹۲/۰۴/۲۴

علیه دیگری



1- عارضم به حضور انورتان که بنده رسانه خوانده‌ام. تا مقطع تحصیلات تکمیلی هم خوانده‌ام. دکترا هم نگرفته‌ام چون یک ستاره رفت توی پاچه‌ام که چرایی‌اش را رییس هيات گزينش دانشگاه علامه طبعا بهتر می‌داند. منبع درآمدم هم از پیش‌دانشگاهی تا همين‌الان مطبوعات بوده؛ داخلی/خارجی. یک‌و‌نیم زبان خارجه هم بلدم. هنر نکرده‌ام، ابزار کارم بوده/هست. این‌ها را هم ننوشتم که رزومه نوشته باشم؛ بر خود مسلط بوده و "برانگیخته" نشوید لطفا. شرح حال نوشتم که اگر قبول دارید نیم‌چه سوادی در حد رسانه دارم، لطفا این را هم قبول کنید که در هیچ‌جای کار و درس‌ومشق‌مان (حتی در مباحث شهروند خبرنگار و الخ) اینطور نخوانده‌ایم که کسی که وبلاگ می‌نویسد یا در اينستاگرام‌اش عکس خورشت بادمجان مهماني‌اش را می‌گذارد، ادعا کرده که رسانه‌ای را دارد اداره می‌کند؛ وی تنها کوشیده است از امکانات فضای مجازی که خداوند متعال به ما ارزاني داشته و آقایان فیس‌بوک، گوگل، اينستاگرام و غیره بر ما بسط‌اش داده‌اند، استفاده کند. بلاگر چونان سایر مردمان صرفا این حق را بر خود دیده که غم‌ها و شادی‌هایش را نوشته یا به نمایش بگذارد. هیچ‌جا هم در قوانين رسانه‌اي امضا نداده که استفاده از این صفحات شخصی مستلزم بر سر گذاشتن تاج خار است و می‌باید گوشه‌های غم‌انگیز کاتوریان کاتوریان کاتوریان‌‌اش را به شکل متناوب به نمایش بگذارد.

2- من آدم لذت بردن از وبلا‌گ‌ام. من هنوز تراوشات ذهنی دوستان بلاگر را به بحث‌های بی‌سروته فیس‌بوکی و حتی حالا که دقیق‌تر و بی‌رودرواسی‌تر نگاه می‌کنم گودری، ترجیح داده‌ام. من همیشه با زنانگی و مادرانگی هر دو آیدا زندگي کرده‌ام. شوخی‌های کتابی و فیلمی هرمس سرحالم آورده است. من وقتی می‌خواهم به عاشقی‌ها و نوستالژی‌هایم رجعت کنم 35 درجه و بزرگيان ِزیردوش را می‌خوانم. سرخپوست خوب را با همين شيوه‌ي روايت زندگي شهری و میچکاکلی را به‌خاطر روايت رویاهای از دست‌رفته شهرستانی‌ام دنبال مي‌كنم. هنوز وقتی شمال از شمال غربی می‌خوانم از شاعرانگی لذت می‌برم. من هنوز وقتي نوشته‌هاي وبلاگ‌ها را مي‌خوانم و کیف می‌کنم، به نویسنده‌اش ایمیل می‌زنم. من از آن جنس آدم‌هايي هستم كه اين حجم از نارضايتي از ديگران را درك نمي‌كنند.

3- یک سریالی بود دوره‌ی ما به ‌نام چاق و لاغر. ایام دهه‌ فجر نشان می‌داد. توي خانه‌ اين زوج، يك‌جايي يك مشت تعبيه شده بود كه هر از چندگاهي از جايش درمي‌آمد و تق مي‌خورد وسط پيشاني‌شان. بي‌هوا، بدون پيش‌بيني. يادم است يك مدت شده بود تفریح ما توي مدرسه. بعد از يك‌جايي به بعد اين ضربه‌خوردن‌هاي ناگهاني آدم را اذيت مي‌كرد چون مدام اين استرس را داشتي كه الان است كه يك مشت ناغافل از يك‌جايي به‌سرت اصابت كند. خوب نبود. ترسناك بود.

4- من رسانه‌چي هستم؛ خودم بارها كلاغ را رنگ كرده‌، جاي كاسكو قالب كرده‌ام. بنابراين خوب مي‌فهمم اين نوشته‌هاي هرازچندگاهي عليه بلاگرها و عكس‌ ِ شادگذارها، ته‌اش كجاست و اصل بازي چيست. من ِ رسانه‌چي خوب بلدم چطور "دمو" نمايش دهم و كمپين راه بيندازم. كهنه كرده‌ام. شما بگو ف، مي‌روم فومنات و برمي‌گردم. چلچراغ بودم الان تيتر مي‌زدم "جلوي قاضي و ملق‌بازي"، مجله فيلم بودم مي‌نوشتم "هياهوي بسيار براي هيچ". اينطوري.

5- دوستان من. عزيزان‌ام. همه‌ي نازنين‌هايي كه در فضاي آن‌لاين دستي بر آتش داريد. بياييد با هم مهربان باشيم. بياييد همديگر را تقويت كنيم؛ دوست داشته باشيم و حال كنيم كه در جهاني كه پر از خشونت، سياهي و كوفت است، هنوز مي‌توانيم با يك كليك از جذابيت‌هاي زندگي هم بخوانيم، از عكس‌هاي هم لذت ببريم. بیایید مشت‌ نکوبیم. دنيا به اندازه كافي مالامال از سايت‌هاي خبري است كه عكس‌هاي جنگ، خون و درگيري مخابره می‌کنند، بياييد به همديگر اين حق كوچك شخصي را بدهيم كه از خوشي‌هايمان بنويسيم، عكس بگيريم و روايت كنيم. هركس درون دلش دردهاي خاص خود را دارد. چرا بايد از هم بخواهيم كه دردهايمان را ويترين كنيم؟

۱۳۹۲/۰۴/۱۹

از روزها



با آرتیست که از ايران‌شهر آمديم بيرون، دیدیم جلوي ورودي سالن ايستاده. توی تلفن گفته بود مي‌آيد اما مطمئن نبودم. تيشرت سبز جديدي تنش بود. چيزي نپرسيدم. بعدا خودش گفت که هدیه گرفته. بعدا حتی گفت که تئاتر را نرفته بوده تا من وقت کنم و با هم برویم. هنوز يخ چندروزه بين‌مان آب نشده بود و بوي الكلي هم كه توي صورتم مي‌خورد، به‌شدت از سر ضمير خبر مي‌داد. ماشين به‌وضوح وسط خيابان بود. چيزي نگفتم. اتمسفر سردی در هوا ساکن بود که فهمیدن‌اش هوش زیادی نمی‌خواست. بسته سيگار، بطري ويسكي و راکت‌های تنیس كف ماشين، زیر پایم قل مي‌خوردند. خودم را زدم به مثلا ندیدن. با آرتيست حرف زد و تا جان داشت از من انتقاد كرد به همان شیوه رک همیشگی. گفتم چوب دوسر طلایی که منم. رفتم دوباره وسط سيبل، همه‌چيز تنظيم و آماده فرمان آتش. کریم‌خان. همت غرب. میدان صنعت. جلوی در خانه‌ی آرتیست. سریال گوشواره هنوز ادامه داشت ظاهرا.

برگشتیم سر عباس‌آباد؛ خيابان مابين دو خانه. پرسيد ور ِ من يا ور ِ خودت؟ ديدم منطقي‌تر است كسي كه خشن‌ترين تئاتر دنيا را ديده، يك ظرف سالاد گواتمالا بلعيده و نيم‌ساعت تمام وسط سيبل، آماج گلوله بوده، برود خانه‌ي خودش. سر وزراء پياده شدم. پيچيد توي ميرزاي شيرازي، ورودي كوچه مكث كرد، دنده عقب گرفت و خانه‌اش نرفت. 

۱۳۹۲/۰۴/۱۷

از پل‌ها



گرما این قابلیت را دارد که مرا وحشی کند؛ تبدیل‌ام کند به موجودی که گاز می‌گیرد، تکه‌تکه می‌کند؛ گرما روح زن خشنی را در من زنده کند که دستش را روی بوق می‌گذارد و داد می‌زند. تابستان فصل افت کردن من است. پریود زمانی است که از خورشید متنفرم. لازم دارم فقط توی خودم، برای خودم باشم. دوست دارم حرف نزنم. توی خانه باشم، موزیک گوش کنم و غذاهای رنگارنگ درست کنم و نخورم.
 با پارک‌بان دعوا کردم. با خریدار ماشینم دعوا کردم. با سبزی‌فروش دعوا کردم. با آقای پاریس دعوا کردم. با بی‌رحمی هرچه تمام‌تر گوشواره‌های اعطایی‌اش را پس دادم و توی آشپزخانه‌‌اش رژه رفتم. چند ساعت رژه رفتم و به هرچیزی که سر راه‌ام بود لگد زدم.

نشسته‌ایم کف زمین، رو‌به‌روی کنسول. تکیه داده‌ایم به دیوار. ک می‌گوید جریان این مسخره‌بازی‌های دیروزت چی بوده؟ گفتم دلم می‌خواسته وقتی می‌رود برای من هدیه بخرد، برای دوستش هم بخرد نه اینکه وقتی رفته برای او بخرد، من هم مشمول خرید شوم. نگاهم می‌کند و می‌گوید فکر کردم این بچه‌بازی‌ها را کهنه کرده‌ایم. گفتم تو نمی‌فهمی این دوتا با هم فرق دارد. کسی برای تو تا حالا گوشواره نخریده. گفت دست بردار. حالا گوشواره نبوده عطر بوده، کت‌و‌‌شلوار بوده، کلاه بوده. گفت امثال ما بیشتر از این‌ها به هم ثابت کرده‌ایم. نکرده‌ایم؟ چند سالت است دخترم؟! داشت که می‌رفت، به ک گفتم تو همیشه سخاوت‌مندانه در تمام این سال‌ها پل خوبی بین من و آقای پاریس بوده‌ای. بیا و از این به بعد ژان پل صدایت بزنم. سوییچ‌اش را برداشت، با انگشت اشاره‌اش روی دماغم زد و با خشونتی پنهان در صدایش گفت ترجیح می‌دادم پل نباشم.

 اشتری تکست داد: ماکارونی ِ خودم‌پز. توی یخچال را نگاه کردم و جواب دادم: خورشت گل‌کلم ِ آقامون‌پز. خانه خنک بود و حالم خوب. جن و پری‌های دوروبرم ناپدید شده بودند. غذا را گرم کردم و پیراهن تابستانی گل‌دار پوشیدم. و البته که گوشواره را گوش نکردم.