۱۳۹۲/۰۳/۰۵



در زندگي بعدي‌ام امام‌زاده باشم؛ خلوت، بي‌نام و نشان. از اين امام‌زاده‌ها كه كسي زياد آدم حساب‌شان نمي‌كند. صبح به صبح بيدار كه شدم، يك متولي پير بيايد درم را باز كند تا هركس خواست، هركس دلش گرفت، داخل شود. هي نان بدهم و از ايمان نپرسم. كلا نپرسم. دل‌گرفته، خالي كه شد، اشك‌هايش را كه تمام و كمال ريخت، راه‌اش را بگيرد و برود. نه نگران باشد كه با حرف‌هايش كسي را رنجانده، نه به كسي برخورده، نه رازي فاش شده.
دو‌سه‌تا كفتر هم باشند. غروب به غروب بيايند وسط حياطم، دل ِ سير بخوانند. با سوز بخوانند. تركي بخوانند.