۱۳۹۲/۰۳/۲۶



پسربچه‌ای که تمام غروب توی خیابان‌ها هوار کشیده و بوق زده، که رفته سر کوچه‌ی اختر گل گذاشته، که تمام مسیر برگشت من از فرودگاه تا خانه را از شیطنت‌های فیس‌بوک و دفترکارش گفته، حالا در این سه‌وچهل دقیقه نیمه‌شب بیست و پنجم خرداد، استکان عرق‌اش را برداشته و در یک سکوت عجیب مطبوع توی تراس است. اینطوری است. الکل که گرم‌اش می‌کند، از جلد کودکانه‌ی همیشگی به قامت مردی ساکت در می‌آید که عادت دارد دردهایش را تک‌ و‌ تنها حمل کند. به پهلو می‌‌چرخم و پرهیب مردی را تماشا می‌کنم که مدت‌ها پیش در همین سکوت مطلق، استکان عرق و خاطرات تلخ‌اش از من را برداشت و به غار کهف‌اش رفت. بیرون که آمد، همه دیدند ریش‌هایش یک در میان سفید شده بود و کمتر می‌خندید.
دلم می‌خواهد بروم و از پشت بغل‌اش کنم. نمی‌روم. نیمه‌شب یک روز پرهیجان خردادی است و کسی که اینطور نیمه‌شب روی صندلی تراس می‌نشیند، لابد فقط دلش سکوت و الکل و تنهایی می‌خواهد.