۱۳۹۲/۰۲/۱۸

از روزها



شلوغ‌ام اين‌روزها، خيلي شلوغ‌ام. وقت كم دارم. مي‌دوم. مدام مي‌دوم. همه‌چيز را مي‌زنم زير بغل‌ام و مي‌دوم. كيف، كتاب، درس، مشق، مقنعه با من مي‌دوند. همه‌چيز ساندويچي است، لقمه‌اي، سرپايي، بُدوبُدويي، گاززدني. همه‌چيز با عبارت «درحين‌ِ». قرارها، كنسل. دوستان، عصباني. جواب تكست‌ها، دير توي ترافيك، وقت چراغ قرمز. هي بدو. هي لاي جمعيت راه باز كن. هي بگو ببخشيد، ببخشيد. پول خرد، آب‌معدني. ميز كار و ناهارخوري پر از كاغذ. شيوه‌ي غذاخوردن، ژاپني روي ميز قهوه‌خوري، چهارزانو، روي روزنامه كيهان كه بزرگ‌تر است. بقيه مشق‌ها روي زمين. تشك پهن كرده‌ام كف اتاق‌‌كار رو به قبله به‌خدا مثل طلبه‌ها. وقت ندارم، پول ندارم، تفريح ندارم. به هركه حالم را مي‌پرسد مي‌گويم: خوبم خوبم فقط برويم كوه؛ كوه سرحالم مي‌آورد.

ليوان چايي‌ام را برداشته‌ام و از پنجره قدي و شيشه‌اي آفيس زل زده‌ام به خيابان‌هاي دور، به ماشين‌هاي مورچه‌اي. قند توي دهن‌ام وا مي‌رود. يك طعم شيريني بد، توي ذوق‌ام مي‌زند. به خودم مي‌گويم اينجا چكار مي‌كني؟! اينجا چكار مي‌كنم؟! تعهدات اخلاقي مي‌گويد تا آخر شهريور. تا آخر شهريور مي‌مانم. چايي‌ام را سرمي‌كشم و سر ميزم برمي‌گردم. ام‌كلثوم با سوز مي‌خواند: «أينَ أنت»؟ مي‌گويم همين‌جا، همين‌جا.