۱۳۹۲/۰۴/۰۹

از روزها



دو سال بعد از آن افسردگي پس از زايمان (زاييدن غول‌بچه، رستم، زايمان به مثابه به‌گارفتگي پس از اعمال حماقت‌هاي پرشور در زندگاني- در اين صحنه لطفا كويتي‌پور بيايد و بخواند-) به استخر برگشتم. چون به تربیت‌بدنی تعهد خدمت داشتم و مدرکم گیر بود. حق هم داشتند ندهند. ول كرده بودم و رفته بودم توی غار. گفتند لطف مي‌كنيم اجازه مي‌دهيم كار كني منتها با تنزل درجه. برو استخر فلان. راه افتادم. هی رفتم رفتم رفتم تا رسیدم یک‌جایی اواخر تهران؛ اواخر تهران جایی است که تهران به پایان می‌رسد و تقریبا قم شروع می‌شود.

سوت‌بلبلی می‌زند و توی آب قِر می‌ریزد. ادای تک‌تک خواننده‌های لاله‌زار را در می‌آورد. از همه ماچ می‌گیرد و روی سینه‌هایش (پستان، بله پستان) می‌چسباند. دم می‌گیرد: "این چشم چپه؟ کی میگه چپه؟ مرگ من چپه؟ کی میگه چپه؟ جون من چپه؟ کی میگه چپه؟" و زن‌های دیگر بلندبلند می‌خندند. رقاص شکوفه نو بوده ظاهرا. روی میزها می‌رقصیده و ساقی‌گری عرق می‌کرده. شلیته می‌پوشیده و توی سینه‌بندش اسکناس می‌گذاشته. بعد از انقلاب زندگی‌اش به‌هم ریخته. سرایدار یک ساختمان شده تا اینکه آنجا را خراب می‌کنند تا برج بسازند. کسی را نداشته. شب‌ها می‌خوابیده توی نانوایی. بعد هم که دیگر جایی نبوده، زیر پل و دست آخر هم ساکن همین آسایشگاه خیریه که می‌آیند استخر. همین‌قدر اکشن و هارد؛ همین‌قدر کیمیایی‌وار. از من خوشش نمی‌آید. جلسه اول هم که گفتم مراقب باشید توی عمیق نروید، انگار که سردسته باشد گفت خانم‌ریزه ما شنا بلدیم و با صدایی آرام‌تر دوتا لیچار بارم کرد. عیش‌ام برای یک تابستان تکمیل بود.

 دیدم اینجا، این نقطه از دنیا دقیقا جایی است که دامنم را می‌گیرد؛ می‌روم دنبال ماجراجویی و شبیه خانم‌های مددکار سریال‌های شبکه یک می‌شوم. دیدم تا اطلاع‌ثانوی اصلا قرار نیست زندگی‌ام سینمایی شود. زنگ زدم به مسئول مربوطه که جان مادرت بروم یک ‌استخر عادی. گفت راه ندارد. قید گواهی‌نامه را زدم. به سوپروایزر همراه‌شان هم گفتم سخت نگیرد. بگذارد برای خودشان آب‌بازی کنند. توی این سن که قرار نیست میسی فرانکلین بشوند. موقع خداحافظی گفتم که از جلسه دیگر درخدمت‌تان نیستم. صدایش آمد که "جووووون". دوستم نداشت. من داشتم. بی‌آنکه که بخواهد من را برده بود به ظهرهای تابستانی کش‌دار عمارت تفرش. به درخت‌های گردو. به اخبار موشک‌باران تهران از رادیوی پدربزرگ، به صفحه‌های نکیسای مادرجون، به فیلم وی‌اچ‌اسی که سریع جلو می‌رفت تا ما "صحنه‌ها" را نبینیم.

آقای مترجم گفت چرا اینقدر دیر؟! مگر قرار نشد بچسبی به کار، مگر قرار نشد عجالتا فقط همین هندوانه را برداری؟ زیر لب یک ببخشید گفتم و کتاب را باز کردم. تا آمد چیز دیگری بگوید، گفتم تا صفحه 54 جلو رفتیم.

۱۳۹۲/۰۴/۰۲

le passé est souvent douloureux vraiment; mais allez-y




 1- از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان، آن لحظه که سمیر جعبه عطرها را برداشت و به سمت در خروجی بیمارستان رفت، داشتم خدا را از ته دل صدا مي‌زدم كه برنگردد يا برگردد و تصوير فيد شود، تمام شود. حتي همانجا هم که آمد توي اتاق و جعبه را كنار پنجره گذاشت، هم باز به خودم امیدواری می‌دادم كه الان تمام مي‌شود و تيتراژ مي‌آيد و بلند مي‌شويم می‌رویم اين دوی نصفه‌شب را خوشحال کنار جدول سیمانی‌های وزراء سر می‌کنیم. بعد ديده‌ايد وقت‌هایی که دقيقا اوضاع مي‌خواهد مطابق ميل شما پيش نرود؟ يعني عينا از همان چيزهايي كه مي‌ترسيد مو به مو اتفاق مي‌افتد؟ زد و سمير عطر را برداشت و به خودش زد و اشك چكيد و انگشت، انگشت را فشار داد و هعيييي.

2- خانم كنار كارما اصولا بدبين نيست به قرآن اما خيلي هم تمايلات نيمه‌ی پر ليوان‌گرايانه ندارد يعني اگر به چهارميخ هم کشیده شود، باور نمي‌كند در فيلمي كه همه‌چيز اينقدر مطابق منطق و كول و روشنفكر و احمدوار پيش مي‌رود، يك‌هو كسي در كما رفلکس نشان دهد و البته كه اين مشكل شخصي خود خانم كنار كارماست و الله الله که اگر خواسته باشد فيلم نقد كند.
(دراینجا نگارنده دارد خودش را برای سوءقصد به جانش آماده می‌کند)

3- كماكان از سه شب پيش تا الان که یکی از مشكلات آقاي پاريس با "گذشته" نشان ندادن حتي يك نما از شهر مورد علاقه‌اش است و معتقد است پلان‌هاي کنار خط آهن "شهر زيبا" خیلی بهتر بوده، این جواب را می‌دهم که یادش باشد اگر فیلم در پاریس نبود، آن‌وقت دیگر آن علی مصفای نازنین را نداشت که فرانسه را اینقدر با لهجه ایرانی بامزه و تپل حرف بزند. یادم باشد هروقت مصفا را دیدم ازش بخواهم یک pourquoi بگوید.

4- سه روز است فارسی و فرانسه را به گند کشیده است. کلا "تپل" حرف می‌زند! وودی آلن‌اش قلنبه شده.



پ.ن.: پیش‌کسوتان از اتاق فرمان هی توی گوش ما می‌گویند که "فشار نداد، فشار نداد". چشم آقا فشار نداد؛ این گردن بنده از مو باریک‌تر. ولی الان آیا مشکل جوانان ما فشار دادن است؟!

۱۳۹۲/۰۳/۲۶



پسربچه‌ای که تمام غروب توی خیابان‌ها هوار کشیده و بوق زده، که رفته سر کوچه‌ی اختر گل گذاشته، که تمام مسیر برگشت من از فرودگاه تا خانه را از شیطنت‌های فیس‌بوک و دفترکارش گفته، حالا در این سه‌وچهل دقیقه نیمه‌شب بیست و پنجم خرداد، استکان عرق‌اش را برداشته و در یک سکوت عجیب مطبوع توی تراس است. اینطوری است. الکل که گرم‌اش می‌کند، از جلد کودکانه‌ی همیشگی به قامت مردی ساکت در می‌آید که عادت دارد دردهایش را تک‌ و‌ تنها حمل کند. به پهلو می‌‌چرخم و پرهیب مردی را تماشا می‌کنم که مدت‌ها پیش در همین سکوت مطلق، استکان عرق و خاطرات تلخ‌اش از من را برداشت و به غار کهف‌اش رفت. بیرون که آمد، همه دیدند ریش‌هایش یک در میان سفید شده بود و کمتر می‌خندید.
دلم می‌خواهد بروم و از پشت بغل‌اش کنم. نمی‌روم. نیمه‌شب یک روز پرهیجان خردادی است و کسی که اینطور نیمه‌شب روی صندلی تراس می‌نشیند، لابد فقط دلش سکوت و الکل و تنهایی می‌خواهد.

۱۳۹۲/۰۳/۱۲

ز بی‌وفايي و جور و جفای ما باشد اگر شرايط روز فرج مهيا نيست... لابد!



"به ساعت پنج عصر"چندروز ديگر مي‌روم. زمان برگشت هم در اتوريته من نيست ظاهرا. گفته‌اند برو سازمان‌دهي كن تا خبرت كنيم؛ سازمان‌دهي نام ديگر من است. يك چمدان پروپيمان هم بسته‌ام در حد بازرسان آژانس. پرونده روي پرونده، كپي روي كپي. اين يعني امپراطوري 5S و سيستم ژاپني پيپرلس هم در نهايت كشك. اين يعني آخرش هم بايد درخت ببُريم، يعني دُنت تينك بيفور يو پرينت. كلا دُنت تينك. گفتند برو جمع‌و‌جور كن تا خبرت كنيم؛ مذاكره‌كننده ارشد فيلان. حس تبعيد دارم، خواف، خاش، ربذه. ابوذر غفاري سازمان‌ام فعلا. جانشين‌ام را هم در آنجا مي‌بينم. كار را مي‌سپارم دستش و تمام. من به‌خير و آن‌ها به سلامت. رييس بزرگ مي‌گويد كسي براي من، تو نمي‌شود. جمله‌اش چه آشناست؛ دوست پسرهايم هم چنين چيزهايي مي‌گفتند. هانس است لابد اسمش يا امانوئل يا هلموت، اين آقاي موبلوندي كه وارث تاج و تخت چندساله‌ام مي‌شود. به همسرم مي‌گويم بردارم ايراني‌بازي راه بيندازم و روي ميزش بنويسم به من وفا نكرد به تو هم وفا نمي‌كند؟ مي‌خنديم. يادم مي‌ماند كه به من چه وفادار بود اين‌ ميز طفلك، من جفاكار شدم. ناگهان مي‌گويد مي‌بيني تو چه هميشه جفاكاري. خيلي جدي اين را مي‌گويد. گل شبلي را سمتم پرت كرده است. سنگ‌ها قبلا رسيده بود. يكي دوجا هم اصابت كرده بود؛ همين چندوقت پيش كه دوستي بعد از دوخط احوال‌پرسي من نوشت(لابد به دليل همين جفا) كه دوستي با من خيلي هم چيز مهمي نيست كه بخواهد بيشتر از اين برايش تلاش كند. حرفش بي‌رحمانه بود. هنوز كه سلام عليكي مي‌كنيم از خلال چت، جمله‌اش تمام و كمال مي‌خورد به صورتم. فراموشي ندارم. قبل‌تر و بعدترش هم بود، هست. از خلال گودر، چت، ايميل، كامنت‌داني كارما، به يك دليل ساده: كه نخواستم يا نتوانستم دوستي كنم.

به آقاي پاريس مي‌گويم چه مفهوم عجيبي است اين مجازي بودن كه اگر مدام جلوي چشم نباشي، از يادرفته‌اي. مي‌پرسد مثلا؟ مثلا وقتي فيس‌بوك را مي‌بندي، از ياد‌رفته‌اي. كسي از آن جهان مجازي انبوه اصلا به ذهنش خطور نمي‌كند كه خطي بنويسد براي احوال‌پرسي. انگار بايد بودن‌ات را مدام يادآوري كني. نكني يا نوتيفيكيشني نباشد كه جايت پاس بدهد، فراموش شده‌اي. مي‌گويد باورم نمي‌شود تو هيچ‌وقت متوقع نبودي. مي‌گويم هنوز هم نيستم. من عادت دارم سوت بزنم و رد شوم. فقط خواستم سنگ‌ها را يادآوري كنم.