۱۳۹۲/۰۲/۱۳

از زخم‌ها



دوستم این روزها یک نیمکت چوبی است؛ جایی حوالی در ورودی، روبروی آشپزخانه. رنگ و رویش که پرید انگار، دل صاحبش را زد؛ یکی نوتر خواست، جوان‌تر، جذاب‌تر. لابد. توی دلش هم گفت برورو داشته باشد، ام‌دی‌اف هم بود، بود. لابد. مجانی مال من شد. بی‌چک‌و‌چانه، بی‌هیچ تلاش برای نگه داشتن. توی دلم گفتم احمق! قدمت، طلاست.
 نیمکت، زیبا. زیبا و خسته. لازم دارد که کسی نازش را بکشد، زخم‌هایش را لمس کند و فقط بگوید "حواسم به تو هست"؛ ازهمه‌ی دنیا فقط همین را می‌خواهد، همین که صاحب کره‌بزش نفهمید. این روزها که ساکت‌ام، نجاری می‌کنم. برای دوستم آهنگ می‌گذارم و آرام روی زخم‌هایش سمباده می‌کشم. انگشتم را روی رگ‌هایش می‌دوانم و لمس‌اش می‌کنم. زخم‌ها که خوب شوند، نقاهتش که بگذرد، با کمی رنگ خوشگل‌اش می‌کنم. روزهای آینده که بیاید و برود و اسپری شود، که جلای مختصری رویش بنشیند، همانی می‌شود که لایق‌اش بود.

آدمیزادی که چسب نیکوتین به بازو و چسب زخم به دل دارد، یک روزهایی از زندگی‌اش هم اینطوری باید بنشیند، "دست‌هایش را در گلدان بکارد و منتظر باشد که سبز شود".