۱۳۹۲/۰۲/۳۰



بعد از مصاحبه براي ناهار دعوتم كرد. در حرفه‌ي ما بيرون رفتن با مصاحبه‌شونده زياد حركت خوش‌نامي نيست. شنيده‌ام در بعضي جاهاي دنيا هم عرف نيست كه پزشك يا استاد كالج با بيمار يا دانشجويش بيرون برود. محافظه‌‌كاري كردم و گفتم نه. دوسال بعد كه آف‌ريكرد كنار هم زير سايبان حياط خانه‌اش داشتيم كيك و چايي مي‌خورديم، با خنده پرسيد كجا رفت آن ايده‌آليست جوان؟! راست مي‌گفت. جوابي نداشتم. گفتم در سي‌وسه‌سالگي تازه فهميده‌ام چه مي‌خواهم. گفت چه عالي! من در سي‌وسه‌سالگي فقط مي‌دانستم چه نمي‌خواهم. 

گفتم اين‌طوري معذبم. اجازه بده يك‌جوري جبران كنم. داشت متن را تطبيق مي‌داد. خيلي جدي، انگار نه كه فقط پنج‌سال از من بزرگ‌تر است، گفت بيشتر كار كن و مقيدتر هم باش به تكست، اگر مي‌خواهي ياد بگيري. گفتم به‌جز اين؟ گفت ماشينم را بشور، سنگك تازه بخر. گاهي‌وقتي هم توانستي سبزي خوردن بگير. بلدي پاك كني؟ يادت بدهم؟ ببينم دست‌هات را .